در میانه روزهای زندگی که می رود تا فقط ادامه داشته باشد, درگیر دردها و فکرهای دردآوری می شوی. اگر چنان باشد و یا اگر چنین باشد. دو ماه, شصت روز می گذرد و تو در این مدت قشنگ با خودت و خاطره ها و یادها می جنگی. تسلیم شدن حتما در کار نیست. اسمش را می گذاری پذیرفتن. می دانی مثل چیست؟ پذیرفتن اینکه هرکس سلوک و منش خاص خودش را دارد. یکی مثلا مثل جملات طنز اینستا زندگی می کند و یکی شبیه عکس هایِ غذاهایش! یکی عادت دارد تا ساعت ۲ بعدظهر بخوابد اما تا ۴ صبح کار فرهنگی انجام دهد. یا یکی که اصلا اهلش نیست, تولید محتوا کند. هیچ کدام برایت عجیب و غریب نیست. تو می پذیری. در این میان میم و الف پدرهایشان را بخاطر دلیلی مشترک از دست می دهند. در حالی که دانشمندان و محققان در آزمایشگاه ها و مراکز تحقیقاتیشان در حال کم و زیاد کردن عوامل کمی و کیفی هستند و مطالعه می کنند. خنده دار است. ولی تو می پذیری. غمگین هم می شوی. اصلا غم جزئی از ماست. مثل لبخند. من لبخند را دوست دارم. برایم بخند.