3811. در همه حال خوبِ من با تو موافقم بگو

۱. به راحتی توانستم متهم کنم که هنوز پختگی لازم را ندارد. آنقدرها هم راحت نبود, ولی بعد از چند ثانیه تحلیل داستان پیش رو, با صراحت و بدون ترس گفتم. انکار کرد و گفت که بزرگ شده! من یقین دارم آدم ها هیچ وقت تغییر نمی کنند. و زیر لب می گویم تو همان موجود آزار دهنده اما صیقلی کار برایِ روحم هستی!

۲. امروز از صبحِ زود نگاهم به در و دیوار خانه است. اول آشپزخانه را مرتب کردم. همانجایی که تا کمتر از ۴ ساعت دیگر باز به همان حال سابق در می آید. چه اهمیت دارد وقتی الان که نگاه می کنم حالم خوب می شود. بعد که خوب فکر میکنم دلیل این حال خوب شدنم هیچ کس و هیچ چیز نیست. یک چیزی شبیه یک بستنی یخی میوه ای توی دلم ذره ذره آب می شود و من احساس می کنم در این لحظه بهترینِ خودمم. در این لحظه!

۳. هنوز نمی دانم در میان آدم ها دنبال چه کسی می گردم.

۴. محمدعلی بهمنی

3810. آدمِ زخم خورده را نیست امید مرهمی

۱. شاید رنج ها و از دست رفته ها دلیل اینچنین شب هایت باشند. همان شبهایی که تو پذیرفته ای که نرسیده ای ... اما در عوض تمام حواس مادی ات را قطار می کنی تا نشان دهی کمی از این قشر آدم ها هستی. اعتراف به شیوه اعتراضی شاید!

۲. برای چندمین بار, می گویند که تو را شکستند ... جای هیچ زخمی را مداوا نمی کند.

۳. عطار

3809. چون آتشِ نهفته به خاکستری هنوز

۱. ما همان عکس های خون آلود و زخمیِ جنگیم که درست بعد از آتش بس, خاکستر می شویم.

۲. حسین منزوی

3808. حالِ من خوبه

من خودخواهم, وقتی که فکر میکنم به خودم و می نویسم برای خودم. وقتی تنهای تنها فیلم می بینم و اون فیلم هزار تکه میشه. وقتی کتاب می خونم و روزها طول میکشه که تموم بشه. وقتی عمدی آروم می رونم که دیرتر برسم. وقتی خیلی دورتر پارک میکنم که تنهایی قدم بزنم. وقتی تنهایی کاکائوی داغ می خورم و راه رو به همه صداها می بندم. وقتی ساعت ها وسط آدما تو صف می مونم و نوبتم رو به بقیه میدم. خوشحالم که انقدر خودخواهم ... حالم خوب میشه.

3807. چون می کهنه گوارا غم دیرینه ما

۱. شبیه غم کهنه ای نشسته ای گوشه دلم. هر بار که از روبرویت رد می شوم تازه تازه ای. برعکس همیشه که از خودم می پرسیدم اینبار چه خواهد شد؟! نمی دانم قرار است من اینبار چطور با این داستان مواجه شوم.

۲. صائب تبریزی

3806. تا نفس را راست کردم بود هنگام وداع

۱. هربار خواب می بینم که آدم ها با پوزخندشان رنجم می دهند. آنقدر که نفس برایم سخت می شود. اینبار بدون هیچ توضیحی, رفتم.

۲. صائب تبریزی

3805. و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.

۱. شاید بیشتر از آنچه که خودم تصورش میکنم تکراری شده ام. که دیگر کسی دوست ندارد برایش از خاطرات و تجربه ها و ماجراها بگویم. خودم, صدایم, واژه هایم ... و شاید برای شنیدن دیگر زمانی نیست. آنچه هست حجم کلماتیست که نه با صراحت و نه با جبر, نه با آوا و نه حتی جراتی قطعی, که فقط با اشتیاق روانه می شوند اینجا.

۲. سهراب سپهری

3804. رنج غربت تو از غریبان پرس

۱. هر چقدر این روزهای عمر را مرور می کنم چیز دندان گیری برای خودم ندارد. یعنی مثل همیشه ناراضی از عمر رفته ام. فقط پوسته ظاهری رضایت را همچنان حفظ می کنم تا بعد مرگ, متهم به انتحار از ناامیدی نشوم.

۲. تو بگو دریغ از چند هدف و آرزوی رسیده ای که مدت ها برایش تلاش کرده ای, دریغ! به استثنای یک مورد آرزو که آن هم پشیمانم پشیمان!

۳. حذف آدم ها از زندگی شرایطی دارد. یکی با دلیل های ظاهرا واهی و یکی با دلایل کاملا پذیرفته شده ... یکی در کسری از ثانیه و یکی سالیان سال ... و در نهایت نتیجه برای همه یکیست. حذف شدن آدمی از حضور در زندگی آدمی دیگر. گاهی این حذف ربط به حضورش در زندگی و خاطراتمان ندارد. یعنی همچنان هست اما آن حسی که داشتیم دیگر نیست.

۴. شاه نعمت الله ولی

3803. تا کی به ذوق نشأه می دردسر کشیم؟

۱. هنوز نمی فهمم پناه بردن به ایده جاودانگی چطور از دردِ بی درمانِ تنهایی و اضطرابِ وجودی کم می کند ... پس نویدِ این بی انتهایی باید پوچ و بی معنا باشد.

۲. صائب تبریزی

3802. خری رهاکن اگر بایدت شدن آدم

۱. بیشتر از یک ماه است که روزها می روند و می آیند! و من همچنان سووشون می خوانم. مدام خلاصه داستان را برای خودم تکرار می کنم که آدمهایش از یادم نروند. که قبل از کمرنگ شدنِ خودشان و ویژگی های خاصشان بتوانم خودم را بهشان برسانم و داستان را تمام کنم. گاهی از اینکه کتاب های بی زبان را نیم خوانده رها می کنم, از خودم بدم می آید. آنها هیچ اختیاری در انتخاب شدنشان ندارند. این منم که نصف واژه ها را بدون خوانده شدن رها می کنم. چه دردی دارد ... درد رهاشدگی بدون دیده شدن.

۲. بیدل دهلوی

3801. توبه تا کردم زمی دیگر نخوردم آب خوش

۱. در دنیایی که شبیه یک فیلم واقعی بود, نشسته بود و گیس های پرکلاغی و آبشاری را شانه می زد. کوچه لره سو سپمیشم هم زمزمه می کرد. خیلی ادامه پیدا نکرد ... وقتی تارهای سفید از کنار پیشانی را دید. این زن چقدر خودش برای خودش بی اهمیت است.

۲. همیشه یک چیزی پیدا نمی شود ... پیدا می کند و خودش را بخت برگشته ترینِ آدمِ عاشقِ دنیا می داند.

۳. صائب تبریزی

3800. خیالت داند و چشم من و غم

۱. حتما انسان های خوب تعریف دارند و برای شناختشان ملاک هایی را باید در نظر گرفت. اما من به آنچه که می گویند خوب است با تردید نگاه می کنم. خوب بودن با شابلون های از پیش تعیین شده کفایت خوبی حقیقی را نمی کند. آن هم زمانی که در همین نزدیکی دل هایی را آزرده باشی که حتی زمان برای پرسیدن احوالشان نداری, آنقدر که منزلت اجتماعیت بالاست! همین خودِ تو ... نه چشم هایت دروغ می گویند و نه جریانی که از وجودت دریافت می کنم. میدانم که آنچه وانمود میکنی تمام ماجرا نیست. علاقه ای هم به دانستنش ندارم. نیستم آن دختر جوانی که برای شاد ماندن به خودش دروغ می گفت و می دانست که بی نتیجه است. حالا برای اطمینان اینجا می نویسم ... تو نیستی آنچه در خیال منست.

۲. میر خسرو دهلوی

3799. که نکو نیست ز عاشق گله از خواری یار

۱. از من گِلِه می کنی؟ بیا نزدیک تا گِلِه نکنی. شمس

۲. همیشه داشتن چیزهای نو و آغاز راه های نو,از نیازهایم محسوب می شوند. و وقتی به نو ها دسترسی ندارم یا بنا به شرایطی خودم را محروم میکنم, حالم خوب نیست. البته که از این مدل خودآزاری ها را زیاد دارم. اما رفتن یک شکل ایده آل از داشتن نو هاست. جاده های باریک آرامم نمی کند.

۳. هر روز صبح که بیدار می شوم, حتما یک فرصت و یک تولد جدید است. درست قبل از غروب مرگ را برای بار هزارم تجربه میکنم, و در نیمه های شب شبیه یک روح ساده ی سبک پرواز میکنم. هیچ چیز این دنیا به شیرینی پروازهایِ قبل از تولد نیست.

۴. وحشی بافقی

3798. نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را.

۱. یادمه مدتی پیش تو یکی از همین کانالای خبری خوندم که خانومی احساس کرده یکی از پاهاش اضافیه و خیلی راحت درخواست قطع عضو داده و راحت تر اینکه براش قطع کردن! و بعد این خانم چه خوشحال بود و زندگی براش خوشحال ناک تر. تازه داشت فکر میکرد که کدوم عضو دیگه براش اضافیه که درخواست اون رو هم بده. تو همون وسط خوندن خبر, با خودم گفتم این انگشت کوچیکه پا رو فقط قطع میکرد کارش حتما راه میفتاد. اما پاش رو واقعا متوجه نشدم. اونم چنین تصمیم بزرگی با چنین سنگینیِ پس آمدهاش. یکی مثل من, تو حذف چندتا حرکت اضافی میمونه ... که آخه چطور ترک کنم؟ چطور یادم بره و دیگه تکرار نکنم ... مثل سریش چسبیدن رو مخم و ولم نمیکنن لعنتیا.

۲. ببین ... اینا هیچ کدوم ناشکری نیست, یسری اعتراضات کوچیک با زبون نوشتاری مجازین فقط. خدایی یه چالش نشه برامون!

۳. مولوی

3797. شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

۱. در کنار اون همه توانایی و آپشن که زمان خلقت بصورت پیش فرض نصب شده, هنوزم میتونم یه مدت نباشم و نیست بشم, یا برم تو خلوت و تکیه بدم به دری, دیواری و آه بِکِشم و افسوس بُخورم. با همه بزنم به هم و کُلِ پُل های پشت سرم رو خرد و داغون کنم. یا یهو یه کار احمقانه فوق العاده انجام بدم که چشم خودمم درآد.

۲. حافظ

3796. منم کهن بلدی در کمال ویرانی.

۱. تنها چیزی که خوشحالم میکنه, بیرون انداختن آدمای خودخواه از ذهنمه. اما لعنت به هر چی روان درمانگره با اون ادعاهای مزخرف که بذار اشکات خشم های درونیت رو به بیرون هدایت کنند! آخه لامصب اینارو من خودمم بلدم ... خب بعدش چی؟!

۲. محتشم کاشانی