4038. جریان داغ زندگی

۱. امروز دنیا خیلی گرم بود. اونقدر که بخار آدما رو میشد دید. آدمایی که شبیه آدمای خونه بودند.گرچه خونه هم نبودم و یجای دوری بودم. یجای دور از خونه. اونجایی که درسته خونه خودم نبود اما بیشتر از قبل برام شبیه خونه بود. جاده ها، درختای سیاه تو جنگلا، آب، خاک ... هوای دم پر از نمک ...

۲. اصلا یادت نبودم. تازه داره یادم میفته که تو هم بودی و هستی!

۳. فقط سعی کردم آروم باشم و همه چیز رو دوست داشته باشم و از اون زمان و مکان و بودن، لذت ببرم. من مختصات خودم رو میدونم وقتی دلم میخواد که بلند بشم و از آسمون دنیا رو ببینم.

4037. باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

۱. دیگر مثل قبل تر ها در سر رسید سالانه یادداشت نمی نویسم. شاید اگر هنوز می نوشتم، می توانستم تعداد صبر هایم را بشمارم. چقدر در ایستگاه منتظر ماندم. چقدر برای آمدنت لحظه شماری کردم. چقدر وقتی که نیستی دلم بودنت را می خواهد. همه این ها که گفتم یکجور صبر کردنست دیگر، نه؟

۲. مولوی

4036. چه می شود؟!

۱. کلاس اول دبیرستان تو ساعت پرورشی، دبیر درباره خصوصیات هر کداممان حرف می زد و مثلا راهنمایی می کرد تا خصلت های بدمان خوب شود و خوبمان خوب تر! در کلاس نزدیک به سی نفر، کلی منتظر ماندم تا بگوید چه ویژگی هایی دارم. سرانجام نوبتم رسید و دبیر گفت خرده شیشه داری! گفتم همین؟ گفت همین! تا قبل اینکه نوبتم شود کلی خصلت خوب و بد برای خودم ردیف کرده بودم. وجدانا خرده شیشه نداشتم. مگر چند بار لاستیک ماشین دبیرها را سوراخ کرده بودم؟ یا مگر من صندلی شکسته را گذاشتم برای دبیر جغرافی؟ یا من بودم که با لگد در کلاس قفل شده را باز کردم که در شکست؟ یا چقدر کلاس ها را می پیچاندم؟ خرده شیشه داشتم!

۲. نمیدانم نتیجه امروز چه می شود، اما کمی حالم خوبست. توانستم حرف بزنم!

4035. غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

۱. توی این سالهای زندگیم هرگز نخواسته ام بگویم من فلان قدر می فهمم و فلان قدر آگاهم و فلان قدر توانا هستم و فلان قدر .... و حقیقتا خیلی اوقات از دست ناتوانی ها و نادانی هایم چقدر حرص خورده ام. اما این ترس از حرف زدن همیشه با من بوده است. اینکه کمتر حرف بزنم تا کمتر خراب کنم. کمتر حرف بزنم تا کمتر آسیب برسانم. کمتر حرف بزنم تا کمتر نادان باشم .... آخ که این اندیشه ها هم بیراه نبوده اند. وقتی دیروز پشت تلفن حرف کوتهی گفتم و دکتر خندید! مطمئنم تا زنده ام فراموش نمیکنم و همین که بیادم می آید ناخواسته با دستانم چشم هایم را می پوشانم که بنده خدا ... چه حرفی بود که گفتی؟!

۲. حال خودم و ذهنم خوب نیست. مانده ام زیر آب ... نه شنا بلدم و نه غواصی!

۳. سعدی

4034. من گویم و او خندد، تنها من و تنها او

۱. بیشتر از همه رفته ها و نرفته ها، از خودم ناراحتم که انقدر تنهام.

۲. انگار هر چقدر میخوام واسه خودم زندگی کنم، واسه خودم باشم، سرم به کار و زندگی خودم باشه، بقیه تمایل ندارن! نمیدونم چه حکمتیه که اصلا نمی فهممش!

۳. امیر خسرو دهلوی

4033. حالی برام مونده ...

۱. گاهی اوقات تصمیم بزرگی میگیری و بعد میمانی در گِل! مثل این روزها که دیگر خودم هم شبیه باب اسفنجی شده ام!

۲. نمیدانم مصرف کلاسیک با صنعتی چه تفاوتی دارد! اما اینکه برای ثانیه ها مغزت خوب کار می کند و بعدا کلا فلج می شود و دستش از پا درازتر، برایم قابل درک نیست. گرچه تصمیم های خوب و بزرگی گرفته می شود، اما حالی و نایی برای انجامش نیست هم کمی برایم عجیب است. چون سابقا تصمیم های خوبی می گرفتم!

۳. هدر دادن زمان کاریست که هیچ زحمتی نمی خواهد. این جمله هم از درجه اعتبار ساقط شد. چون همین چند روز پیش خواندم اندیشمندان فیزیک کوانتوم به این نتیجه رسیدند که زمان به عقب هم بر میگردد! خوشحالم که فیزیک کلاسیک هم نخواندم!

4032. از روتین به حال خوب

وقتی سنت بیشتر می شود، همانطور که اعداد و رقم ها تغییر می کنند، تو هم خود را میان تحولاتی می بینی که شاید حتی به نظرت ناخواسته و غریب بیایند. دیگر آن شور و هیجان و تعقیب و گریز های عاشقانه برایت عاشقانه نیستند و اتفاقا یک ماجرای آرام و پر از جزئیات لذت بخش تر است. نمی دانم همه آدم ها یا بهتر است بگویم بقیه آدم ها هم شبیه من تغییر می کنند یا مدلشان یک جور دیگر است. اصلا جوابش را نمی دانم. ولی مطمئنم تغییر عاقلانه به عاشقانه یا حتی گاهی در بعضی نقاط عاقلانه به دیوانه وار با طعم گیلاس که در واپسین روزهای تابستان ترش و شیرین می شود، بیشتر می چسبد. بله ... اما هرچقدر بیشتر می گردم در زاویه های خیلی تند ذهنم، با وجود زاویه های باز باز دوست داشتن ها، اندکی عاقلانه بودن و احتیاط هست. شاید لازمه این سن و سال است و شاید لازمه من بودن!

4031. درخت انجیر معابد

تو گرماگرم بخاری الکلی و دود و دم فشرده تو اتاق طبقه بالا، وقتی نگران غم های عمه تاجی ام و از دست فرامرز احساس خفگی میکنم ... گیر افتادم. کتاب جلد دومی هم داره و من غافل!

4030. من ایرانم.

روزهایی که برای هرکسی معنی و درد خاص خودش را دارد، تو نمی توانی ادعا کنی که حالت از همه بدتر است و هیچ کس غمش اندازه تو نیست. فقط باید گفت دلمان خیلی یکی شده برای ایران جانمان. برای تنی که سال های سال، مدام زخمه برداشته اما باز هم یکه و تنها ایستاده ... اصلا حال همه مان خوب است، سرت سلامت.

4029. دوباره ما

۱. چرا تا همین چند روز پیش فکر میکردم تمام مرگ ها یکی هستند؟ طعمشان ... درکشان. حالا شبیه یک قالب یخ بزرگ بود که در آستانه در ایستاده است. قرار بود با نخستین اشعه های خورشید آب شود و هجوم بیاورد برای بردنم ...

۲. چقدر با آدمی که ۱۴ روز پیش بودم، متفاوت شده ام. امنیت ... سرباز وطن ... جایی برای به عقب رفتن نمانده.