3890. نوش!

ایمان بیاور به یک نفر چای ساز حرفه ای که حتی درصد افزایش آبجوش به چای کهنه دم را هم تخمین میزند!

3889. یک دست و یک خاور هندوانه

جملات برایم سخت تر شده اند. بیشتر و بیشتر نیاز دارم که ذهنم قوی باشد و فراموش نکند و سلول های خاکستریِ قهرمان به کمکم بشتابند. بی حوصله نیستم اما خیلی سریع با جملاتِ تکراری به هم میریزم. توانِ مقابله با مباحثِ عمیقِ از سر لجبازی و برنده میدان شدن را ندارم. من در صدرِ لیستِ آدم هایی که شما شکستید! میخواهم کارِ خودم را انجام دهم.

3888. باطل مکن به سیر و تماشا نگاه خویش

۱. دوباره دوست می دارم. دوباره گرم می شوم. دوباره قلبم تندتر می تپد. این داستانِ قدیمی و پرتکرار. چرا کهنه و از مُد افتاده نمی شود؟ چرا مثل لباس, پاره و بدقواره نمی شود؟ ولی یخ می شود فقط. وقتی فیلم را دوست ندارد و تماشایش بیهوده است. آخ. مگر می شود دوستش نداشت؟ او را یا فیلم ها را.

۲. بعضی دوست داشتن ها فقط برای همان نگاه اول خوب است. جنسشان همان بارِ اولیست و تمام. و چنان سریع و گذرا. دلِ بزرگی می خواهد دوباره تماشا و عاشق شدن.

۳. صائب تبریزی

3887. شیرینی با شوری اضافه

۱. دقیقا در همین ساعت شبانه روز, بجای هر اندیشه مثبت و مفیدی, یادم افتاد یکبار زمانی که نوجوان بودم و برای مدرسه صبحانه آماده میکردم, پنیر این معشوقه دیرین را که به نان اضافه کردم, دیدم گردوها تمام شده اند. پس بدون معطلی برای پر کردن جای خالیشان مربای هویج را اضافه کردم! حس خوبی بود. حتی خوبتر زمانی بود که در مدرسه با علاقه پنیر و هویجم را می خوردم. فقط تا قبل آن لحظه رسوایی که سعیده جای گاز زده لقمه را دید و گفت: چه طعم افتضاحی! چطور می توانی پنیر و هویج بخوری؟!

۲. چرا بعد جمله هایم می خندید؟!

3886. که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

۱. هرچقدر ناتوان اما کاملا ایستاده... همیشه خرج کردن احساسات برایم قواعد و قانون داشته و دارد. هزار جنگ جهانی و در آخر زخم هایی که هربار تجدید می شوند و رنج می دهند. قوی شدم ... همان آدمی که می گفتی. امن و مطمئن. ولی آیا در جای درستی ایستاده ام؟

۲. حافظ

3885. سخت هست اما اگر نور نباشد.

مثل همیشه دوست دارم بدونم که در موردم چجوری فکر می کنند. حتی توان رفتن تو ذهن آدما و خوندنش جزو خواسته های محالم محسوب میشه. وقتی یکی به گلدونا نزدیک میشه و از کنار یا بالای سرشون به اونها نگاه میکنه, بارها از خودم می پرسم به چی داره فکر میکنه؟ مطمئنا جواب دقیقی ندارم, اما بنظر خیلیا این سوال فوق العاده بی اهمیته! جهت تابش نور خیلی تغییر کرده و گلدونا خیلی کم نور میگیرن. با خودم می برمشون بیرون و کنارشون می شینم! شاید فرجی بشه و نور با من هم کاری بکنه که با گلدونا میکنه.

3884. نرفتن یا نرفتن!

واسه مهمونی رفتن هیچ عجله و علاقه ای ندارم. قشنگ برای هر نرفتن دلیل دارم و اونقدر توانمندم که میتونم با مدرک اثبات کنم!

3883. تا گشودی چشم عبرت روزگار از دست رفت.

۱. ما برای ساختن خاطرات به یاد ماندنی و گذشته ای قابل تعریف, تلاش کردیم. نشد. حالا نگاهمان به در است و دستی به زانو ... ما مثل جاده ها به هم میرسیم اما تمام نمی شویم.

۲. فیض کاشانی

3882. بسکه شب قصهٔ دیوانگی از من سر زد.

۱. همان بهتر که نفهمیده, بگذاری و بگذری. مخصوصا این چند روز گذشته که به شدت گیج و ناپایدار بودم. انکار چرا ... هنوز هم کامل برطرف نشده. می دانی ... دمی را برای خاطر تهی بودن این حجم اشک ریختن و دمی برای نگاه خوب تو لبخند زدن, قطعا نمی تواند نشان از درصد پایین هوش باشد. یا حتی خللی در مقدارش ایجاد کند. اما همین بس که همین که اشک هایت را آلوده با خنده می بینند دیگر مثل سابق نیستی برایشان. چرا دور برویم ... همین خود من, وقتی کمی از آن حجمِ مثلا روشن فاصله گرفتم, فاصله گرفت! وضوح در مثلا دیده هایم را بیشتر حس کردم. بله. خیلی خیلی بهتر دیدم. مثل خرید عید که توی خانه بیشتر می بینیش! اصلا دقت کرده ای انگار همه چیز توی خانه اتفاق می افتد.

۲. وحشی بافقی

3881. دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم ...

۱. می دانی ... نه در آنجا و نه در اینجا ... آرام نیستم. فقط رویایم را به آغوش می گیرم و می روم.

۲. حسین منزوی