3872. یه روزی بود ...

دزد همه چیز را برد. قبل از ورود به داخل ساختمان, تمام درهای چوبی را شکست. سه ماه گذشت. بعد از اینکه پیرزن به جرم آلزایمر برای همیشه از خانه به آسایشگاه رفت. خانه باغ خالی و عاری از زندگی شد. جایی که وسط زمستان تنها امید بود. درهای سبز و سقف بلند ... می شود برای آمد و شد مهمان نگاه غریبی بود.

3871. کز دوست رازدارتر آن چاه زیر آب

۱. خانم ن از پشت گوشی چند جمله می گوید و بعد خداحافظی میکنیم و تمام. ۵ دقیقه نگذشته دوباره تماس میگیرد و می گوید آن چند جمله راز بوده و به کسی نگویم! عصر آقای ر تماس می گیرد و می گوید در مجاز مطلبی ارسال کرده که هرچه سریع تر ببینم و در جریان باشم. قطع می کند. چند دقیقه نگذشته تماس می گیرد و می گوید جزو مسائل خاص است و نباید کسی از آن باخبر شود! این دو مکالمه هیچ اشتراکی از لحاظ محتوایی ندارند جز آنکه هر دو نفر از آدم های غیر قابل اعتمادند.

۲. خاقانی

3870. نیست.

سرچشمه این دنیا نه شادمانیست و نه خوشحالی. اندوه و رنجی آمیخته با آنچه هستی می نامند.

3869. نسخه از چشم تو برداشته بیماری ما

۱. در میان حجم وسیعی از تنهایی, که گاهی بر عمقش هم افزوده می شود, هیچ نمی بینم. در واقع هرچه هست و نیست آن بیرون است. در میان آدم هایی که حرکت می کنند, حرف می زنند و برای تو شاید لبخندی. می دانی ... تنهایی دوست داشتنی را هر بار خودم انتخاب کرده ام. و هر بار هم مردد بوده ام. مثل همین دیروز. عکس ها را دیدم که پر بود از آدم. آدم هایی با لبخند! با نور. با رنگ. و خِشت. در همان دیدن ها و تحویل گرفتن لبخندهاشان, گفتم تو کجایی ... و بعد دیگر چیزی نبود. عکس ها ورق می خوردند اما نبودند. آرزوهای خام نوجوانی ... روزهای سخت بیهودگی ... و تنهایی. حالم خوب است. هرچند گاهی یکی از گوشه ای در منتها الیه راستِ ذهنم, ناخواسته می گوید این نسخه جواب ندارد.

۲. صائب تبریزی

3868. Love at first sight

بهتره یک چیز خوب داشته باشی و از دستش بدی یا هرگز نداشته باشیش؟

3867. رنگ سرخ هم خوبست.

به خودم که فکر می کنم می بینم دیگر چیزی باقی نمانده. اصلا همینی که هست هم, خودم نیستم. انگار که خرج شده باشم. مثل باقیمانده پارچه ای که با اصل آن, برای کل دخترهایِ خانه و فامیل, لباس سرخ با خال های سفید دوخته اند که بشوند ساقدوش عروس. من همان باقیمانده ام ... وصله پینه های باکلاس و سرخ. دستگیره های سرخ و دستمال های سرخ. باید سکوت کنم و آرام میانِ بُرش ها و دوخت ها جاری شوم.

3866. رستگاری نزدیک: لای گل های حیاط.

۱. آه ای زمانه ای که اسم ما را خیلی کوچک و کمرنگ در میان انبوه آدم ها بر روی تو نوشته اند ... آدم هایی که قرار است فرصت زندگی داشته باشند. و ظاهرا در تنها سیاره ای که حیات در آن جاریست. بلی, حیات جاریست اما حضور ما اندک. و پر است از جای خالی حضور آدم هایی که دیگر نیستند. آن ها که دیگر بر نمی گردند. همان ها که افسوسِ دوباره ندیدنشان همچون یک خط موازی تا ابدِ ما کِش می آید. هرچند نقاط تلاقی ما با آدم هایِ جدید بسیار است. چه اهمیت دارد خوب و بدِ آدم ها ... زندگی همین درکِ نبودن ها و نداشتن هاست. تو گمان نکن که نازیباست.

۲. سهراب سپهری

3865. من و تو چون من و تو.

۱. من از چه تعجب میکنم ... تو از چه تعجب میکنی

من از چه ملول میشوم ... تو از چه ملول میشوی

من غبطه چه چیزی را میخورم ... تو غبطه چه چیزی را میخوری

من چه چیزی را تحسین میکنم ... تو چه چیزی را تحسین میکنی

من عاشق چه چیزی هستم ... تو عاشق چه چیزی هستی

من از چه چیزی متنفرم ... تو از چه چیزی متنفری

من از چه چیزی پشیمانم ... تو از چه چیزی پشیمانی

من از چه چیزی شرمنده ام ... تو از چه چیزی شرمنده ای

من از چه چیزی میترسم ... تو از چه چیزی میترسی

من از چه چیزی میرنجم ... تو از چه چیزی میرنجی

من را از تو متمایز میکند.

۲. گفت در این هوای دو نفره هنوز تمایل دارد قدم بزند و به نیمه گمشده اش فکر کند. و من در این هوای سگ لرز ترجیح دادم آنقدر بپوشم که از دور شبیه یک جسم قلمبه شوم, تا برایم بخوانند از آن بالا توپ فوتبال میایه!

3864. fallen leaves

۱. بخند عزیزم. تا لطفی کرده باشی و من رو از توهماتم نجات داده باشی. چینِ گوشه هایِ چشمات هم شبیه چنگولای گربه قشنگه.

۲. راست گفت ... مگه مُرده ها می تونن از عمق چند متری زمین بیرون بیان و دوباره برگردن به شهرشون و خونه هاشون؟! پس چرا دور قبرستونا حصار می زنند؟!

3863. تو اگر خراب و مستی به من آ که از منستی.

۱. سختی کار کجاست که در کامنت و پیام های رد و بدل شده می نویسند باش! بجای باشه؟!

۲. بیخود و بی جهت همین کله صبح یادم افتاد به سالها پیش ... یک زمانی برای وبلاگی کامنت می گذاشتم. چشم روی هم نگذاشته, جواب می داد. داستان بعد از چند بار تکرار, ترسناک شده بود. گویا طرف پشت دری, دیواری کمین کرده بود. با عزم راسخ از طرف پرسیدم که چطور می شود که انقدر اینطور می شود؟ در جواب فرمودن, خنگول! با پیامک مطلع می شوم و در جا جواب می دهم.

۳. قبول که با کلمه ها احساس ها رد و بدل نمی شوند, شاید یک روزی دروغگویی بشود حس هفتم.

۴. قرار بود برایم یک سری حرکات موزون و ناموزون و روم به دیوار را از همین کانال های ارتباطی مجازی بفرستد که نفرستاد. کلی اندیشیدم که چرا نفرستاده و هنوز در دنیای واقعی سلام علیک دارد!

۵. مولوی

3862. هر که با اطفال می گردد طرف دیوانه است.

۱. حرف نمی زنیم ... حرف نمی زنیم ... زمانی هم که حرف می زنیم می دانم باید تا کجا همراه شوم. دیگر یاد گرفته ام. حرکات چشم ها و سر. حتی جمله بندی و کلمات خاصی که استفاده می شود. اجازه نمی دهد ادامه دهم جز در سکوت. در سکوت شناور شدن سخت است. ایستادگی و مقاومت هم.

۲. از کیلومترها دورتر خبر می رسد. مثلا مایه سرور و شعف. اما من خوشحال نمی شوم. خبر کاملا جدی و رسمی است. مطمئنم که قرار نیست با حضور من اتفاقی بیفتد, همانطور که بدون من. تمام گزاره ها از دو طرف برابرند. برای سنگینی تصمیم, این تنظیمات از پیش بارگذاری شده هستند که می گویند بمان.

۳. برای شادی دنبال بهانه می گردم. حتما دیوانه ام.

۴. صائب تبریزی

3861. که کافر را به آب زندگی رغبت نمی افتد.

۱. از خودکشی حرف میزنم. مثلا بدون هماهنگی و بی هیچ منظوری. ناخواسته دستهایم یخ می شود. و نگاهم داغ. سعی میکنم همه چیز عادی باشد. اما خودش بلافاصله می گوید خوب است, خوب است! برای من اما نفرت انگیز. دقایق اول لبخند می زند و زیر لب غر غر. کم کم آرام می شود و سکوت می کند. دیگر نه خودش حرف می زند و نه جواب می دهد. سعی میکنم در نگاهم عادل باشم. اما اینجا نمی شود به او نگاه کنم. نگاهِ داغ. بار آخری که به عدالتم توجه کردم, در فکر بود و خیره به دیوار. هرچه فکر کردم یادم نیفتاد چه کسی گفته بود او خودکشی کرده ...

۲. صائب تبریزی

3860. اینجا بهتر است.

۱. یه ویژگی خاصی هم هست که یا بصورت خود خر انگاری و یا دیگر خر انگاری نمود پیدا میکنه. در هر دو حالت این ویژگی همیشه دوست داشتنی نیست. نباید بهش اجازه بدم که چار نعل بتازه.

۲. اینکه ذهنم درگیر کیلومترها آن طرف تر است, باعث نمی شود که از این حالت کرختی خارج شوم. شاید نخستین مومیایی مصری باشم که با وزش نسیمی خنک, نزدیک آب های آبی, جان گرفته ام. آمده ام تا انبوه داروجات خشکیده و کپک زده ی وجودم را با جدیدترین متد روز, تجدید کنم. شاید از نو مُردم.

۳. کلا خط به خط ما یحتوی ذهنم را که مرور می کنم, به چهار پنج تا نکته مهم با قابایت هایلایت می رسم. همان هایی که شاید سالها صرف کنی تا محلول شوند و درست در زمان کشف, خبر آورند که با پیشرفت روزگار و ماسوایش, از محدوده ی اهمیت به خزعبلیت در آمده اند. دور از جانتان, آنقدر وفادارم که از هایلایت هایم ذهن بر نمی دارم.

۴. مگر چقدر برایت اهمیت دارد؟ با دست هایت نشان بده. !____