3843. پیر مغان به قولم کی اعتماد میکرد؟
۱. وقتی برای هر احساسی دنبال دلیل باشی, بعد از یه مدتی یاد میگیری که هیچ احساسی قابل اعتماد نیست.
۲. فروغی بسطامی
۱. وقتی برای هر احساسی دنبال دلیل باشی, بعد از یه مدتی یاد میگیری که هیچ احساسی قابل اعتماد نیست.
۲. فروغی بسطامی
۱. من خوب می دانم علاج این درد بی درمان کجاست. این را هم خوب تر می دانم که دلم علاج شدن می خواهد. و از همه واضح تر تو را می شناسم که اگر ذره ای, فقط ذره ای راه باز شود ... نور می آید از آن روزن ناچیز ... که جهانی روشن کند.
۲. مصلحت از آن دست فیلم هاییست که مدام فکر می کردم یکی باید بازی می کرد که نیست.
۳. درست است که منِ خفاش دوباره تا هوا تاریک می شود, چشم هایش گردالی می شود و عینِ ۳۶۰ درجه را می پیماید, اما دیگر روز و شب یکی شده اند.
۴. دلم هوایِ خانه پدری کرده و آدم هایش.
۵. خاقانی
هاله دعوت کرده تا در غرفه اختصاصیش حضور به هم رسانیم! بالاخره کتابش را نوشت. این داستان بر می گردد به چند سال پیش. به گمانم فروش آنچنانی نداشته و حالا هم از مشتریان بالقوه پذیرایی می کند و هم کتابش را می فروشد. نمی دانم چند نفر داستانش را خوانده اند و یا چند نفر قرار است بخوانند. ولی دلم نمی خواهد کتابش را داشته باشم. چون بعد آن مجبورم نظرم را بگویم و مجبورم پیرامونش بحث هم بکنم. یک جور جبر محترمانه. اصلا کسی چه می داند, شاید برای همین است که دو سالی است درست و حسابی ندیدمش. یعنی شبیه خیر و شر شده ایم. روزهایی که او هست, من نیستم و روزهایی که من هستم, او نیست.
امروز یک جور شیرینی رنگی میل کردیم. سبز و صورتی و زرد بودند. البته هر کدامشان دو رنگ داشتند. آنها که سبز و صورتی بودند, زیرشان شکلاتی بود و زردها زیرشان وانیلی. ناگفته نماند که این ترکیب رنگها را بعد از برداشتن و خوردن زردها متوجه شدم. همه لبخند داشتند. بوی وانیل و شیر هم کاملا مشخص بود. شاید این مدل شیرینی کاملا باب میلم نباشد, اما با دیدنش چشمانم شاد شد و این شادی به واسطه محبت و هنر یک زن خوش ذوق اتفاق افتاد. فقط این آدمهایی که همه چیز را می دانند و در همه چیز مهارت دارند را باید ریخت توی دریاچه ارومیه.
۱. اگر بود. اگر الان اینجا بود. اگر درست کنارم نشسته بود و آرام آواز می خواند. شاید هم دیگر نمی خواند. شاید دیگر تمایلی به آرام خواندن و آرام نواختن ندارد. شاید تحمل آدم دیگری برایش سخت شده باشد. شاید سکوت را ترجیح می دهد. شاید اصلا تنها ماندن و تنها بودن برایش بهتر باشد. شاید ترجیح می دهد همین الان من را نبیند.
۲. سعدی
۱. نمی دانم کدام زودتر اتفاق افتاد ... جملاتم تمام شده بود یا درد زانو شدیدتر شده بود که به سمت صندلی رفتم. صندلی گرم بود. مگر چقدر زمان گذشته بود که هم مدتی نشسته بودم و هم تمام جملاتم در قدم زدن تمام شده بود؟ بیشتر از هر موقع دیگری, هرچیزی ممکن است. وقتی کلافه می شوم و نظام امور به هم می ریزد, ممکن تر می شود.
۲. عطار
۱. اغلب از خودم پرسیده ام که چند سال است که اینجایم. یک سال, چهار سال, یا ده سال و یا بیشتر. موجودات ریز و زنده ای که مدام در ذهنم جابجا می شوند, محاسبات تقریبا درستی از این سالها ارائه می کنند. یعنی حتی فراموش نکرده ام, روز دقیق تقویم را. اما سوال های بعدی جواب دقیق ندارند. اینکه چرا آمدم؟ برای چه آمدم؟ حاصل این آمدن چه بود؟ و بعد شبیه یک تکه ابر سیاه روی همان موجودات را می گیرد. کم مانده که ببارد و آن ها هرکدامشان پناه گرفته اند.
۲. صائب تبریزی
۱. جایی خواندم استانبول شهری است با بندرها و کافه های شلوغ که شبانه روز پر و خالی می شوند از آدم های شاد و زنده! اما این حقیقت انکار ناپذیر است که حزن همچون سنجاقی چسبیده به سینه استانبول.بنظرم این فقط استانبول نیست که غمزده در کنار آب به پهلو دراز کشیده. من شهرهایی دیده ام که میان چهار جهت پر از آب و ماهی, رو به آسمان لَمیده اند و اشک می ریزند. شهرهایی با برج های زیبا و قیمتی. اما هنوز ندیده ام شهری که بشود با نگاهش کمی از اندوه و غم درون را کاست. این درست نیست که بگوییم ما غم هایمان را توبره می کنیم و از اینور به آن ور با خودمان می بریم. آوارگان همیشه پناه می برند به کمی آرامش و همیشه بی نصیبند.
۲. پروین اعتصامی
۱. امروز فهمیدم کاکائو در روغن حل می شود و چقدر هم رنگ زیبایی داشت. بعلاوه اینکه دوباره می خواهم سرگرم دنیا شوم و خودم را در آشپزخانه و کابینت ها و کشوها, بازخوانی کنم. پس اول خودم را و سپس شما را دعوت میکنم به دوست داشتن زندگی! در قدمی که امروز برداشتم, ماست خانگی هنوز جواب می دهد. کیک کدو هم احتمالا رنگ خوبی بدهد.
۲. در ثانی یا در ثالث, کما فی السابق همچون کودکان جبّار شده ام. یعنی این پاییز فصل نبود, فقط عطسه و سرفه و تب و آبریزش بود. چهار عطسه من و دو تا آقای همساده!
اولا فکر میکردم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و این هم آینده اون روزاست و باید بیاد و بگذره. اما کم کم متوجه شدم که دیگه قرار نیست من اتفاق خاصی رو رقم بزنم. خب ... باورش سخته. یعنی جدی جدی باور کنم؟
۱. دلم میخواد اونقدر حرف بزنیم ... اونقدر حرف بزنیم ... یه مدلی که انگار هیچ وقت قرار نیست حرفامون تموم بشه. و بعد مثل همیشه لحظه خداحافظی, تو در وایسیم و تازه یادمون بیفته که قرار بوده راجع به فلان مطلب همدیگه رو ببینیم و حرف بزنیم! تازه ۸ نفر آدم از کوچیک تا بزرگ, هِی برن, هِی بیان و نُچ نُچ کنن! اصلا کل دنیا اون طرف ...
۲. صائب تبریزی
۱. امروز مثل قبل باز هم در آن دور همی علمی شرکت کردم. اینکه برای لحظاتی از محاسبات دنیایی خارج می شوم و این ذهن وامانده مجبور می شود که در عالمی دیگر سیر کند, لذت بخش است. من لذت را پیدا کرده ام. می دانم که کجا و چه شکل حاصل می شود. اما هر موقع داوطلبانه به سمتش می روم, مرا پس می زند و تقریبا هیچ چیز عایدم نمی شود. اما یک جایی, یک جوری مرا درگیر می کند که شاید اصلا انتظارش را هم نداشته ام.
۲. مولوی
داشتم با خودم فکر میکردم من چقدر میتونم برای ادب اسوه باشم. از بس که توانایی بالایی در خلقِ ترکیباتِ جدیدِ خارج از ادب رو دارم!همونهایی که وقتی می گی از داخل احساس میکنی یه توربین با تمام قوا خنکت میکنه. در عوض اون حرارت رو انتقال میده برای سوختن یکی دیگه. حتی اگر نشنوه!
۱. اما یک دسته از خواسته ها همان ها هستند که بی نهایت شیرینند و فقط با یک خوابِ کوتاهِ دمِ غروب, فراموش می شوند.
۱. تا مدتی دست از حرکت برمی داری تا باور کنی شکست خورده ای. شکست مثل مرگ است که منتظر می مانی تا جسم بی جان دوباره بایستد و مثل قبل حرکت کند. شکست هایم را هربار بدون آنکه نگاه کنم, میان ذهنم و دستانم مرور می کنم. انسان های مُرده ای که دیگر به آنها امیدی نیست اما وجودشان روزی نهایت خواسته آدمی بوده است.
۲. مولوی
۱. درون دنیایی در آتش و بی ثبات. مفاهیم شبیه چوبهای نیم سوخته, نیمی سرد و نیمی گداخته. بیرون اما توازن و تقارن. این میان واژه های نامتناهی که برای کمی تسکین, راهی به بیرون نمی یابند. پس وادار می شوی به بافتن کلمه ها از میان نخ ها.
۲. خاقانی
۱. مجلس اول را که طی کردیم, قرار بود در مجلس دوم با آرزو همه چیز را به هم بریزیم. هیچ کس ما را نمیشناخت. شاید این تنها دلیل عقلی برای آن حرکاتِ سفیهانه بود.
۲. شانصد مانع وجود دارد که مرا به سکوت و تنهایی مبتلا کند. اولی آنکه هیچ کس کنارم نبود.
۳. سعدی
۱. درست در اوج انتظارات از خودم به سر می برم. و در همین نقطه بیشترین رنجی که می برم هم از خودم هست. از هرکس که چشم بپوشم, از خودم نمی توانم. خودم را شایسته دادگاهِ قضایی یا جنایی هم نمی دانم. فقط آهسته و آرام ذوب می شوم. فکر می کنم شاید در این دهه های گذشته خیلی خیلی کمتر متوقع بودم. از خوشی های کوچک شاد می شدم. همچنان نیز دلم شاد می شود اما همین امر من را بیشتر می ترساند. آنچه تاکنون آرامم می کرد, شاید شبیه افیونی که دست ها و پاهایم را در غل و زنجیر می برد. نمی دانم ... نمی دانی ... چقدر دلم می خواهد لحظه رهایی, این لباس را آسوده از تنم درآورم و بروم. این دلتنگی برای هیچ, این آزردگی از سرِ هیچ, اگر خیال نباشد ...
۲. فیض کاشانی