3825. بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند.

۱. گاهی هیچ بهانه ای پیدا نمی کنی و گاهی هزار دلیل موثق برای شکستن داری. اصلا یادم نمی آید ... چه کسی تلاش کرد تا باور کنم که هیچ شکستی, شکستن نیست. و این می شود انبوهی از اندوه برای اشک هایی که اتفاق می افتند.

۲. نمی دانم در انتظار چه چیزی هستم ... یا در پی چه چیزی ... وقتی تمام خطوط موازی در نرسیدن منقطع می شوند.

۳. فروغی بسطامی

3824. من و تو

۱. از اون نقطه ای که من و تو کنار هم قرار گرفتیم تا اون نقطه ای که تو بودی ... به اندازه ای فاصله بود که بعد از گذشتن ۲۰ سال تازه دارم آدم هایی رو می بینم که هستند اما هیچ کدوم تو نیستی.

۲. من همون آدمیم که همیشه بخاطر ترس از دست دادن, مصرانه به مسیرم ادامه دادم و همیشه از دست دادم.

3823. خوش است غنچه صفت راز با صبا گفتن

۱. و هنوز اسم تو همانست که هیچ کس نمی داند هر روز چند نوبت در جانم جوانه می زند. آخر همین چند آوا کافیست که سبز بمانم. اصلا تو بگو ... چکنم که حالم با همین رازِ مگو خوب می شود؟

۲. صائب تبریزی

3822. سعادتی بجهان، مثل دوست داشتنت نیست.

۱. من همانم که نشانه ها را مثل ستاره ها می داند و ماه را سرانجام در آغوش میگیرد. تو اما بگو بیشتر از خرافه ای نیست.

۲. دوست داشتن اگر حقیقی باشد بال پریدن می شود نه حصاری برای اسارت و توقف.

۳. حسین منزوی

3821. ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است؟

۱. هر روزم پر شده از شکست و تجربه روی تجربه! باید یادم بمونه تو این سالهایی که گذشته, چقدر حواسم به حرکاتم و رفتارام و حرفام بوده که درست تو موقعیت های خاص سکوت کردم و بی حرکت موندم. نه برای مظلوم نمایی ... چون قرار بود هنوز زندگی کنم و حداقل غصه آینده رو نخورم.

۲. مولوی

3820. ای تن وامانده تو بیمار باش.

۱. اینکه برام تداعی بشه که شبیه حس یه خونه قدیمی تو دوران کودکی هستی. با یعالمه نقطه های مجهول و نشناخته. که مدام بخوام سر از گوشه گوشه اون نقطه ها دربیارم و خودم رو خرسند نشون بدم و کیف کنم ... نع! حقیقتا به جایی رسیدم که علامت های سوال برام بی ارزش شدن. حس میکنم داره باهام بازی میشه ... مثل وقتی که تو یه اتاق محبوسم و یکی پشت سر هم چراغ هارو خاموش و روشن میکنه. ترجیح میدم هرچه سریع تر اونجا رو ترک کنم.

۲. مولوی

3819. نگهش از نگهم داشت گریز.

۱. دوباره کنار پیاده رو بساط پهن میکنم و منتظر میمانم. این گرمایِ مُرده پاییز, عجیب می چسبد.

۲. ه. الف سایه

3818. با خیال تو حق به جانب ماست.

۱. فقط درست نگاه کن و ببین کدام سو در حالت بی حقی قرار دارد. یا بهتر بگویم ... قرار داده شده است.

۲. ما برای اوج گرفتن نیاز به ممنوعیت داریم. هرچه بیشتر از ما حرفی نباشد, هرچه بیشتر پشت میله های سرد عمودی بمانیم, بیشتر نمایان می شویم. این دسیسه است, این مسیر مواجهه شماست با ما.

۳. سلمان ساوجی

3817. ما تماشای گل از روزنه دل کردیم.

۱. ببین ... من خیلی باختم. اما هنوز اون روزنه پر از گرما و نوره.

۲. صائب تبریزی

3816. که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد.

۱. به زور خودم رو میکشونم تو یه گوشه خلوت وسط آدمها. اونجایی که بتونم چند دقیقه فقط روی خواسته م تمرکز کنم. استرس دارم. تو سرم همراه با هربار انبساط قلبی, یکی محکم پاش رو میکوبه زمین و چشمام بالا پایین میشه. خوب نمی بینم. با خودم درگیرم که سرانجام این روزگار روی سفیدش رو نشون میده یا ... این زور زدن هم بی فایدس! قرار نیست ذهنم آروم بگیره. اما زنده ام. یعنی امیدوارِ زنده.

۲. حافظ

3815. ما سوخته ایم و بارها سوخته ایم.

۱. شکر خدا که خودم را با دلم و خاطره هایم برده ام یکجای دوری و زندانی کرده ام. اینطور که ادامه می دهم, دیگر نه خاطره جدیدی ساخته می شود و نه آدم های خاطره های قدیم را می بینم. پیر خرفتی هم شده ام انگار ... عشق ها را حتی مرور هم نمی کنم. این غربت با این حجم اسارتش دیگر حریف ندارد.

۲. شاه نعمت الله ولی

3814. ز اندوهت گران شد جان, چو از عشقت سبک دل شد.

۱. اندوه از دل آدم ها نمی رود. مثل نقطه تلاقی تمام سقوط ها و صعودها, هر روز پررنگ تر می شود. آدم ها به اندازه زندگی کردن با اندوه هایشان, بزرگ می شوند. من و اندوه و زندگی.

۲. مسعود سعد سلمان

3813. از بند به شمشیر تو یابند رهایی

۱. دلم یک جور حس رهاشدگی می خواهد. و آن حس بعدترش ... سردرگمی. اصلا چه خیالیست بیهوده, اینکه روبراه باشی و دلت رام و آرام. پس مرا به خانه ببر و رها کن.

۲. رودکی

3812. بعد از تو تا همیشه، این قصه ناتمام است .

۱. قصه می خوانیم که بخوابیم, وگرنه هیچ قصه ای تمام نمی شود.

۲. حسین منزوی