4019. باز هم زندگی

۱. کار ندارم که منظور مامان چی بود، اما خیلی بیراه هم نگفت. سخته .... این فاصله و رفت و آمد و چرخوندن چند تا فرمون همزمان توی زندگی ... به همین راحتی مردد شدم. فقط به خودم میگم تو ادامه بده، هرجا که خواست او بود، این نشونگر تقدیر می ایسته.

۲. دلم نمیخواد مثل دفعه قبل نه بشنوم و ناامید جُل و پلاسم رو جمع کنم و بشینم یه گوشه.

۳. با خودم فکر میکنم بالاخره این روزهای سخت هم تموم میشه و اونوقت مشخص میشه که تصمیم امروزم بیهوده بوده یا نه. پس الان فقط سختی هاست که جلوی چشمام رو گرفته و اجازه نمیده واضح تر ببینم.

4018. یه موج پر تلاطم

۱. این وقت شب نیومدم حرف خاصی بزنم. اما غیر خاصش ایناست ... ۴هفته مونده تا اردیبهشت تموم بشه. تاریخ بعضی روزا که برام مهمه رو هنوز نمیدونم. فعلا هیچ برنامه ای برای آماده شدنم ندارم و میدونم لحظه آخر پشیمون میشم.

۲. شاید باید زودتر میگفتم که دهه چهارم شروع شده و من حقیقتا دلم میخواست وِل هم میشدم! اما مجبورم که به ادامه نقش بازی کردنم تو این دنیا ادامه بدم و همون آدم قشنگه بمونم. میدونی ... یک دلیل بیشتر ندارم و اون اینکه نمیخوام هیچ دلی رو ناراحت کنم. ها ... ناخواسته حتما بوده و شاید خواسته در جواب نامهری هایِ بزرگ.

۳. برام سواله که مامان چرا عصری اونجوری گفت. البته سوالی که حتما خودم براش جوابایی دارم ولی دوست ندارم مطمئن بشم و حتی با خودم میگم مثل ملیون باری که اشتباه حدس زدم، شاید اینبارم اشتباه میکنم.

۴. برای یه شروع و جبران عقب افتادگی و یه نفس عمیق خنک، ۴۰ سالگی خیلی دیره؟!

۵. به چشمام خوب نگاه کن ... این تویی که فکر میکنی زیبام.

4017. ای که دلت تنگه ...

۱. قرار است تصمیم بزرگی بگیرم. و مثل اغلب اوقات، که نمیشود و بقیه بجایم و برایم تصمیم میگیرند، اینبار هم ... با این تفاوت که موقعیت به شکلی هست که کسی نمی تواند مانع شود چون اغلب همان بقیه، این آش را خورده اند. خودم ولی اینبار بخاطر سختی های مسیر، مردد شده ام. با هیچ کس هم نمی توانم صحبت کنم که بگویم دردم فلان است ... نظرم بهمان است ... فقط میخواهم ادامه دهم. اگر موفق شوم و تا آخر مسیر با همین توان، گاهی کمتر و گاهی بیشتر، بروم که چه خوب ... اگر هم نتوانستم که حتما برای بقیه چه خوب!

۲. خودم را کمی میشناسم دیگر. حداقل می دانم که وقتی می گویم هیچ کس و هیچ چیز برایم قابل اعتماد نیست، یعنی بارها شیشه اعتمادم را شکسته اند. سخت است که مدام حواست به حرفهایت و نگاهت باشد.

4016. عالیجناب زندگی

۱. روزی که گذشت، اولین باری بود که میرفتم اردو و جای نشستن داشتم!

۲. با وجود سرمای زیاد و کم لباسی و آفتاب بی رمق، کل اون چند ساعت رو قدم زدیم. مرض بود یا اجبار ... گوشی از دستم افتاد و گوشش شکست. مثل همیشه ای که باید هیچ چیز رو دوست نداشته باشم ...

۳. هنوز هم زیاد حرف میزنم و هنوز هم مهارت حرف زدن رو ندارم. همیشه بعد از گفتن حتی چند کلمه، فکر میکنم که خراب کردم.

4015. مهمونِ ما دوستِ هیچ کس نیست.

حسم بهم میگه که ترانه "وایسا دنیا من میخوام پیاده شم" دیگه خیلی قدیمی شده و من نباید اینجا بهش اشاره کنم. اما باید بگم که مجبورم و هیچ جمله جایگزینی، حداقل فعلا، ندارم. فقط خلاصه کنم که لعنت به اونی که مهمون بازی ایام نوروز رو از خودش بیرون داد! مگه بقیه روزای سال چه مرضی داشتند که باید فشرده تو این چند روز ارائه می شد؟!

4014. هیچیمون مثل قبل نیست، نگو نه.

ببخش که از الان دلم برات تنگه.

4013. می‌برم چون چشم خوبان دل به هر حالت که هست.

۱. یک زمانی در کتابی که دقیق یادم نیست خوانده بودم راز رسیدن, نوشتن است. چند تا از آرزوها و اهدافم را نوشتم و این نوشتن را چند بار تکرار کردم. نتیجه خاصی عایدم نشد جز اینکه هرچه بیشتر تلاش کنی, شاید ... ممکن است ... به مقصود برسی. اما آدم هایی که من را به یاد آرزوهایم می اندازند و یا باعث می شوند که دوباره از خودم بپرسم که هستم و چه می خواهم را ... دوست دارم.

۲. پشت یک ماشین نوشته بود هزاران چشم منتظرند تا از تو یک خطا سر بزند. همین. دنیا فقط جایی برای بهتر شدن است وگرنه دل در گرو دنیا داشتن, تو را آزرده و ناامید می کند.

۳. برایم مهم است که برای آنها که من را میشناسند دوست داشتنی باشم و سالها که گذشت در خاطرشان به نیکی مانده باشم. همین طور همه آنها را دوست داشته باشم.

۴. صائب تبریزی