4019. باز هم زندگی
۱. کار ندارم که منظور مامان چی بود، اما خیلی بیراه هم نگفت. سخته .... این فاصله و رفت و آمد و چرخوندن چند تا فرمون همزمان توی زندگی ... به همین راحتی مردد شدم. فقط به خودم میگم تو ادامه بده، هرجا که خواست او بود، این نشونگر تقدیر می ایسته.
۲. دلم نمیخواد مثل دفعه قبل نه بشنوم و ناامید جُل و پلاسم رو جمع کنم و بشینم یه گوشه.
۳. با خودم فکر میکنم بالاخره این روزهای سخت هم تموم میشه و اونوقت مشخص میشه که تصمیم امروزم بیهوده بوده یا نه. پس الان فقط سختی هاست که جلوی چشمام رو گرفته و اجازه نمیده واضح تر ببینم.