3929. امان از گوزلر ...

۱. تقریبا دو روز کامل میگذره. اما هنوز اون جمله ها و حالت چشم ها و تن صدا, دقیق روبرومه. کنارمه. اون برقی که در نگاهش بود ... و شاید حرصی که همزمان با گفتن اون جمله ها, وجودش رو به تلاطم انداخته بود, برای من تازه تازه است. خیلی با خودم حرف زدم و خودم رو دعوت به فراموشی کردم. اما هنوز تازه تازه ست. و مثل همیشه یه جمله طلایی رو آماده کرده بودم تا بگم, و به چندین دلیل نگفتم. من آدم حرفای نزده ام ... شاید همه اون حرکات برای شنیدن حرفی یا جمله ای از طرف من بود. شاید ناخواسته منتظر شنیدن همون جمله بود ... اما دوباره برام یه ضربه بود ... و هم یه تجربه. اون مدل لباس خوش و مرتب ... اون مدل اعتقادات جذاب و به روز ... اون مدل دست دادن به گرمی و خنده های شاید مکانیزه ... همه فرو ریخت.

۲. گفتم دست دادن ... و صحنه ای که مدام با خودم میگم شاید فقط من بودم ... اصلا شاید اشتباه بودم.

3928. چشم دل هر چند کورست به چشم دل ببین

۱. چشم هایم را بسته بودم و در تاریکی مثل کورها می رفتم. روبرو نوشته بود: خنده فروشی. چشم هایم را باز کردم.

۲. ناصر خسرو

3927. شگفت نیست که ما نزد تو ز کفاریم.

۱. امشب(یعنی همین چند ساعت پیش) موقعیت را بسیار مناسب دیدم برای اظهار نظر! و عجب اظهاری ... و عجب شبی! که هنوز دعوای درونم تمام نشده و خشمم از خودم فروکش نکرده است. من تایید نمیخواهم. من مجاب کردن هم نمیخواهم. اینکه خودت باشی و به اندازه باورها و دانسته هایت حرف بزنی, چقدر برایم ارزشمند است. اما گویا دیگران بسیاری هستند که نه برای شنیدن به گفتگو وارد می شوند و نه برای اظهار نظر.

۲. تهوع. تنها چیزی که با تمام وجود حسش میکنم. حالم خوش نیست. نه برای بهتر شدن رنج می برم و نه بخاطر از دست دادن. از خودم هم که می پرسم جواب موجهی ندارم. فقط یکی می گوید آنقدر درونگرا باش تا بمیری.

۳. ناصر خسرو

3926. آدم نیست که ...

تا حالا بهش فکر کردی که تو همه فیلما, اونی که قراره سرانجام کار اصلی رو انجام بده ما از اول فیلم دنبالش میکنیم؟

3925. تو خود بگوی که: بی تو چگونه زنده بمانم؟

۱. اصلا حس خوبی ندارد که وقتی نمی توانم با زبان از خودم دفاع کنم, از روی ترحم فرصت می دهند و منتظرند جواب دهم. و این جمله را عینا تکرار می کنند که: خب ... بگو ... منتظر چی هستی؟ چرا حرف نمی زنی! اصولا اطلاع ندارند که جملاتم پشت چشم هایی که مثل نبض می زنند, قطار شده اند اما بخاطر عواقبش فقط به سمت حلقوم هدایتشان می کنم و تند تند قورتشان می دهم. خیلی هاشان همانجا می مانند و راه نفسم تنگ تر و تنگ تر می شود. من آدم جواب و توضیح نیستم. آدم سوال و شنیدنم. اما دست هایم ... وقتی خوب نگاهشان میکنم خیلی صبورانه در کنارم ایستاده اند و منتظرند.

۲. این انتظار و صبر ویژگی خاص آدم های ترسوست. بعد از آن مرحله ای ویژه تر هم هست. حماقتی که آدم ها فقط درک می کنند.

۳. اینجا کجاست که نه زندگی گذشته ام را بیاد می آورم و نه از زندگی حالم رضایت دارم و نه از زندگی بعد خبری؟!

۴. به هیچ کس نگفتم که هنوز صحنه جابجا شدن روی آخرین تخت, مدام جلوی چشمانم تکرار می شود و دلم پر از غم! به هیچ کس نخواهم گفت که چقدر خودم را آنجا گذاشتم و چقدر مرور کردم ... کدام دست ها ... در کدام نقطه جغرافیا ... و شاید شبیه نیاکانم باد مرا ببرد, در حالیکه گوشت و استخوان های نازکم را درندگان خورده اند.

۵. عراقی

3924. بفهم تا زوده.

چند روزی هست که درگیر دانسته ها و نفهمیده هایم هستم. چقدر می دانم و چقدر درک نمیکنم. آخرین جمله ای که چنین اثری داشت این بود: شهید بشی, نمی میری!

چقدر بخاطر بی ارزش انگاری و عادی پنداری, هیچ نمی فهمم.

3923. بخوان, باز هم بخوان.

برخلاف اینکه علاقه ای به نشر و چاپ نداشتم, اولین کتاب چاپ شد. حالا هرکس بپرسد که چطور و چگونه و برای چه؟! جوابی ندارم. اصلا هیچ ایده ای برای چاپ و توزیعش نبود, چون اصلا مالکش را خودم نمی دانستم و نمی دانم. چند روز پیش در کمال بی خبری و بی انگیزگی, شنیدم که یکی آن را خوانده و در موردش نظراتی داده است. این هم به ناخواسته ها و دور از انتظارهای پیشین اضافه شد در حالی که خودم هنوز از روی کتاب نخوانده ام.

3922. چرا حرف نمی زنی؟

قرار شده بود بین ما را صلح بدهد. با هماهنگی خودم. وقتی رسید خنده هم نتوانست کاری کند, فقط بخاطر بغض سکوت کرده بودم و او صاحب حق بود.

3921. که چو خوشوقت شود دل، همه جا خوش باشد.

۱. دقیقا در روزهایی به سر می برم که جهش های علمی و فناورانه عالم هیچ ربطی به من ندارند. اصلا دلم می خواهد که در جهل مرکب خویش بمیرم. هیچ اهمیت ندارد که حتی در میان پانصد نفر تپق بزنم و فعلهای وحده را جمع ناگهانی بزنم.

۲. هفته پیش نزدیک بود از فشار بالای عصبی سکته کنم و شاید الان نبودم! حاضر بودم هفتصد تکه نامساوی شوم اما پیروز میدان!

۳. این تضاد درونی بخاطر انگیزاننده های بیرونی, من را آخر به یک دله تبدیل می کند. ببین این جمله را کی و کجا گفتم. شاید هم در نهایت به دریا زدم و میان امواج خروشان تا بینهایت رفتم. من شنا بلد نیستم.

۴. صائب تبریزی

3920. به روی قلب شکسته دوباره پا نگذاری.

۱. پرنده ها نمیدونن تو کدوم شهر این دنیا زندگی میکنن.

- مگه تو زبون پرنده ها رو بلدی؟!

۲. احمد پروین

3919. ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

۱. چند روزی هست که لیوان قشنگم گم شده. اما از بس حوصله بحث و کلنجار ندارم, نه تنها این گمشدگی رو در خونه مطرح نکردم که نزدیکه از مصرف کم مایعات بمیرم.

۲. مثلا خیلی هنرمندی که با ایمان از شناخت کاملت نسبت به من حرف می زنی! همیشه تلاش کردم حرف و عملم یکی باشد تا مبادا شرمنده حساب بقیه شوم. عزیزم! خودتی!

۳. خدایا ... خیلی نمونده, دستمو رها نکنی.

۴. مولوی

3918. یکم فک کن.

تا حالا فکر کردی چرا دکمه صفر رو بعد از نه میذارن؟

3917. کار جان پیش اهل دل سهلست.

۱. من شوخی را خوب می فهمم. طعنه ها و زخم زبانهایت هم شوخی ...

۲. سعدی

3916. آشنا

۱. وسط اون همه دنیا مشغولی و ذهن مشغولی, دلت میخواد بری یه گوشه ای و برای خودت غمگین بشی. در حالی که اصلا غمگین نیستی و فقط خسته ای. دلت میخواد وسط فکر کردنات حرف بزنی مث بقیه آدما که مث آدم حرف زدن بلدند. اما بلد نیستی و فقط با خودت حرف میزنی.

۲. من آموخته ام که غم و اندوه را باید زندگی کرد. دیگر شروع و درمان بی معنی اند. مثل کتابی که از میانه باز کرده ای.

3915. اختیارم نیست چون گرداب بر سر گشتگی

۱. در اختیارم نیست که هر لحظه باید باشی تا ادامه دهم. حرفی بزن. مثلا بگو همیشه هستم.

۲. صائب تبریزی

3914. چند قدم مانده به رویاهایم.

۱. این چیه؟ این چه احساسیه این! که فقط کافیه یک کلمه بشنوی و بلافاصله این ذهن لعنتی دست به کار میشه و برات طراحی میکنه! هیچی این وسط مهم نیست. هیچی نمیتونه جلوی تو و تصمیمت رو بگیره. دقیقا وقتی تصمیم به نابودی همه چیز گرفتی, زمان هم خیلی سیال و روان عبور میکنه و تو کنار تلی از خراب آباد میمونی.

۲. بعد از یک سال صدای خانم ن را از پشت گوشی شنیدم. اول فکر کردم خواب بوده و بعد خیلی واضح صدای سنگین و غمگینش را شنیدم که پر بود از رنجی که می برد. گفت حلالم کن.

۳. مرد جوان! باور کن من خیالات نیستم.

۴. اوضاع دوباره در هاله ای از ابهام است. روزهای پر استرسی را می گذرانم. به خودم کاملا مشکوکم. به توانایی هایم هم. در حال جنگیدن مدامم و خستگی, این حس خوب زندگی را درک میکنم.

3913. سیرت بد، صورت نیکو نمی گیرد به خود

۱. تمام اجزای عالم سر جایشان ... فقط مانده بود همین خط های خنده!

۲. آیه ای از قرآن هست که همه انسان ها را مثل هم می داند, از هر نژاد و قوم و قبیله ای. اما خب ... نمی شود که همه عین هم باشند, پس ملاک را تقوا می داند. یعنی حتی لازم نیست که بیشتر تلاش کنی تا خوب تر شوی. فقط کافیست خودت را نگه داری! می بینی؟ پس سخت است که دلت, ذهنت, نگاهت, حرکاتت و ... را نگه داری. از نفوذ هرچه که بیگانه است.

۳. من تصمیم نمی گیرم که از تو بیزار شوم. تویی که مرا به راهی می کشانی که اتفاقا بن بست نیست. و پر است از خطوط مبهم عابران پیاده ای از هر چهار سو, که بی گدار به دل تاریک شبی نزدیک می شوند. چقدر بیهوده سپیدند. چقدر انبوه سیاهی!

۴. صائب تبریزی