4065. ناله خیزد چون سپند از دانه ام بی اختیار

۱. گاهی فکر میکنم دچار یک نوع اوتیسم مزمن تشخیص داده نشده و درمان نشده در کودکی هستم. شیطنت بی اندازه و بعد کاملا سرکوب شده و تمرکز روی نقاط با شدت حرکت زیاد. مثلا یکی از نقاط باب میلم، ایستادن روی پل هوایی ست. می توانم ساعت ها بایستم، بنشینم و ماشین ها را نگاه کنم. البته تا قبل از زمانی که چند نیروی عامل امنیت تذکر دهند! از خودم میترسم. وقتی دقایق زیادی زل زده ام و متوجه خودم می شوم!

۲. آقای عطاری خیلی مصمم نرم افزار جدید را با من به اشتراک گذاشت و از من راهنمایی خواست تا اگر مشکلی دیدم، بگویم. این رفتار آنچنان بزرگ و آنچنان مهم نبود. اما از اینکه به عنوان یکی از طرفداران نرم افزار پیگیر مشکلاتش بودم و او هم فراموش نکرده بود، برایم خیلی ارزشمند است.

۳. در طول ماه گذشته بارها از خودم پرسیدم، خوشحالی؟! خوشحالم. اما هنوز به خودم جواب نداده ام!

۴. صائب تبریزی

4064. بچرخ و بچرخان.

انگار که دنیا را چرخیدم و چرخیدم ... ایستگاه تئاتر شهر!

4063. زندگی با احتمال جریمه های سنگین

۱. انیس دم در، قبل از اینکه بیام بیرون بغلم کرد و من مثل همیشه بغض کردم. هنوزم به جای هر واکنش آدمیزادانه ای! میخوام برم یه گوشه ای ...

۲. من از روزهای آرزو می گویم. از روزهایی که آرزوی آخرین سال های دهه سوم زندگی بودند. شاید برایم اصلا زمانش مهم نبود، اما وقتی مجید گفت، برایم خیلی مهم شد. آرزو بود و آرزو ماند ... تا انتهای دهه چهارم!

۳. دست هایم را نگاه کن. حالشان خوب است. شبیه دست های کسی می مانند که یادم نمی آید چه کسی بود ... بیا ... از این فاصله هیچ چیز را نمی توانی ببینی!

4062. ادامه می دهم ...

تماس گرفتند و قرار شد که بروم! و حالا شبیه یک عدد گوش مخملی مانده در گِل اما خوشحال، با همان نیش باز شده تا بناگوش هستم. شاید همه چیزی که میخواستم، نباشد ... ولی تصمیم دارم ادامه دهم.