4012. زمینِ نه خیلی گِرد

۱. چه کسی می گوید دیر است؟ برای خاطره ساختن همیشه به سراغ کودکی می رویم، اما همین دقایق برای ما کافیست تا سالها بعد به جوانی نگاه کنیم و گرم شویم و لبخند بزنیم.

۲. خاصیت تغییر زمان و مکان، زندگی با آدم های جدید است. نوشتن یک مدل از تغییر جای عقربه ها و تغییر اندازه مدارهای جغرافیایی است.

4011. هر که پا کج می‌گذارد ما دل خود می‌خوریم.

۱. توی خیالم با تو حرف می زنم، یعنی وقتی میخواهم بلند حرف بزنم، تنها توی ذهنم با تو حرف می زنم. تو مثل آدم های توی قصه ها و فیلم ها، همانطور که لباست را مرتب می کنی و دست هایت را خیلی هوشمندانه به بغل می گیری، بدون هیچ دود و لبخندی، خیلی جدی گوش می دهی. فقط آخرهای داستان که می رسد، خیلی محترمانه خمیازه ات را قورت می دهی. و من مثل همیشه باید منتظر حرف های قطار شده ات بمانم که خودم تا قبل از خمیازه جلوشان را گرفته ام. چطور زن ها انقدر محترمانه بلدند کلمات را هل بدهند توی جمله هاشان و عذاب وجدان هم نداشته باشند؟! اصلا این همه کلمه را فقط زن ها می توانند بزایند. چه می دانم ... شاید بعضی هاشان هم با هزار تا درمان کوفت و زهرمار، تا آخر عمر نازا بمانند. آن ها احتمالا بیشتر از بقیه دارند از تراکم کلمه ها خفه می شوند. اما چاره چیست ... باید سکوت کنند و خفگی را مدام توی حلقومشان جا دهند. به نام خدا ... روزی روزگاری بود ...

۲. صائب تبریزی

4010. - قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

۱. بعد من هرچقدر هم فکر میکنم و می بینم که ازت خسته و ناراحتم، اما باز هم هیچ علاقه ای ندارم که یه جنگ دیگه شروع بشه.

۲. تصمیم گرفتم از زندگی لذت ببرم، فقط بلد نیستم به تصمیمم عمل کنم.

۳. سهراب سپهری

4009. من آن شکسته بنایم درین خراب آباد

۱. نشستم کنار چاله ای که خودم با دستای خودم و برای خودم کَندم، دارم اشک میریزم ...

۲. همون جمله بابای ماهرخ کافی بود تا به حال من به اندازه چند روز کِش بندازه و تا نهایت قوتش بِکِشِه.من خودم مسئول نرفتنم هستم. اما برای اومدن به اینجا چی ... فقط من؟! می دونی ...

۳. صائب تبریزی

4008. شعرهایم نیستند.

می دانی! یک گوشه ای از حرف های برای گفتنم مانده که نمی دانم چه کسی باید بشنود ...

می دانی! یک چیزهایی را هرچقدر هم بخواهی تنها باشی، باید شریک برایشان پیدا کنی ... پنجاه پنجاه پسند ست.

می دانی! زیادی روشنفکر بودن و گفتمان سیاسی کردن، دیگر خوشایند نیست ...

می دانی! مثلا سیگار برگ هم بکشی پدرخوانده طور نمی شوی بیشتر شبیه بندیکت هستی، تلاش بیهوده ست.

4007. la belle epoque 2019

۱. این فیلم اونقدر اولش برام مسخره بود که خواستم نیمه رهاش کنم. ولی چرا خوب بود؟!

۲. باید هر روز حرف بزنم. از حرف نزدن ممکنه آدما بمیرن. ممکنه. از زیاد حرف زدن هم ممکنه. چطور میتونم صاف و روشن حرفی که میخوام رو بگم, قبل از اینکه از زیاد فکر کردن برای چی گفتن و چی نگفتن بمیرم؟

4006. ای حسن پرده سوز تو برق نقاب ها

۱. اتفاقا برعکس همه تصورات دلم یک حس خود انتحاری دارد که باید همه تصورات بقیه را نیست و نابود کند. اما این میان خودش هم غبار می شود و در صحراهای جنوب آفریقا محو! و اتفاقی تر اینکه از همان لحظه هاست ... لحظه ها ... که مسئولیت هیچ تخریبی را به عهده نمی گیرم و قطعا می خواستی خودت حواست به خودت باشد و فاصله زمانی و مکانی را در نظر بگیری. در حد توصیه نیست. خیالت راحت ... خیالست ... دلم می خواهد اصلا ...

۲. سالها بود که فقط با یک گوش می شنیدم ... یک لنگه هندزفری ... یکی گفت با هر دو را امتحان کن, حالش خیلی بیشتر است! و من برای نخستین بار شنیدم! من حتی لنگه هندزفری را از یاد برده بودم. حال بیشتری بردم.

۳. صائب تبریزی

4005. خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست.

۱. میان سکوت سرد و تاریک برف, برایم از صبر و دانایی گفتی. وقتی هیچ چیز دنیا در جای خودش نبود و همه چیز در حال فرار منجمد شده بود.

۲. بعد از مدت های طولانی, قرار است بابا و مامان را ببینم. با همان اخلاق و رفتارهای خاص. دلتنگم و ترس از گفتن دارم. و حقیقتا از این دلتنگی با هیچ کس نمی توان گفت. گاهی فکر می کنم بغض ها و دلتنگی ها و رازهای نگفته, قسمت های سیاه و تاریک عکس های ام آر آی هستند و حالا می دانم که در مبنای میلیمتری, این اندیشه چقدر می تواند صحت داشته باشد. وقتی بمیرم, همه عکس ها سفید می شوند.

۳. قرار است به خانم کتابخانه زنگ بزنم و کتاب هایی که یک سال است کنارم فقط چشم انتظارند را دوباره تمدید کنم. نادانِ بی تلاش.

۴. شاه نعمت الله ولی