4028. چون مردهتر شوند بسی زندهتر زیند.
۱. به هیچ کس اعتماد ندارم. در زیر پوسته هم دلی ها و همراهی ها، فقط دروغ و نیشخند می بینم. البته نمی گویم که هیچ وقت در تشخیص این مهربانی اشتباه نکرده ام. حتی اگر با فریب، همیشه سپاسگزار بوده ام. گاهی محبت را اگر در لحظه نفهمیده ام، بعد از گذشت مدتی و درک مهربانی حقیقی، باز هم سپاسگزار بوده ام. مگر می شود مهربانی فراموش شود؟ مثلا فاطمه ... هیچ وقت حالت چشم ها و جمله ای که گفت را فراموش نمی کنم. خودش اما از مهربان بودنش بی خبر است!
۲. یاد گرفته ام فکر کردن به هر چیزی غیر از مسیر، تو را ناامید می کند. تازه اگر بتوانی خسته و از نا افتاده، از هزار سد و مانعی که پیش رویت می آید و می گذارند عبور کنی ... مسیر همچنان پا برجاست.
۳. خودم می دانم که این آشوب و بی قراری که به جانم افتاده، حتی اگر روایت ساده آدم ها از چله زندگیشان باشد، پررنگ تر از همین سادگی است. گاهی چشم باز می کنی و به اندازه سال ها جلو رفته ای و گاهی این عمر، ذره ذره بیشتر شده و تو هنوز نفهمیده ای. از خودت می پرسی خب، چکار باید می کردم یا چکنم؟ فقط می دانم که نمی دانم!
۴. عطار نیشابوری