۱. از دیروز که ز رو تو اون حالت دیدم, مدام صورتش و حرکاتش به یادم میاد. حتی به ماه های قبل برمی گردم و با لباس ساده و معمولی مرورش می کنم. هیچ نکته مهمی که از بقیه متفاوتش کنه, دستگیرم نمیشه! و در کنارش ... اون آدم ظاهرا خاص که هیچ تمایلی نداشتم حتی بهش نگاهی بندازم.
۲. چشمات رو ببند و اولین چیزی که توی اون تاریکی دیدی رو خوب بهش دقت کن.
۳. این که تو هنوز هم مرد مورد علاقه من هستی بر میگرده به خودم که چقدر برای شناخت خودم تلاش کردم. همونطور که تا وقتی که نبودی, من با یک چهارچوب خیلی ساده و خیلی منعطف, بود.
۴. سالهاست منتظر اون روز خاص زندگیم هستم. یقین دارم که بعد از اون اتفاق, اتفاق های بزرگ تر به دنبالش میان. اما تو مصرانه من رو رد میکنی و تکرار مکررات ... اینکه صبور باشم. درسته که هیچ توان و نظری مافوق انسان بودنم ندارم, ولی صبر هم دیگه نمیتونه دلیلی برای آرامشم باشه. هرچند هیچ مفری ندارم که مطابق با ویژگی های در حالِ حاضرم باشه. شاید اگر کمی, فقط کمی طغیان و سرکشیِ اوایل نوجوونیم رو داشتم, حداقل تو دیگه من رو به صبر تشویق نمی کردی.
۵. با جرات می نویسم که خسته ام ...