3899. من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی ...

۱. نمیخوام گله کنم یا غر بزنم و واسه حالم مدعی بشم. فقط یه سوال ... حواست هست چجوری امیدوار میشم و چجوری سقوط میکنم وسط درموندگی؟

۲. حتی اگر برای هیچ کدامتان نشانه ها معنا نداشته باشند, اینجا یکی هست که توجهی ندارد اما دنیایِ درونش نه زندانی, که سیال به هر کجا که کشیده می شود, خودِ دلیل است.

۳. حمید مصدق

3898. مرا فریاد کن.

۱. از دیروز که ز رو تو اون حالت دیدم, مدام صورتش و حرکاتش به یادم میاد. حتی به ماه های قبل برمی گردم و با لباس ساده و معمولی مرورش می کنم. هیچ نکته مهمی که از بقیه متفاوتش کنه, دستگیرم نمیشه! و در کنارش ... اون آدم ظاهرا خاص که هیچ تمایلی نداشتم حتی بهش نگاهی بندازم.

۲. چشمات رو ببند و اولین چیزی که توی اون تاریکی دیدی رو خوب بهش دقت کن.

۳. این که تو هنوز هم مرد مورد علاقه من هستی بر میگرده به خودم که چقدر برای شناخت خودم تلاش کردم. همونطور که تا وقتی که نبودی, من با یک چهارچوب خیلی ساده و خیلی منعطف, بود.

۴. سالهاست منتظر اون روز خاص زندگیم هستم. یقین دارم که بعد از اون اتفاق, اتفاق های بزرگ تر به دنبالش میان. اما تو مصرانه من رو رد میکنی و تکرار مکررات ... اینکه صبور باشم. درسته که هیچ توان و نظری مافوق انسان بودنم ندارم, ولی صبر هم دیگه نمیتونه دلیلی برای آرامشم باشه. هرچند هیچ مفری ندارم که مطابق با ویژگی های در حالِ حاضرم باشه. شاید اگر کمی, فقط کمی طغیان و سرکشیِ اوایل نوجوونیم رو داشتم, حداقل تو دیگه من رو به صبر تشویق نمی کردی.

۵. با جرات می نویسم که خسته ام ...

3897. هنوز خیال می کنم.

همیشه مطمئن بودم با تو همه چیز زیبا شروع می شود. اشتباه بود. اشتباه بود. حالا لحظه ای بدون ترس تخیل نمی کنم. وقتی او قرار است جای خالی را با آدم مناسب پر کند.

3896. آخر چه شود مرا به یاد آر.

۱. باید مینوشتم. مثل وقتایی که ساعت رو کوک میکنی ... نه. مثل اون لحظه ای که باید پاشی و زنگ ساعت رو قطع کنی.

۲. چطور میشه از آدمی که خوب میشناسیش و بارها سر بزنگاه معطل موندی, بازم ضربه بخوری و بازم نارو بخوری؟ میشه. شدنیه. من این مجوز رو برای خودم دارم.

۳. در اندیشه ای نشسته ای رهاتر از نسیمی.

۴. شاخه شاخه خاطرم, به تو متصل میکند مرا.

۵. مولوی

3895. تو شوری, تو حالی, تو شعر خوش حافظی, لایزالی

۱. هنوز از عطر کد ۱۰۷ دارم. مثل عتیقه ای که تو یه جعبه قدیمی مونده و در گذر سالها درش بخاطر چربی عطر محکم چسبیده. اون عطر, اون کوچه, اون خیابون, اون شهر, اون کشور.

۲. دیروز به دستانم گل سرخی نشست. شاید از چند جمله ای باشد که قرار بود دنیا را متحول کند! آرام بخش ... تسلی پذیر ...

۳. حمید مصدق

3894. بن سایِ قشنگم

۱. هفت سال پیش گلدون بن سای قشنگم خشک شد. دونه دونه برگاش ریخت و تمام. تو این سال ها مقاومت کردم که دیگه سراغ بن سای نرم. اما پارسال دوستی یه گلدون بن سای بهم هدیه داد! بعد از یک ماه برگاش شروع کردن به زرد شدن و ریختن ... صبح زرد بودن و عصر ریخته بودن. حالا بعد از ۴ ماه میدونم که چجوری باید ازش مراقبت کنم. کنار آدمایِ خونه, بن سای خیلی توجه دوست داره. گاهی فکر میکنم شاید سانسوریا و زاموفیلیا و برگ قاشقی و باقیِ دوستان هم دلشون این همه توجه میخواد. اما اونا سایه دوست و کم آب خواهن! چقدر کم خواسته و کم خواهن!

۲. حالم خوبه که بن سای هر روز برگای جدید میده و سبزِ پررنگِ زنده ست.

3893. نور

چقدر سرگردانم ... شاید چیزی کم است مثل نور.

3892. اشک گردد دانه و از چشم دام افتد به خاک

۱. نه می توانم آرام و قرار بگیرم و نه به جنگ با خودم مسلح شوم. نه می توانم تندتر حرکت کنم و نه دست از آرزوها بکشم و در گوشه عزلت بنشینم. نه خودم را سر به راه کنم و نه زمانه را رسوا. عجب زندانی شده است درونم.

۲. یادم هست یکبار کلید در خانه مانده بود و من بیرون خانه پشت در. شاید هم چندین بار! یکبار هم سوئیچ روی ماشین و من بیرونش. درِ ماشین خیلی راحت تر باز شده بود! قبل اینکه کلید ساز بیاید. حالا هم کلید افتاده وسط زندان. خدا را مددی.

۳.صائب تبریزی

3891. نفس بکش مرا.

اینکه بعضی علاقه دارند عطرشان بوی قهوه و شکلات بدهد, درک نمیکنم. اما بوی شکلات و آدامس و گل و دریا را چرا. قهوه و شکلات را باید بویید و خورد. شکلات و آدامس و گل و دریا را بایست بلعید تا قشنگ عطری شوی.