4004. بسیار در دل آمد از اندیشه‌ها و رفت.

۱. کلید می اندازم توی قفل خانه, در راحت باز می شود. یادم می افتد این قفل بالایی چقدر یک زمانی سفت شده بود. آنقدر که حوصله نداشتم امنیت را رعایت کنم. اما حالا خودش انگار به چپ و راست لق لق می زند. پا می گذارم توی خانه و به اتاق ها سر می زنم. دیگر دلم نمی خواهد از اول شروع کنم که چه شد! فقط مطمئنم که استرالیا آنقدر دور است که من آدمش نیستم. نگو خودت مثل من نبودی. میخ های روی دیوارها را می شمارم. هیچ وقت دوست نداشتم به سقف و دیوارها چیزی آویزان کنم. از وسایل سنگین تزئینی هم بیزار بودم. هستم. چراغ آشپزخانه هم سالم است. اصلا همه چیز هست ... من باید بروم. اما چشم امیدم به واژه هاست. رفت و آمد. هر رفتنی یک آمدن دارد. کتابش را آورد. سعدی بود. گفت امشب صفحه سیصد و نمی دانم چند ... باز کرد و برایم سعدی خواند. حالم خوب بود. حالم خوب بود که آمدم. چرا باید وانمود می کردم که غیر اینست؟

۲. خودم هم احتمالا دیر فهمیدم که هر زمان که فهمیدم, پرواز کردم. نه از این بام به بام دیگر ... نه ... از این بام تا آسمان. و نفهمیدم دوباره چطور روی زمین رسیدم. احتمال می دهم پشت آسمان ها زمین است.

۳. سعدی

4003. تنهایی

این روزها کم کم از تردیدم فاصله می گیرم و نزدیک به اطمینان می شوم. تنهایی شکوهمندترین حادثه زمان من است.

4002. ای خوب، ای خوبی، ای خواب!

۱. بعضی وقت ها که روز به نیمه می رسد, فکر میکنم به غیر از جای چشم هایم که ثابت مانده اند, ابعاد و اندازه و مختصات تمام اجزا و ارکان سرم, از حالت میلیمتری درآمده و به حالت متریک تغییر یافته اند. گویا مکعب مستطیل شده و همراه حرکات ارادی و ناارادی به چپ و راست می چرخند. سنگینی قابل توجه سرم را با خودم تا خانه می آورم و روی بالش می گذارم. پلک ها که می افتند بعد از چند ده دقیقه, سرم به حالت قبل ظهر برگشته و می توانم مثل یک انسان معمولی ادامه روز را طی کنم. امروز میان این سنگینی, مورچه ای را دیدم که سرگردان بود. گمان کردم به دنبال خرده نان یا کیکی باشد. اما شاید لنگ پای عنکبوتی را پیدا کرد که بعد از آن به سرگردانیش افزوده شد.

۲. هنوز دیروز در ذهنم می چرخد و هر بار با یادآوریش احساس میکنم دنیایی که خورده ام را قرار است بالا بیاورم. نمی دانم بوی شدید پیاز داغ بود ... یا پنبه الکی که با چسب روی دست زن لاغر چسبیده بود ... یا رطوبت اتاق هایی که اسبابش هیچ جای خاصی نداشتند و روی هم تلنبار شده بودند. من با دردهای خودم آشناترم.

۳. به خودم یاد داده ام که کتاب تکراری را هربار بعد خواندن, فراموش کنم. و وقتی میخوانمش, انگار پوسته خشکیده ای بلند می شود و پوست اسکار گرفته اما تازه, شروع می کند به رشد و نمو. حداقل مطمئنم که یک کهنه ی تازه است.

۴. زنی را دیدم که برای تمام آدم ها مهربانی داشت, آن هم وقتی که میان میله های سرد بی توجهی اسیر بود.

۵. مهدی اخوان ثالث

4001. آب روانِ عمر ز استاده خوشتریست

۱. گاهی فکر میکنم اگر آدمی بودم که بیشتر آدم بودم! یعنی می جنگیدم, در برابر خواسته هایم کوتاه نمی آمدم, در بحث و جدال ها صدایم بالاتر می رفت, خودم را ملزم به برآوردن خواسته های بقیه نمی کردم .... حتما در کنار آدم بودن بیشتر, خوشحال تر هم می بودم. و بعد وقتی تنها می ماندم از همان آدم ها, بخاطر دوری ها و فاصله ها حتی گریه هم می کردم! نه مثل این روزها که بعد از طی نیمی از عمرم, دلم برای کسی تنگ نمی شود و معتقدم فاصله باعث دوام رابطه هاست. بجای هر اعتراض و دفاع و توضیحی, همیشه بیشتر و بیشتر دور شده ام.

۲. در چند روز گذشته, فرصت دیدن داشتم اما کم بود. حالا دم غروبی نشستم یک فیلم تکراریِ چیپ می بینم و همین که کمپل می زند, بلند بلند با خودم حرف می زنم و شانه هایم را آرام می گیرم.

۳. صائب تبریزی

4000. The Invisible Guest 2016

اینکه باید چیزی رو که شروع کردی, تمومش کنی. آغازش با تو, پایانش هم.