3958. و خاطرات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

۱. تا امروز و تا اینجایی که هستیم, بخشی از کار انجام شده است. حالم خوب است و بسیار خسته. شاید این هم بزرگنمایی باشد ... بسیار خسته هم نیستم. آنقدر در ذهنم برنامه دارم که یادم می رود از کجا شروع کردم و برای بار دهم شروع می کنم!

۲. امروز از آن روزهایی بود بخاطر احساس ناتوانی در درک زبانی غیر از زبان مادری, اشک ریختم. اما کمتر کسی این شکست ناخواسته را درک می کند.

۳. هیچ افتخار و ارزشی ندارد, آنچه که در ذهن چیده شده است. اما یکی می کِشاند ...

۴. احمد شاملو

3957. بنشین برای چند کلمه

۱. این جسم خسته را هنوز می توانم با خودم تا هر جا ببرم, اما این روان غریب افتاده را چکنم؟!

۲. نیمه شب کنار خیابان نشسته بود و اشک می ریخت. عابران پیاده خیلی هم عادی عبور می کردند. اما همین که اشک هایش تمام شد, از آدم ها ترسید.

۳. عزیزم! متعجب نباش. من همانی نبودم که تو در جملاتت در پی اش بودی. و چنان صبورانه منتظر بودم تا تو رفتن را انتخاب کردی. رفتی.

۴. ۴ روز گذشت. می بینی ... به همین سادگی! همیشه به دنبال یک نتیجه گیری قطعی و امیدوارانه هستم. عجب بیهوده انگارم.

۵. همان هاپوی چند پست قبل را دیگر علاقه به دیدنش ندارم. فردا نمی بینمت.

3956. رها کن رها شدگی را.

۱. دیروز روز دوم بود. شرایط خیلی با قبل فرق نداشت. اما حال من بهتر بود. وقتی برگشتیم, کنار خیابان, خانم ر خیلی ناگهانی دست راستم را محکم گرفت و گفت: دروغ گفتم. همسرم در میانه کرونا رفت! همیشه داستان مرگ برایم شبیه یک بلوف در جایگاه نمک داستان است. هنوز هم مطمئن نیستم که برای خنده گفت یا بردن حواسم به سمتی غیر مرتبط.

۲. خسته می شوم. بدنم تحمل رفت و آمدها و فقط یک جا نشستن کنار آدم هایی که نمی شناسمشان و علاقه ای هم برای شناختشان ندارم, ندارد.

۳. فقط چند روز مانده. دنیا برایم فشردگی یک سیم پیچ را تداعی می کند. منتظرم برای روزهایی که قرار است بیایند.

3955. گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه‌ای، بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است.

۱. امروز روی دیگه خانم الف رو دیدم. نترسیدم اما غافلگیر شدم چون بدون آمادگی برای جواب حرفای احتمالیش رفته بودم. بعد این همه سال جنبه هاپوی وجودش رو قشنگ دیدم و من مث همون بزغاله فقط میخواستم توضیح بدم!

۲. بعد از این همه سال هنوز بلد نیستم که نحوه برخورد با هر آدمی مخصوص خودش هست. جنبه مشترک ارتباط با همه آدم ها, من هستم و نه هیچ چیز دیگر!

۳. چقدر تو گوشیم جای چندتا آهنگ شاد خالیه. فقط راغب که میخونه با ترس و پنهانی ...

۴. رسیدن به روز رفتن و جابجایی انگار دوباره نزدیک و نزدیک تر می شود. با تقدیر نمی شود جنگید ... هر چقدر توضیح بدهی هم نمی شنود ... او فقط برایت برگ های داستان زندگی را ورق می زند. و تو احتمالا می مانی زیر صفحه ۱۴۰۳ و لِه می شوی. پس بجنب دخترک.

۵. شرایط حال زندگیم چنان است که شدیدا مرددم اگر به عقب برگردم همین راه را می آمدم؟!

۶. برایم شعر بخوان.

۷. فریدون مشیری

3954. کجای این روزهایی؟

آدم مزخرفی شده ام. حتی کمتر از خانه بیرون می روم مبادا یک حال و احوال اضافه اتفاق بیفتد.

3953. که دل آیینه را از عالم صورت نمی گیرد.

۱. نشسته ام اینجا, همینجا, و آلبوم مسافر شادمهر را می شنوم. مرور خاطرات گذشته کار عجیبی نیست, اما آنجا عجیب است که احساست را تمام قوا به یاد میاوری. هر چهار گوشه اش را شفاف و یکپارچه. انگار شمعی جان بگیرد و شروع به نور دادن کند. شاید کم سو ... اما با همان گرمای اندک و نسیم وار. کسی چه می داند که این نسیم با این آدم و با این حجم اندک, چه می کند ... چه طوفانی ... فرقی ندارد اصلا. روزهایی می رسند از راه که همین لحظه را هم بغض می کنم.

۲. یه وقتا بعضی آدمها میشن تقدیر و فال ما
برن یه خاطره میشن بمونن خوش به حال ما

۳. صائب تبریزی

3952. حیات اهلی!

سگ و گربه رو دوست دارم. ولی خب علاقه خاصی به خرگوش ها و جوجه اردک ها و بزغاله ها هم دارم. اما الان دیگه واقعا می ترسم که بزغاله من رو سگ اونها بخوره!

3951. نامِ گناهکاره یِ رسوا نداده بود.

۱. به آخرین گناهم فکر میکنم. هنوز با حرف ها و نگاه های دو بازیگر, گرم می شوم و میان ناکامی های زندگیشان تصویری از عشق را در ذهنم می سازم. شبیه هیچ چیز نیست. تو هم خوب میدانیش!

۲. فروغ فرخزاد

3950. می شود هرچه بشود.

۱. چندین بار خواستم از رانندگان محترم اسنپ بنویسم. از خاطراتی که در هر رفتن و برگشتن برایم ساختند. بعد که خوب جمله ها را چیدم, دیدم ... نع! جالب نیست و ننوشتم. اما این راننده آخری با آن ماشین سمند نو و مرتب, از راننده ها و داستان های قبلی پررنگ تر است. مسیر طولانی است و کل شرق به غرب را مجبوری بروی. راننده انگار هیچ کلمه ای را نمی داند. سیستم صوتی ماشین مدام روی pause چشمک می زند و فقط صدای خانمی که در مسیریابِ نشان زندگی می کند, خیابان ها و میدان ها را معرفی و راهنمایی می کند. هوا تاریک می شود. هزار صحنه قتل و جرم و جنایت را مرور میکنی. حتی میترسی دستت را کنار شیشه بگذاری, مبادا زامبی ها و موجودات چسبناک و لزج دستت را بکنند و بخورند! یا نفر سومی که قرار است بین راه, ناگهان بپرد و توی ماشین بنشیند هم در ذهنت پیدا میکنی. جلوی ساختمان فقط می شنوی که می گوید: بسلامت! لعنتی لال هم نبود.

۲. ما آدم ها, انسان های بسیار شریفی بودیم!

3949. با اشاره ای نزدیک به موهای ممد که کچل شده!

ممد پسر آقای تاکسی, عادت داشت قبل اینکه هر کاری را شروع کند, جلوی آینه دستی یا شانه ای به موهایش بکشد. کسی در میزد, که از اوجب واجبات بود! باید حتما قبل اینکه بلند بگوید کیه؟! برود جلوی آینه و موهایش را مرتب کند. البته نقل های زیادی بود که مثلا دیده شده کف دستش را تُفی کرده و موهایش را با همان تُف صاف و صوف کرده. و بماند که گلاب به روتان, قبل رفتن به دستشویی هم چنان بوده و چه بسا که بعدش هم! حالا با سری خلوت و شاخه شاخه های اندک و سفید, عکسش را روبرویم دارم و ناخواسته لبخند میزنم و می گویم: ممد! تو هم مدلی بودی برای خودت! فقط میخواهم یک جور غیر مستقیم بدانم الان که ممد نزدیک پنجاه سال دارد, شغلش چیست؟! والسلام.