4048. در خانه‌ایم و رنج سفر می‌بریم ما

۱. می دانی؟ محبت هرچه عمیق تر، فراموش نشدنی تر. محبت هرچه قدیمی تر، رها نشدنی تر. اصلا محبتی که هیچ دلیلی ندارد، اما هست و تو خود را سپرده ای.

۲. من آدم شک های بی پایان و یقین های ذره ذره آمده پدیدم! اصلا حالم خوب می شود وقتی همه چیز به هم میریزد و دوباره بنا می شود. دروغ نباشد، سخت است. همیشه آن خراب کردن ها سخت تر است.

۳. به راحتی می توانم محاسبه کنم و بگویم بیشتر عمرم را خانه نبودم. اما بیشتر خواب ها و خیالاتم در خانه می گذرد.

۴. صائب تبریزی

4047. تلخی مرگ است شکر، مور شهد افتاده را

۱. شاید وقتی در حال مردن باشم، بر خلاف تصورم، حسی باشد که بارها تجربه اش کرده ام. مثل بعضی تجربه های مرگ کلینیکی که آدم ها اصلا متوجه مردن خودشان نشده اند. دقت کن، از مردن می گویم نه مرگ! و شاید مردن حسی شبیه مسیر برگشتن به خانه باشد. یا هر چیزی که در زمان زندگی بارها تجربه اش کردیم. همین خانه ... برگشتن به خانه ... تفاوت آنجاست که چه کسی در خانه منتظرمان باشد؟! همیشه در میان این تعاریف دوست داشتنی و باب میل، یک جای کار می لنگد.

۲. صائب تبریزی

4046. خوب که چه عرض کنم؟ حوبم!

۱. مامان چند نوبت زنگ زد و روزانه هاش رو به اشتراک گذاشت. کنارش چند تا ترانه هم بود و جمله هایی که حالم عوض بشه. فقط باورش نیست که درد مشترکی هم داریم که عین خرس گریزلی افتاده رو مجرای تنفسیمون. حالا مال یکی سبک تر و مال یکی دیگه یکم سنگین تر. خیلی فرق نداره.

۲. بوی دود اسفند رو هم دوست دارم و هم دوست ندارم. چون یسری خاطرات تلخ که آدما برام ساختن رو زنده میکنه. و جالبه که بسته به شرایط و حالم، بوش برام فرق میکنه.

۳. چرا باید آدم قوی و متکی به نفس و صبور و متواضع و آرام باشم؟ در عوض بقیه جوری برخورد کنند که من از شدت خانم بودن، از چند جهت شکاف بردارم؟! چرا؟ هان؟ چرا؟

4045. درخت انجیر معابد

کتاب تمام شد. بنظرم که عمه تاجی را بد از دست دادیم. بقیه اما اهمیت چندانی ندارند. فرزانه را هم دوست دارم. لابد آدم ها در پایان از پا می افتند. همانجا که به منظور و مقصودشان رسیده اند.

4044. چون نداری چاره ای، از درد بی درمان مپرس

۱. خیلی زمان ها که برای خودم وقت دارم اما کاری نمی کنم و روز را به بطالت می گذرانم، با خودم فکر می کنم که شکر خدا ، چطور می شود که مشکل خاصی نیست و درگیر هیچ موضوعی نیستم؟! پس آن امتحان و آزمایش سخت من کجاست؟! باورم نمی شود اصلا. فقط احتمال می دهم با دردها و شادی های اطرافیان همچنان در امتحانم!

۲. عمه تاجی را دوست دارم. و احتمال می دهم این علاقه ناشی از هم ذات پنداری می باشد.

۳. خلوت کرده ام و به دنبال احتمال دادن های متوالی، احتمالا با خواندن قرار است حال خوشی حاصل شود. همین طور دلیل سرگیجه ها را احتمال می دهم که از ضعف بینایی باشد همچنان!

۴. نوشتن جملاتی که برای نوشتن مناسبشان نمی دانم، کار ساده ایست. و من از پس کارهای ساده بر نمیایم همچنان. مثلا می خواهم بنویسم .............. . می بینید؟!

۵. هوش مصنوعی خر است همچنان.

۶. صائب تبریزی

4043. قورت ندادنی

کاش می شد برگردم و بگویم تحمل حرفهایت شبیه یگ گوی شیشه ای در مسیر نفس هایم شده است. حالا حتی نمی توانم حرف های نگفته ام را بجوَم و قورت ندهم.

4042. گفتم ... گفت ...

۱. دچار تناقض در احساس شده ام. لحظه ای حسم خوب است و بعد که نگاه می کنم هیچ حس خوبی نیست جز تحقیر. فقط نمی دانم چطور باهم جمع می شوند و چطور نمی توانم روی یکی تمرکز کنم تا مهره های بعدی را بچینم. شاید دروغگویی ...

۲. قوری از آبجوش پر نمی شد. باور کن. چند بار این طرف و آن طرف و کفش را نگاه کردم. اما سوراخ نبود. فقط از بخار چای لذت می بردم.

۳. گفتم حتما این کودک درونت است. گفت نه. دوباره زنده شدم.

4041. شاید من هم!

۱. در مشغول کردن مامان اونقدر موفق بودم که بنظر میاد من رو فراموش کرده. هر بار که حرف میزنیم فقط همون ثانیه های اول جویای حالم میشه که اون هم سوالات معمول و رایجه. از جهتی خوشحالم و از جهتی انتظارم بیشتر بود مامان!

۲. دیشب خواب دیدم ... مثل همیشه در برزخ هست و نیست هستم. چی میشه یعنی؟!

4040. مهمان داریم.

۱. کم کم احساس میکنم که بزرگ شده ام و کمی عاقل. دیگر مثل قبل حرف نمی زنم. و مثل قبل در دسته جات شلوغ نوبتی مهمانی نمی روم. عدم رضایت اطرافیان را از چرت و پرت هایی که می گویم، حس نمی کنم و اتفاقا متوجهم که چقدر حرف هایم را با دقت می شنوند و می فهمند. یعنی تو به همین اندازه من را شناختی؟

۲. یک سری کارها و رفتارها از عهده من خارجند. یعنی بقیه می پندارند که از من بر نمی آید و رفته رفته خودم هم! مثل فریادی که کشیدم و بعدا گفتم مثلا حواسم به زمان و مکان نبوده!

4039. رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت

۱. شاید خیلی جمله هایی که می گوییم و حتی هر روز تکرارشان می کنیم، هیچ ریشه ای در جانمان نداشته باشند. اصلا باوری به آن ها نداشته باشیم. اما روزهایی که روبرویمان هستند و انتظارمان را می کشند، سرانجام از راه می رسند و باورهایمان را تکان می دهند. حرف هایمان می شوند پلان های حقیقی زندگیمان.

۲. دروغ زیاد میگفت. نه از سر نیاز ... که از سر غنای نفس! اما اینبار حتی اگر اشک هایش دروغی بودند ولی بغضش حقیقی بود.

۳. بخاطر بیست و پنج صدم قرار بود شهریور دوباره امتحان بدهد. آن همه سلام و تهنیت بی دلیل نبود.

۴. حافظ