3859. بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند.

۱. آخ عزیز مهربانم ... مگر آن حیاط از خاطرم می رود؟ آن پیوستگی مگر فراموش می شود؟ سرمایِ سخت و نفس هایِ بی جان ... در تمام صحنه ها تویی. اصلا چطور می شود که نباشی؟

۲. به دلیل بیدار بودنم فکر می کنم. درد. دردِ پاها. پا درد. زانو درد.

۳. جارچی این بار بلندتر می گوید. فریاد می زند. تو کیستی؟ نمی داند پشت دیوار خانه ما کوچه ایست. کوچه ای که از آنجا به باغ های شهر راه دارد. جاده ای باریک. اما هموار. فریاد می زنم اهل این خانه ام. و می دانم که صدایم رانشنیده است. او هرچه بلندتر فریاد بزند, کمتر می شنود. مصلحت در اینست.

۴. فروغی بسطامی

3858. smoking kills

۱. می دانی ... تو نیروی لازم برای جنگیدن را نداری. جنگ ها همیشه برای تغییراتند پس جنگِ تو با ذات هرچیزی محال است. فراموشی, گم کردن و گم شدن, بیماری, از دست دادن, رها شدن. تو نمی توانی. فقط تا زمانی که رینگ هست, صبورانه ادامه بده.

۲. هیچ درکی از تغییر آدرس ندارم. اما جای تو تغییر نمی کند.

۳. این که دود را حبس کنی و ذره ذره بیرون بدهی ... نمی دانم. شاید مهارت تو بیشتر از این باشد. پس حالت بهتر ...

3857. این کهن ویرانه گویا لایق تعمیر نیست.

۱. بعد از چند دهه نفس کشیدن روی کره زمین, هنوز از آدم هایی که کل زندگیشون رو روی یک باور قمار میکنن, هیچ درکی ندارم. باوری که در کتاب های آسمانی و حتی آثار نویسندگان و شاعران و متفکران هیچ جایگاهی نداره. آدم هایی که انگار مسخ شدن و شبیه مجسمه های یخی تو یک برهه از زندگی موندن. برهه ای که از زمانِ باورمند شدنشون شروع شده و تا خاک ادامه داره!

۲. محتشم کاشانی

3856. A good person

شاید هیچ مقیاس ریز و درشتی برای آرزوهایم نداشته باشم. هیچ سرزمینی ... که تا کلید بیندازم و چراغ ها را روشن کنم, کنار آتشی باشم که باهم روشن کرده ایم ... ندارم. اما اینجا هست. هرچه فراموش شده که باید یا نباید ... اتاق به اتاق ... سلول به سلول ... می نشیند همینجا. کلید هم نمی خواهد, هر برق نگاهی می شود پلی تا خیالی ... خاطره ای ... خواسته ای. با نخستین حرکت قطارها, آنچه که پیش روست را به آغوش می کشم.

3855. مرا دلیست سراسیمه در ارادت تو

۱. امروز دیگر من همان آدم دیروز نبودم. خنده دار است اما حقیقت دارد. می دانی ... من همیشه از اقیانوس تنهایی فراری ام. دلم یک ساحل تنهایی می خواهد. به نظرم ساحل اندازه اش کافیست. در کنارش همانطور که تنهاییت را داری, پاهایت را دراز کرده ای زیر شن ها و انگشتانت را تکان می دهی و لذت می بری, آدم ها و رهگذرها را می بینی و از میان جمع بودن و حیوان اجتماعی بودنت هم خوشت می آید. اقلا همین قدر برای من کافیست. تا اینکه این مدت بخاطر شرایط مجبور شدم پاچه هایم را بالا بزنم و نرم نرمک تا خرخره! بروم توی اقیانوس تنهایی! تا چشم کار می کند آدم های تنها می بینم. با هر ابَر موج, دانه به دانه طعنه می زنند و از سرِ بی توجهی من دوباره دور می شوند. وسط این آشفته بازار یادم می افتد که کوله ام هنوز روی دوشم است. سنگین که بود ... سنگین تر هم شده.

۲. خانم غ چقدر همه چیز را به اندازه رعایت می کند. بنظرم که ظاهر و باطن, موزون است. تا دیروز که فهمیدم مَردَک تنهایش گذاشته و آنقدر شهامت نداشته که حداقل آغاز کند و بعد جا بزند. قبل شروع رفته. چشم های خیسش موزون نبود. شاید هم بیشتر از همیشه موزون بود.

۳. خانم م چقدر از طبیعت می گوید. گاهی فکر میکنم خودش هم یک درخت در طبیعت است. اصلا بوی درخت شفتالو می دهد از بس که رعایت می کند. اما مادرش بوی سِرترالین می دهد.

۴. نشسته ام اینجا ... کوله ام سنگین است.

۵. اوحدی

3854. دی ماه خود را چگونه می گذرانید؟

تا اینجای کار دی ماه طبق نقشه هام پیش نرفت. قرار بود کلی بنویسم و رنگای سیاه رو بپاشونم به سفیدا. قرار بود کتابم رو تموم کنم و هر شب نصف یه فیلم رو ببینم. قرار بود بساط دوخت و دوز راه بندازم و کنارش کشوها رو بریزم بیرون و سامان دهی اساسی انجام بدم. قرار بود آدمای اطرافم مهربون باشن و تولید جهنم نکنن. قرار بود برای عزیز دل چندتا وسیله بخرم که بگم نبودی, اما بودی. قرار بود این دوره آموزشی تا آخر دی تموم بشه که تا اینجای کار, نصف هم نشده. قرار بود بیشتر تنها بشم و تو تنهاییم بنویسم و بخونم ... قرار بود ... تازه ... قرار بود برای یه شروع قوی و جامع آماده بشم که هنوز کاری نکردم. البته برای مورد آخر تا آخر دی فرصت دارم. تازه تازه ... مطمئنم که هنوز زنده ام.

3853. چو زخمم به دل رسید، بنه مرهمی مرا.

۱. آقای ش به یه کتری بزرگ که روی اجاق گاز در حال جوشیدن بود اشاره کرد و گفت اگه میخوای لیوانت تمیزتر بشه, با آب جوش بشورش! خوب که نگاه کردم, کتری بزرگ طلایی و سیاه بود و تند تند داشت می جوشید. درش مرتب بالا پایین می پرید. اما خود آقای ش راحت رو صندلی نشسته بود و چاییش رو تو زیراستکان! تاب می داد. گفتم نه ... همینقدر که شستم کافیه و برای خودم چای ریختم و سریع اومدم بیرون. چایی که از صبح حداقل دو بار بهش آبجوش اضافه شده بود و در ضمن فقط اسم روی قوطیش جهان بود! یادم رفت بهش بگم اقلا شعله زیر اون بدبخت رو کم کن.

۲. از دیروز دو بار لحظه کتک خوردن ن رو مجسم کردم و هر بار دندونام رو محکم رو هم فشار دادم. و بعد هم به بقیشون فکر کردم ...

۳. اوحدی

3852. دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین

۱. هیچ وقت نتوانستم از چیزی که باعث آزار و بیزاریم می شود. حرف بزنم. یعنی واژه ها را کاملا اختیاری انتخاب کنم و با آوا از طریق زبان منتقل کنم. آن هم نه در حمام و توالت و اتاقِ خالی. میان معرکه ... میان آدم ها. هرچه بوده یا اینجا تایپ شده و یا در همان مکان ها گفته شده.

۲. مطمئنم که تا حد زیادی تغییر رفتار از سر دلخوریست. پس چرا انکار و یا در لفافه گفتن؟ چون یاد گرفته ایم. چون آنقدر تکرار و تمرین داشته ایم که به یک مهارت تبدیل شده. و چه چیزی زیباتر از تاختن با مهارت؟!

۳. یکی خود خواسته راوی دلتنگی هایم می شود. و من احساس خوبی ندارم. آنطور پیش می رود که با خودم می گویم اصلا غلط می کنی که دلتنگ باشی. اصلا تو را چه به دلتنگی! بمیر و دلتنگ باش. و بعد از آن باید وانمود کنم که نه ... اصلا دلتنگ نبوده ام. نه ... اصلا واژه را درست انتخاب نکرده بودم. نه ... اصلا فقط شما دلتنگ می شوید آقای محترم ... خانم محترم! دیدی چقدر دلتنگی هایت سو استفاده از موقعیتت بود؟!

۴. دارم میخوانم! در هر دقیقه احتمالا یک کلمه! سرعت را نگاه کن ... کلمه بر دقیقه. مردی که می خندد!

۵. مولوی

3851. Past lives

۱. حس کردم خیلی میتونستم نایونگ بوده باشم! اما چقدر متفاوت مهره هامون رو چیدیم. و نبودم.

۲. اونیکه آدم رفتنه, باز هم میره.

۳. اون غروب که داشتیم یک در میون انتخاب میکردیم, بجای تو میتونست یکی دیگه باشه. و قطعا من انتخابش میکردم. ملاک انتخابم خیلی چیپ بنظر میاد, اما منحصر به خودمه و همین ارزشمندش میکنه. انتخابم رو میگم!

3850. خاکستری که از عصاره ی خون است ...

۱. من برای خودم دنبال دوستی بودم که رفاقت بداند. انتظار خیلی بالا و عجیب غریبی هم نداشتم. به همان اندازه که با ز رفاقت میکردم برایم کافی بود. یعنی یکی با همان میزان رفاقتی که من با ز داشتم می آمد و می گفت دوست دوست تا قیامت. اما هر شب بعد از شنیدن قطار قطار حرف های نزده و فقط در ذهن مانده, این خودم بودم که خودم را آرام میکردم و می گفتم خب که چه؟ بس است! بخواب ... بخواب ...

۲. خسرو گلسرخی

3849. آب و آتش که دیده در یک سلک؟

۱. وقتی بیشتر با خودم آشنا می شوم که در تقابل باشم. در کنار و در گوشه اما همچنان با آدم هایی که هستند. اصلا معنای رشد و پیشرفت کردن بین دو مفهوم قبل و بعد اتفاق می افتد. پس کافی نباش. کامل نباش. معمولی باش و در حد معمول زندگی کن. فقط همواره زندگی کن و نگران مرگ نباش.

۲. عراقی

3848. پرواز خاطره نیست.

میدونی اولین چیزی که بعد از پیاده روی امروز به ذهنم رسید چی بود؟! آدمِ اسیر. گویا که انگار دو بال داشتم و چند کیلومتر با پاهایم رفته بودم. در حالی که در کل مسیر پرهایم را فوت میکردم و شانه!

3847. پارکینگ های طبقاتی

دیشب هر بار که از خواب بیدار شدم به این فکر کردم که ماشین فولکس آبی که اون بالاست, با کوچک ترین زمین لرزه, حرکت میکنه و اولین نقطه ای که مانع حرکتش میشه و جلوش می ایسته, سر منه!

3846. خانه جدا می کنم ز ساده دلیها.

۱. قبل از اینکه برود, برگشت. آدم هایی که نگرانند مبادا در نبودشان یکی بیاید و صندلی خالی را صاحب شود, بر می گردند و در را محکم تر می بندند. از جایِ کلید که نگاه کردم, هیچ تردیدی نبود. فقط رفتن بود و شاید اطمینان از نبود جانشین! اما چطور می شود این میزان از اطمینان ...

۲. صائب تبریزی

3845. یک رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست.

۱. ما تمام حرف ها و نگاه ها, تمام خاطرات, جمله ها و کلمه هایی که می خوانیم و می شنویم را به خود جذب می کنیم. ما ترکیبی از تمام مواجه ها هستیم. ببین خودت را ... این ترکیب ناخواسته و مغفول را.

۲. ناصر خسرو

3844. رفیق راه بی‌پایان کدامست؟

۱. دوست داشتن هر موجود دیگری, وجودت را عریان می کند. تا آنجا که خودت هم از آنچه مستور بوده, متعجب می شوی.

۲. مولوی