۱. امروز دیگر من همان آدم دیروز نبودم. خنده دار است اما حقیقت دارد. می دانی ... من همیشه از اقیانوس تنهایی فراری ام. دلم یک ساحل تنهایی می خواهد. به نظرم ساحل اندازه اش کافیست. در کنارش همانطور که تنهاییت را داری, پاهایت را دراز کرده ای زیر شن ها و انگشتانت را تکان می دهی و لذت می بری, آدم ها و رهگذرها را می بینی و از میان جمع بودن و حیوان اجتماعی بودنت هم خوشت می آید. اقلا همین قدر برای من کافیست. تا اینکه این مدت بخاطر شرایط مجبور شدم پاچه هایم را بالا بزنم و نرم نرمک تا خرخره! بروم توی اقیانوس تنهایی! تا چشم کار می کند آدم های تنها می بینم. با هر ابَر موج, دانه به دانه طعنه می زنند و از سرِ بی توجهی من دوباره دور می شوند. وسط این آشفته بازار یادم می افتد که کوله ام هنوز روی دوشم است. سنگین که بود ... سنگین تر هم شده.
۲. خانم غ چقدر همه چیز را به اندازه رعایت می کند. بنظرم که ظاهر و باطن, موزون است. تا دیروز که فهمیدم مَردَک تنهایش گذاشته و آنقدر شهامت نداشته که حداقل آغاز کند و بعد جا بزند. قبل شروع رفته. چشم های خیسش موزون نبود. شاید هم بیشتر از همیشه موزون بود.
۳. خانم م چقدر از طبیعت می گوید. گاهی فکر میکنم خودش هم یک درخت در طبیعت است. اصلا بوی درخت شفتالو می دهد از بس که رعایت می کند. اما مادرش بوی سِرترالین می دهد.
۴. نشسته ام اینجا ... کوله ام سنگین است.
۵. اوحدی