3972. دل, دریایی اش بهتر از بارانی.
۱. نمی دانم دقیقا در کجای این دنیا هستم. چقدر زیسته ام و چقدر فرصت دارم. حتی هنوز نمی دانم کدام کارم درست و کدام نادرست است. چه موقع باید حرف بزنم و چه موقع سکوت ... آدم هایی میان چروک های خاکستری ذهنم سرک می کشند و در جایگاه از ما بهتران, نقد می کنند ... راهنمایی می کنند و کل هیکل تصمیم ها و اهدافم را به خرابه ای بدل می کنند. فقط سعی میکنم گوش هایم بشنود و اجازه نفوذ بیشتر به حرفهایشان ندهم. شجاعانه پای تصمیماتی که خودم گرفته ام مانده ام و خواهم ماند.
۲. دنبال بهانه می گردم که گریه کنم. برداشت های شخصی و جمعی هیچ کدامتان برایم اهمیت ندارد. چقدر می توانم ابله باشم که نشانه ها را یکی یکی ندیده انگارم و پشت گوش بیندازم؟
۳. چقدر احساس می کنم یکی در درونم, از شما متنفر است. نگاهش را صادقانه و بی تعارف به شما دوخته و از تمامتان بیزار است. از حرف زدنتان ... ادا درآوردنتان ... نگاه های معنی دارتان که در میانه راه مچشان گرفته می شود ...
۴. من یحیی را نمی شناختم. اما الان به اندازه خودم می شناسمش.