3972. دل, دریایی اش بهتر از بارانی.

۱. نمی دانم دقیقا در کجای این دنیا هستم. چقدر زیسته ام و چقدر فرصت دارم. حتی هنوز نمی دانم کدام کارم درست و کدام نادرست است. چه موقع باید حرف بزنم و چه موقع سکوت ... آدم هایی میان چروک های خاکستری ذهنم سرک می کشند و در جایگاه از ما بهتران, نقد می کنند ... راهنمایی می کنند و کل هیکل تصمیم ها و اهدافم را به خرابه ای بدل می کنند. فقط سعی میکنم گوش هایم بشنود و اجازه نفوذ بیشتر به حرفهایشان ندهم. شجاعانه پای تصمیماتی که خودم گرفته ام مانده ام و خواهم ماند.

۲. دنبال بهانه می گردم که گریه کنم. برداشت های شخصی و جمعی هیچ کدامتان برایم اهمیت ندارد. چقدر می توانم ابله باشم که نشانه ها را یکی یکی ندیده انگارم و پشت گوش بیندازم؟

۳. چقدر احساس می کنم یکی در درونم, از شما متنفر است. نگاهش را صادقانه و بی تعارف به شما دوخته و از تمامتان بیزار است. از حرف زدنتان ... ادا درآوردنتان ... نگاه های معنی دارتان که در میانه راه مچشان گرفته می شود ...

۴. من یحیی را نمی شناختم. اما الان به اندازه خودم می شناسمش.

3971. گراز دوانی یا اسب سواری

۱. همسایه مرتب با هاون می کوبد. شاید بر سر بادامی یا گردویی. حتما اطمینان دارد که کسی تمایل ندارد امروز عصر استراحت کند. و شاید صدای ضربه ها به نظرش آنقدر ها بلند نمی آید. یادم افتاد که بعد از ساعت ده شب, گویا با برنامه ای مشخص, صدای خنده ها و حرف هایشان, ناگهان تصاعدی می شود. یک چیز دیگر هم یادم آمد. گویاتر اینکه, همسایه طبقه پایین, کم مانده بود به جرم تغییر کاربری منزل به باشگاه سوارکاری, همانجا توی راهرو, خفه مان کند.

۲. من حوصله حرف زدن ندارم. خودت بشنو. تنهایی.

3970. نادانی

مطمئن باش که وقتی من را خر فرض میکنی و درباره جنبه های مثبت نظرات و پیشنهاداتت قصیده ها می سرایی, من فقط لبخند می زنم. خوب است که انسان حداقل این را بداند که آنچه در تلاش برای پنهان کردنش است, احتمالا دیگران به آن آگاهند!

3969. به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را

۱. داشتم عاشقانه هایمان را مرور می کردم. همانجا که کم کم شیرینی داشتنت مثل یک گرمای مطبوع, در سرتاسر وجودم ریشه می دواند. که خودت از راه رسیدی و ... به تمامشان.

۲. می بینی ... قرار است برای خاطر لباس های گران و خوب, دوستم داشته باشند و با مهربانی در کلام, پذیرایم شوند.

۳. سعدی

3968. سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبود.

۱. در زمانه ای که هرکس خود را شبیه زیباترین ها می سازد, تا همه دیده ها را به خودش جلب کند, کسی که هیچ تلاشی برای پسندیده شدن ندارد, به گمانم دیوانه ست.

۲. مولوی

3967. سلام به فردا

باید یکی باشد یا چیزی باشد, آرزویی ... معشوقی شاید ... که تو سر صبح از خانه بیرون بزنی ...

3966. ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست

۱. زندگی و مُردگی تو تنهایی, شرف داره به هم راه و هم نفس شدن با آدم های اشتباهی! ببخشید اگر مترادف اشتباهی رو نگفتم!

۲. البته استثنائاتی هم هست که باید آدم هایی را ناچارا توی دلت نگهشان داری ... نمیدانم این جمله را از روی حسادت نوشتم یا غبطه یا ظلمی که قبلا شده است. و شاید هم ترکیبی از همه. اما چقدر میخواستم که چنان موقعیتی داشته باشم و برخلاف و باوجود رنج های دنیایی, دلم یک عالمه خرسندی داشت.

۳. قرار است چه زمانی شبیه آدمیزاد شوم؟ نمی دانم. همینکه تا این موقع هنوز بیدارم و فردا وسط صبحانه خوردن خوابم می برد, نشان می دهد تغییر نکرده ام. دست خودم نیست که یک قسمت هنوز مجهول در ذهنم, وقتی که به نیمه شب می رسد, تازه فعال می شود و تمایل دارد مسائل پیچیده و عمیق را موشکافی کند. مثلا نیمه شب پیچ و مهره های وارفته ذهنی را تکانی می دهد تا برای چرت نیمروز مهیا شود! و نتیجه همینی می شود که هستم! یاران را یاری ...

۴. سعدی

3965. خودم حواسم هست, بفهم!

لعنتی ... من اون دکمه آخر مانتو رو عمدا باز نگه می دارم که چروک نشه و واسه نشستن و بلند شدن راحت باشم! حالا هی تو به من هشدار بده که ... دکمتون بازه ... دکمتون بازه ... و من در گرماگرم حرفام, نگران این بشم که ای وای ... دکمم بازه! لعنت بهت.

3964. برای روزهای نیامده

۱. عزیز تر از جان ... بودن و داشتن تو حتما در آنچه هستم اثر داشته است, اما همیشه حضور آفریننده ای خیلی بزرگ را حس کرده ام. آنجا که دوستی های جعلی و نمایش های دروغین را تجربه کردم و از کنارشان گذشتم. آنجا که حرف های زیبا دیگر فریبنده نبود و با تمام قدرت سعی کردم حتی اگر تایید نمی شوم, دست از حرکت بر ندارم.

۲. نگرانم و غمگین.

3963. فغان که هستی ما خرج آشنایی شد.

۱. یکی از دغدغه ها یا حسرت هایم, نمی دانم اصلا اسمش چیست, اینست که چرا وقتی یکی از من سوالی می پرسد, حالا هرچه و در هر زمینه ای, ذهنِ خِپِل و خَرَم مرا در تنگنا می گذارد و به سمتی می برد که اصلا ربطی به جواب ندارد و آن قسمت مخصوص خوددرگیری ها و مشکلات روانی خودم است! در نتیجه من هیچ جوابی برای شخص پرسشگر پیدا نمی کنم و فقط لبخند می زنم! اما بعد از دقایقی یا ساعاتی یا روزهایی, جواب دقیق سوال بی مقدمه می آید و خیمه می زند روی روزمره ام و مثل فرز دندانپزشکی هم ذهنم را می تراشد و هم با تولید صداهای عجیب, ذهنم را بی حس می کند. امروز آقای چشم پزشک به نام خانوادگی ام گیر داده بود که چرا فلان است و فلان نیست! در صحنه فقط لبخند زدم اما حالا تازه یادم آمده که می توانستم با چند سوال و جواب سر در بیاورم که دنبال چه چیز خاصی بود؟! یعنی تا دفعه بعد که ببینمش, زنده می ماند؟!

۲. صائب تبریزی

3962. دل می‌گه نفرینش کنم، به دردِ ما دچار بشه!

۱. بماند که چقدر جمله در ذهنم قطار شده بود و قرار بود که اینجا بنویسمشان. اما نه زمانی برای یادداشت یا ثبت موقت بود و نه انگیزه ای. فقط خودم هستم که ماشین خموده را هر چند وقت یکبار هل میدهم و تا سر منزل مقصود می رسانمش.

۲. دیروز که از پنجره طبقه دوم خیلی ناگهانی بیرون را نگاه کردم, پسری با کفش های سفید اسپرت, کف یک پایش را از عقب به دیوار تکیه داده و همانجا منتظر بود. تشخیص اینکه دقیقا منتظر که بود, سخت است. حتما او هم متوجه شد که متوجهش شدم, اما تا مدتی بی حرکت همانجا بود. و بعد من فراموشش کردم. همیشه این انتظارها و حتی تعقیب هایی که در سکوت اما مصرانه بودند, برایم خوشایند بوده و هست. اما خب ... رفته رفته داستان تکراری می شود و آدم دچار کرختی تکرار و بی سرانجامی. آدم بزرگ می شود.

۳. دلم کتاب می خواهد. دچار فراموشی خودخواسته و فوری ذهنی هم شده ام. هیچ چیز یادم نمی ماند. نمی خواهم بماند. پانصد آدم ... کم نیستند. شاید هم فیلم های نیمه مانده ام, نفرین می کنند.

۴. این روزها زیاد از خودم می پرسم که چرا این همه سال را بیهوده رد کردم و درسم را ادامه ندادم.

۵. حسین منزوی

3961. آمده ام، آمده ام، پنجره ها می شکفند.

۱. من اینجا در تنهایی میان انبوه صداها, به پنجره ها فکر می کنم و از پنجره ای, پنجره خانه همسایه را دید می زنم و همزمان آبنبات انبه را می جوم. چه کسی می توانست چنین روزی را ببیند غیر از خودم؟ پنجره ها کوچک می شوند و گاهی بزرگ.

۲. سهراب سپهری

3960. بسوزید.

اصلا خوشحال خوشحالم که هیچ دوستی ندارم که شریک خلاف هایم باشد. هیچ چیز تنهایی و تنها خلاف کردن نمی شود.

3959. زندگی نزدیک است.

۱. و برای بار چندم ... نمی دانم! اما دوباره شروع کردم. می دانی ... سال ها پیش به آدم ها هیچ امیدی نداشتم و هیچ لبخند و محبتی را از صمیم قلب نمی دانستم. این دو سه سال اخیر تا حدی نظرم متفاوت شده بود ... و همین امروز و این ماه کافی بود تا دوباره فکر کنم باید مقتدر بود. خوب دید و دقیق تصمیم گرفت. به تنهایی.

۲. خیابان تنهایی اسمش بود تا باور کند خیابان ها هم تنهایی توی شهرها پیچ و تاب می خورند.

۳. دنبال چیزهای عجیب و غریب نیستم. حوصله و وقتش را هم ندارم. فقط توی نگاه چند نفرشان غم بود و بی کلامی. حتما آن ها دنبال نگاه های من را که می گیرند می رسند به حرف هایی که می شود با آن ها برای صاحبشان لباس هفتاد رنگ دوخت.