3994. بیکسان را بی کسی پشت و پناه دیگرست.
۱. خونه مادرجان, طبقه بالای پارکینگ, اتاق گماشته, کنار آب های دریا, وسط جاده های اصفهان, اتوبوس مشهد, توی کلاس یازدهم مدرسه شبانه روزی, خونه منه. خونه, هرجا که تو باشی خونه ست.
۲. صائب تبریزی
۱. خونه مادرجان, طبقه بالای پارکینگ, اتاق گماشته, کنار آب های دریا, وسط جاده های اصفهان, اتوبوس مشهد, توی کلاس یازدهم مدرسه شبانه روزی, خونه منه. خونه, هرجا که تو باشی خونه ست.
۲. صائب تبریزی
۱. به کسی که مدعی هستیم دوستش داریم, فرصت بدهیم. فرصت حرف زدن . فرصت بودن.
۲. وحشی بافقی
۱. اجازه بده خنگ و ناکافی باشی.
۲. بیدل دهلوی
۱. امروز دیگه ازون روزا و شب هایی بود که مطمئنم از همه بدم میاد. که میخوام برم از خودم. برم یه جای خیلی دورتر از خودم. پس اون چیه که بهم نشون میده که اشتباه اومدم یا درست ... نه ترور میشم و نه معمولی میمیرم. فقط هوا کم میارم. یه روز.
۲. امروز بازم خوندم. و بازم میخونم. باید یاد بگیرم که نحسی آدما با فراموش کردنشون, فراموش میشه.
۳. می دانی ... برای صبحانه آمدم. چشم هایم را که باز میکنم فقط حقیقت می بینم. جایی که همه آدم ها پشت کرده اند اما خیلی صمیمانه نشسته اند. این روزها مرتب روی فراز و نشیب ها قدم می زنم و احساس میکنم سرم می چرخد, درست قبل از آنکه بچرخانمش! و نگاه هایم هیچ کسی را دنبال نمی کند, جز آن جوان تازه معمم که صبح زود پیاده راه می رود. فرصت هیچ فریبی نیست. خیلی زود همه چیز تمام می شود و زمان شام مرد سیبیلویِ پیر, با زنش روی بالکن سیگار صرف می کنند.
۴. احمد شاملو
۱. با این سن و سال و با این کبکبه و دبدبه, دامبی افتادم! نمیدونم چرا هر بارم که میفتم بغض میکنم. دردم نداشت. شاید احساس ضعف که یهو دور گلوم رو میگیره. و بعدِ چند روز کبودیا و دردا که اصلا فکرش رو نمیکردم. کور نیستم بخدا ... فقط خیلی سرم بالا بود که اون تفاوت ارتفاع رو فراموش کردم.
۲. شاید با تغییر شرایط, خودم هم تغییر کرده ام. مثلا این خود من هستم که نگاه از بالا به پایین را پیدا کرده ام و کمتر با او حرف می زنم و کمتر نیشم تا بناگوش می رود و کمتر و کمتر به همه اعتماد دارم, چیزی در حد صفر!
۳. فریدون مشیری
۱. هیچ وقت دوست نداشتم در جمع, من را با اعتبار یکی دیگر بشناسند. غیر از دوره دبستان که داوطلبانه حرف می زدم و خودم را به آدم های محبوب می چسباندم. البته این داستان تا دوره دبیرستان هم ادامه داشت. الان که مثلا بزرگ شده ام, شاید داوطلبانه نگویم اما در برخی مواقع خیلی زیر پوستی, لذت می برم و سعی میکنم نیشم را تا بناگوش بالا نبرم. چه می شود کرد ... آدمیزاد دلش می خواهد, در زمره از ما بهتران باشد.
۲. هرچقدر که تلاش کنی و ننگ اطرافیانت را فراموش کنی و با خودت هماهنگ شوی که بابا ... آدم است یا لااقل آدم می شود ... اما انگار قرار نیست آدم روبرویت تغییری کند. همانی که خیالش راحتِ راحت است بخاطر بودنت.
۳. مرتب چُرت می زنم و در همین فاصله های کوتاه, حتی خواب می بینم. آنقدر ماهر شده ام که دیگر گوشی از دستم نمیفتد و سفت و محکم می ماند بین انگشتان قلاب شده ام!
۴. خلیل الله خلیلی
۱. قرار گرفتن تو بعضی موقعیتا, حکم نفس تنگی رو داره. مدام با خودم کلنجار میرم و به روح باعث و بانیش درود میفرستم که من رو تو چنان موقعیتی قرار داد. هربار تلاش میکنم از زهر, عسل بسازم که هم خودم کمتر رنج ببرم و هم اطرافیانم از حضور من! شدنی نیست ... میدونم. اما باز هم راه های جدید رو امتحان میکنم.
۲. بارها در همون فرصتی که با خانم ر چشم در عینک بودم, تلاش کردم موقعیت, جنس و کیفیت عینکش رو بسنجم. چرا باید بین دو طرفش یک شکاف باشه با حالتی خاص ... عینک شکسته ... نمیتونم تصور کنم خانم ر رو با یه عینکِ شکسته ی چسب کاری شده.
۳. سهراب سپهری
۱. هیچ چیز برایم آنچنان ارزش ندارد. نه خوشی های موقتی و نه غصه های رفتنی. معاشرت با آدمها را در زمان های کوتاه می پسندم. آدم های زندگیم را خودم انتخاب میکنم و آنهایی که نباید باشند را, حتی اگر نتوانم حذف کنم, نادیده میگیرم. کم کم به بحران چهل سالگی میرسم. خط و خطوط چهره ام برایم مهم می شود و دنبال پر کردن چاله ها هستم. میدانم که هیچ چیز مفت و مجانی برایم نیست و برای رسیدن باید حرکت کنم. زمان کم میاورم. یاد حرف وفا میفتم که میگفت چرا شبانه روز ۲۸ ساعت نیست؟ و وقتی پرسیدم یعنی با ۴ ساعت بیشتر کارت راه میفتد؟ گفت: بیشتر می خوابم! من اما خواب را هم دوست ندارم. هرچند گاهی چنان خسته ام که گوشه ای از خانه بیهوش می شوم. اما باز هم به خواب اضافه فکر نمیکنم. شاید مثل بچه ها رفتار میکنم. خوراکیم را که بدون توجه به حضورم, میخورند, بد جور ناراحتم می کند. دیده شدن های پررنگ را هم نمی خواهم. مفاصلم بیشتر از قبل درد می گیرند و زمان مطالعه اخم میکنم تا بیشتر نوشته ها را درک کنم. به خودم میگویم ... هِی ... اخم نکن. تعجب که میکنی, لبهایت را جمع نکن. قدمهایت را بلند و محکم بردار. توی جیبم شکلات دارم و هیچ کس نمی داند.
۲. نجمه زارع
۱. بگو جنگجوی کدام سرزمینی تا بگویم اسیر دریا می شوی یا بیابان یا کوه و یا جنگل؟ آسمان تنها کشوریست که بالهایت را برای اسارت باز می کند.
۲. حسین منزوی
۱. دلم میخواهد قصه های خوب را بخوانم, رمان بخوانم, نظم و نثر بخوانم و صدایم را بلندِ بلند از سیم ها و امواج هدفون ها به گوش آدم ها برسانم. خودم که نتوانستم شنیده شوم, شاید صدایم ...
۲. هنوز نمی دانم این جاودانگی لعنتی معنایش چیست. اصلا این مسخره بازیِ بی انتهایی را چه کسی مطرح کرد؟
۳. جانم ... من این شلوغیِ روزها را دوست دارم.
۴. علی مقیمی