3984. زندگی می کنم؟
۱. این همه سال نه کسی رو میشناختم و نه کسی من رو میشناخت. حالا همین امسال ... یهو این همه آدم من رو میشناسن! یکیش همین عزتی ... چطو میشه ایطو میشه؟!
۲. نه کتاب جدیدی خوندم, تو همون قبلی هم زمینگیر شدم, و نه انسان جدیدی دیدم.
۱. این همه سال نه کسی رو میشناختم و نه کسی من رو میشناخت. حالا همین امسال ... یهو این همه آدم من رو میشناسن! یکیش همین عزتی ... چطو میشه ایطو میشه؟!
۲. نه کتاب جدیدی خوندم, تو همون قبلی هم زمینگیر شدم, و نه انسان جدیدی دیدم.
آنطور که مامان می گوید زندگی را باخته ام. در ادامه فقط باید روی مسیری خاص حرکت کنم تا شاید اندکی از باختگیم کاسته شود. درد همانست. هیچ کس صدایم را نمی شنود.
۱. وقتی بمیرم کتاب هایم دیگر برای من نیستند. حتی بخاطر از دست دادنشان گریه هم نمی توانم بکنم.
۲. آقای ع گفت از هرچه دارید تا زنده اید استفاده کنید! گفت سالها پیش کتاب هایش را به ۱۰ قسمت مساوی تقسیم کرده و بین شاگردانش به امانت گذاشته است. هر کتاب به ده قسمت مساوی!
۳. همیشه دنبال چیزهایی بوده ام که فقط برای خودم باشد. چیزهایی که هیچ کس نتواند از مالکیتم خارجشان کند. مطمئنا در دنیای مادی هیچ چیز این خاصیت را ندارد. اما معنی ها هرگز قابل تصاحب نیستند و برایم تا ابد می مانند. معنای یک نگاه یا کلمه هم!
۴. احمد شاملو
۱. بله ... من همیشه بودم. و زیاد هم بودم. حالا که برای ساعت ها و روزها نیستم, دوست داشتنم را می فهمی.
۲. مثل یک جرقه بود ... این سالهای بیهوده شاید در پاسخ به گناهی بزرگ باشد. و جز با مرگ نمی توان به یقین رسید.
۳. صائب تبریزی
گفت کِی سینما میریم؟ گفتم اولِ هفته بعد. گفت یعنی یکشنبه؟ گفتم نه, شنبه. گفت مگه عددها از یک شروع نمیشن؟ گفتم این فرق میکنه, شنبه قبل از یکشنبه ست. گفت آها, فهمیدم. شنبه همون صفر شنبه ست, مثل جمعه که شش شنبه ست!
۱. علاقه خاصی به شنیدن دارم. اما توان چیدن جمله ها و بایگانی کردنشان و بهره برداری از آن ها در بزنگاه انتظار دیگران برای شنیدن, عملا نزدیک به صفر است. مشکل حقیقتا همان بزنگاه بودن است. گاهی فکر میکنم کاش می توانستم برای خودم مواجه شدن با فوریت و تصمیم گیری سریع البته با شرط صحیح و بجا بودن را خلق کنم. آنقدر که گزاره ' فَتامَّل ' در من قوی و پر زور فعالیت می کند, می توانستم گزاره ' فَالاِجابَه ' را فعال و زنده نگه دارم. گرچه فعالیت این گزاره با گزاره روانی ' وسواس فکری ' به هیچ وجه همخوانی ندارد و تداخل آن ها عملا برای مدتی زندگی را تعطیل می کند. فکر کردن به سیستم پیچیده و هزار توی آدمی, به تنهایی مشکلی را حل نمی کند. اما به تجربه یافته ام که خودشناسی در کنار دیگر شناسی اتفاق می افتد و تغییر کردن هم نتیجه هر دوی آنهاست.
۲. کاشکی زمان بیشتری برای درک کردن و یادگرفتن داشتم. البته در این مبحث هم خلط گزاره ها پیش می آید و من سکوت می کنم!
۳. صائب تبریزی
ممنون که انقدر زود صدام رو شنیدی ... تو که خدایی ...
۱. نقطه زن خوبی نیستم.
۲. گاهی باید صبور بود و گاهی باید سوخت.
۳. بیدل دهلوی
۱. خیلی سخته اینکه بخوام همون آرامِ متین و خوش خنده باقی بمونم. یادمه یک زمانی تو تنهاییام با خودم فکر می کردم و حسرت میخوردم ... حسرت اونایی که پر از داد و بیداد و عصبانیت و حرف ها و تصمیم های به یکباره بودند ...
۲. خسته ام ... شدیدا فراموشکار شدم ... کارها و برنامه ها لحظه ای یادم میفته که بازخواست میشم! ... بقیه ازم انتظار دارن و واقعا پاسخگو نیستم ...
۳. مولوی
میدونی چند وقته تو صفحه ۲۴۴ کتاب موندم؟ میدونی حدود ده روزه دقیقه ۷۳ فیلمم رو رد نکردم؟ میدونی همین که میخوابم بعد چند دقیقه بیدارم و مغزم عین یه الاغ دیوونه شروع میکنه به جفتک انداختن و ادامه چینش خزعبلاتش؟ نه جانم ... ذهنم هم مثل ذهن باکلاس شما نیست که گوشه پتو رو یواش بزنه کنار و گوسفنداش رو بشماره. اینا یعنی حتما یه دردی دارم ... دقیق نمیدونم کدوم درده اما مطمئنم بعد این همه سال, باید پایه های جدیدی برای محکم شدن موقعیت اجتماعیم بسازم. غیر از این, باید خیلی خیلی بیشتر روی شعورم کار کنم و رفتارای ابلهانم رو خیلی خیلی کمتر کنم. اونجایی که ناچاری کنار آدما باشی اما اصلا و ابدا بهشون اعتماد نکنی. اونجایی که درست به فاصله چند ثانیه, از این صندلی تا صندلی کناریش, حرفاشون و رفتاراشون یه چرخش صد و هشتاد درجه پیدا میکنه ... ای لعنت بهتون. شماها چطور اون ذهن خرتون رو تربیت دادین که انقدر مبادی آدابه؟!
۱. دلم برای خانه تنگ شده. انگار قرار است همیشه و همه جای دنیا مسافر باشم جز خانه مامان و بابا.
۲. پیر شدی دختر.
۳. صائب تبریزی
۱. حتما یک مرضی دارم که ذره ذره رفتار آدم ها را مرور میکنم. مثلا همین دیروز ... اصلا چرا باید ذهنم را به کسی بسپارم که به اندازه عدد بیست برایش مهم هستم؟! بارها فریاد زدم و با خشم تذکر دادم و حتی برای همیشه از شرش خلاص شدم ... البته در ذهنم. ولی چه فایده ... مدام به همان قسمت سریش ذهنم می گویم فراموشش کن ... تو که می توانستی .... ولی خب هنوز موفق نشده ام. به این نتیجه می رسم که علاجش درونی نیست ... زمان باید بگذرد.
۲. نه که خسته باشم ... فقط می خواهم بزرگ شوم.
۳. بیدل دهلوی