4061. Normal people
۱. دو چیز رو با دیدنش اصلا متوجه نشدم. اینکه اینا مردم عادی بودن یا باقیشون یعنی اونا؟
۲. واقعا حرف زدن برام سخته و سخت ترم شده. توضیح دادن که هیچ ... فقط خود خدا کمک کنه.
۱. دو چیز رو با دیدنش اصلا متوجه نشدم. اینکه اینا مردم عادی بودن یا باقیشون یعنی اونا؟
۲. واقعا حرف زدن برام سخته و سخت ترم شده. توضیح دادن که هیچ ... فقط خود خدا کمک کنه.
۱. همیشه اگر در موقعیتی موندم، حس کردم بهم نیاز دارن، وگرنه دوست داشتنی در میان نبوده! شاید اوایل آزار دهنده باشه، مخصوصا اگر احساس کنی داره ازت سواستفاده میشه، اما خب، کم کم عادت میکنی. و البته معتقدم اونقدر سرگرمی های مناسب و اخلاقی فراهم هست که دیگه خیلی هم حس هدر رفتن نداشته باشی!
۲. بارها فکر کردم از میون آدمای اطراف، و حتی حیوونای اطراف، کدوم حقیقی دوسم داره ...
۳. شاید یه روزی بیاد که اونقدر تغییر کرده باشم که اسم سر درِ اینجا رو بذارم مَرد نگاشت ها ... چه معلوم.
۴. W. B. Yeats
۱. پرونده این مینی سریال هم بسته شد. کارآگاه و بازپرسی که هم جنس قربانی بودند. چیزی که به ذهنم رسید قربانیانی بودند که هنوز زنده بودند و حق زندگی داشتند. اما نه مثل سابق.
۲. تصمیم دارم هاردم رو خالی کنم و هرچه کمتر و کمتر ذخیره کنم.
۳. مریت ویور و حال و هوای حضورش رو دوست داشتم. مثل ایمی در sharp objects
۱. مینی سریال DES را دیدم. بر اساس واقعیت بود. همین چند کلمه باعث شد زودتر تمامش کنم. شاید تمام قصه ها و فیلم ها بر اساس تجربه ها و واقعیت دنیای اطراف نویسنده ها باشند اما گفتنِ بر اساس واقعیت، قطعا روی انتخاب من اثر دارد. بر خلاف دوره گذار! که عمیقا در خیالات و آرزوها طی کردم.
۲. مولوی
۱. گاهی وقتا احساس می کنم تبدیل شدم به یک آدم هَپَل و بی خاصیت که دوست داره یک گوشه دنیا لَم بده و تکون نخوره و با همون چرخش کره زمین کالری بسوزونه. آخ که این لامصب هم گوشه نداره.
۲. چندتا سریال رو تو این مدت شروع کردم به دیدن. نه تنها هیچ کدوم رو تموم نکردم بلکه الان قسمت هایی رو در ذهنم ترکیب کردم و سریال جدید ساختم.
۳. هنوزم ادای آدمای قوی رو درمیارم و بقیه هم باور دارند که این همه دوری که چیزی نیست که نشه تحملش کرد! اما منم دلم تنگ میشه.
۴. شیون فومنی
۱. یه برنامه سخت و پیچیده اما منظم ... آرزوست.
۲. صائب تبریزی
شاید تصور من از دریاست که وقتی روبرویش قرار میگیرم، هیچ چیز نمی بینم.
هیچ بی شعوری نمی فهمه که نیاز دارم بیشتر بفهمم و برای بیشتر فهمیدن باید بیشتر درگیر بشم. اونم آدمی مثل من که باید نظم بیرونی باشه تا راه بیاد ... همشون حالیشون نیست.
۱. باید خیلی دقیق فکر کنم و پیدا کنم تغییرات و تفاوت های این من و منِ بیست سال پیش را. نه وقتش را دارم و نه حوصله اش. اما گاهی در میانه لحظات زندگی متوجه تغییرهای ریز ریزی که در این سالها افتاده می شوم و چقدر به خودم بخاطر تغییراتم علاقمند می شوم! اعتراف می کنم تغییرات همه شان مثبت و خوب نیستند. و خوب می دانم تصمیم خودم به تنهایی برای تغییر عملی نمی شود. از تمام آن ها که در این سال ها خواستند بقبولانند فقط خودم در شکست ها و رشد ها اثر گذارم، متنفرم. حتی از آن نوع بینش که به نظرم خطرناک هم هست.
۲. شاید فکر می کردم دوست داشتن یا دوست نداشتن همیشگی ست. حتی برای فرهاد و حتی تر برای هانا آرنت! هرگز. آن خطوط قرمز مزخرفی که گاها خودم به دست و پای اندیشه و علایقم بسته بودم را به راحتی و با انتخاب خودم نادیده می گیرم و از آن ها که سال ها دوستشان داشتم و در ستایششان کلمات را می چیدم و خشک می کردم، بیزار می شوم.
۳. برای تحصیل آکادمیک در مقطع دکتری روزانه، قبول نشدم. گاهی پشیمان می شوم که کاش شبانه یا آزاد هم انتخاب میکردم. اما مورد علاقه اولم نبود. چند روز هفته را خالی کردم تا برای خودم باشم. شاید دوباره بخوانم. دوست دارم ...
۱. همه چیز به سختی ... و انصافا رسیدن خیلی مهم است و همین که برسی، رسیده ای. فقط رسیده ای! و بعد نقشه برای رسیدن بعدی. حد فاصل دو رسیدن، منِ فرسوده خموده تنها، معنی می شود.
۲. استاد اصغری را دیدم و گمان می کنم که باز هم در آینده می بینمش.
۳. یادم باشد که داشتم می نوشتم و ماشین داشت می رفت! یکهو راننده ترمز کرد و من کله پا شدم. جلوتر، پراید قرمز کله پا شده بود.
۴. س نَمُرد. کشتنش.
۵. صائب تبریزی
۱. س مُرد. تلخ ترین خبری بود که این چند روز شنیدم. آنقدر تلخ که گاستریت کاملا خوب شد و کشیدگی تاندون پا هم فقط در حد احساس ضعف در موقع ایستادن است.
۲. خوشبختی یعنی همه چیز در زمان و مکان خودش رخ دهد نه در غربت و بعد از گذشت عمری ۲۲ ساله! هرچند ما کجا و خط تقریر او کجا؟!
۳. سیمین بهبهانی
۱. معمولا این طور است که در روابط عاشقانه میان زن و مرد، مرد عاشق است و زن معشوق. اما جابجایی میان نقش این دو جنس دور از ذهن به نظر نمی آید. در جوانی مردی عاشق زنی بود. و در سال های پایانی عمرِ مرد، این زن بود که عاشقانه از مرد پرستاری می کرد. وقتی پرسیدم نقش تو چیست؟ جوابی نداد یا نداشت یا نخواست که بدهد! اما تنیدن تارهای دوست داشتن در همه ابعاد زندگی دشواری های بسیاری به دنبال دارد. به هر جهت ما موجودات انتخاب شده برای انتخاب کردن هستیم. و آنقدر بزرگ شده ایم که می دانیم صاحب قوه تفکر و تشخیصیم.
۲. مولوی
۱. چند روزی می شود که فکرم درگیر ژان کلود است. پیر مردِ تنها که اصلا نمی شود گفت، اما پیر مردِ جوان، می شود! ... وقتی موهای سیاه زن شرقی را در میانه راه می بیند و خیلی مطمئن خود را صاحب بختی چنان بلند احساس می کند. نمی دانم احساسم کجایش زخمی ست یا درد می کند یا درد نا داشته را خودم دستمال پیچیده ام! یک زمانی اندیشه ها و خواسته هایم مرز نداشت. خیلی هم با غرور حرف می زدم و توصیفشان می کردم. یک زمانی دیگر به بیرون مرزها فکر نکردم و اتفاقا، اتفاق افتاد. یک زمانی پشیمان از همان درون مرز ها و .... حالا گرچه دیگر پاهای قوی و محکم برای مسیرهای دور ندارم، اما دوباره به بیرون مرزها می اندیشم. فقط وسایل و واسطه ها تغییر کرده اند. بله پاها ... من تمام مسیرهای فرعی را پیاده می روم.
۲. خانم ش گفت که اصلا متوجه مهلت ثبت نام نشده و تمام. حالا اسمش در لیست است! چطور می شود؟! چرا باید دروغ بگوییم؟
۳. ببینم ... بخوانم ...
۴. صائب تبریزی