3948. آه ای شراب کهنه! که در ساغری هنوز.

۱. چهارشنبه برای اولین بار و بخاطر ضرورت, بر جای بزرگان تکیه زدم و امروز پیشنهادی شد که حتی در خیالم هم نبود. گرچه عدم تمایل خودم را هم اظهار کردم!

۲. پشت نیسان آبی نوشه بود: تو شادی گذشتمی!

۳. بعضی آرزوها وقتی سالها در همان حالت آرزو بمانند, غبار میگیرند و غمگین, گوشه ای با زانوی خاکستری در بغل, می نشینند. آن هم درست روبرویت. از هرچه حرف زده می شود, از هر که سخنی به میان می آید, روبرویت هستند! این روزها آرزوی قشنگم, دوباره سر از زانو بلند کرده ... من کوچه هایی که به تو می رسند با یک عالمه پیچ و خم را هم عاشقم.

۴. حسین منزوی

3947.The Invisible Man

۱. اصلا از قبل دیدن این فیلم, تصور دیگری داشتم. مثل باقی تصوراتم خیلی مهربان تر بود. صحنه ها خالی از آدم بود و چنان که, حتما کسی هست! هیجان و حس خوبی که در دقایق آخر بود, خریدنی بود. هر چند مرد ستیز نیستم.

۲. ای .... خانم رزم! یعنی من هروقت باهاش هم صحبت شدم, یه داستان جنایی داشت که قول داده بود به کسی نگه!

3946. مرا بنگر که خود را من ببینی.

۱. همانجا که فقط تو می بینی, همه چیز آنقدر دور و غیر قابل دسترس به نظر می آید که یک خواب, حقیقی نشانش می دهد. باید می آمدم و می نوشتم ... حتی زودتر ... شاید دیروز.

۲. عطار

3945. the touch 2024

۱. امروز در جایی که پر از کتاب بود اما بوی کاغذ نبود, گذشت. بوی قهوه و تریاک از میان کتاب های دسته دوم قوی تر بود. دوباره هوس خریدن و داشتن بود نه خواندن. آن هایی که خریدم همان هایی نبودند که برای داشتنشان خیلی خیلی آرزو داشتم. انگار به این قانون علمی کم کم معتقد می شوم که هر کتابی به اندازه حجمش فضا را اشغال می کند. پس هرچه بزرگ تر, فضای بیشتر. و من آن فضای مورد نیاز را ندارم. پس از خریدشان هم منصرف می شوم.

۲. داستان عاشقانه ای را مدام مرور کردم که دخترک داستان, نگران موهای پسری بود که هر روز صندلی جلوی تاکسی می نشست. موهایی که احتمالا مرتب شسته نمی شد و همیشه روی یقه پیراهن پر از پوسته های سفید بود.

3944. برای نوشتن

۱. آدم ها خیلی حرف ها می زنند اما هنوز خودم به جواب این سوال نرسیدم, که اعتیاد به فیلم ها و کتاب ها, تا چه حد ایراد ندارد و اگر از چه حدی عبور کند حتما ایراد دارد؟! اما مطمئنم که لگد محکمی به همه عرض اندام های پوچشان زده ام و اصلا به هیچ هم حسابشان نمی کنم وقتی روبرویم می نشینند, در چشم هایم مستقیم نگاه می کنند, دلسردم می کنند و مدام نظریات قلمبه ی مملو از داناییشان را به رخم می کشند. به دَرَک که آنجا خیال است و شما واقعیت! آنچه حس میکنم نفرت است.

۲. نور خیلی مهربانانه از شیشه عبور می کند. من هم از تو.

3943. همین دور و بر

همانطور که فکر میکنم را اگر بنویسم, اصلا برای خودم خواندنی نخواهد بود. مثلا دیروز زیر سایه خنک تیر چراغ برق, احساس فرو رفتگی ستون فقرات داشتم. وقتی که فکر میکردم قرار است نزدیک دو ساعت کنار خانم های ق و م بایستم و فقط حرف بزنم! اما این اتفاق افتاد و کل آن دقایق ایستاده بودم. دقایقی از سایه بیرون می آمدم و در زیر نور مستقیم خورشید, مثلا چند قدمی بر می داشتم تا از خشکیدگی, تَرَک بر ندارم. هنوز مطمئن نیستم که چقدر حرف هایشان مفید بوده یا مضر. اما صحنه های دلخراش زیادی را برایم ساختند که تا مدت ها بازسازی میکنم و غمگین می شوم.

3942. brooklyn

۱. کم کم معتقد می شوم بدترین چیزی که یک دختر جوان یا یک زن می تواند ببیند, یک فیلم عاشقانه ست.

۲. رام شدنی ... کلمه ای بود که با شنیدنش بغض کردم و اشک ریختم. اگر حتی هیچ کس نفهمد, پس هیچ کس هم نمی داند که غربت و تنهایی رام نمی کند.

3941. درگیری مزمن

بعضی وقت ها عجیب دلم می خواهد به قسمت جلوی ذهن آدم ها, آنجا که با دیدن در ارتباط است, وارد شوم و نظرات آن ها را درباره خودم و میزان علاقه یا اعتمادشان را بدانم. البته فکر میکنم این قسمت عادی باشد. اما درست بعد از این آگاهی مدام با خودم درگیر می شوم و آرزو می کنم ای کاش نمی دانستم و متوجه نمی شدم. که فکر میکنم این قسمت احتمالا ایراد دارد! یعنی ما باید نسبت به آن ها که دوستمان دارند خیلی محتاطانه رفتار کنیم؟ بحث نکنیم؟ مخالف نظرشان عمل نکنیم؟ اصلا باید چکار کنم یا چکار نکنم تا همه چیز خوب باشد؟!

3940. the holdovers 2023

۱. فقط کافیه وقتی یک کلمه نوشتی, کلمه بعد رو هم بنویسی!

۲. زندگی آدم هایی که از سر ناچاری, در کنار هم روزگار می گذرانند, گاهی خیلی دردناک است.

3939. آن که روشنگر تصور کردمش، زنگار بود.

۱. اما خودم ... مطمئنم که به تنهایی هیچ چیز نیستم و مدام بین امید و یاس در حال حرکتم. نمی توانم به ملاک هایی که ذهنم برایم می چیند مطمئن و نمی توانم به دیده هایم کاملا بی اعتماد شوم. گاهی اوقات خسته از این گردش بی سرانجام, تصمیم میگیرم که از این به ظاهر زندگی, دست بکشم و گوشه ای از این به ظاهر محل زندگی, رها شوم. مثل یک بادکنک هلیومی بدون هیچ وزنه ای. بروم ... بروم ... شاید در برخورد با سیم های برق وزارت نیرو, آتش بگیرم و فقط برای لحظاتی با خاموشی موقت, نقطه ای را روشن کنم. کورسویی در ناامیدی.

۲. صائب تبریزی

3938. black book 2006

۱. گاهی اوقات از جایی شروع می شود که همانجا تمام کرده ایم. به گمان که!

۲. و دوباره جابجا شدن مظلوم و ظالم. این داستان همیشگی حیوانات دوپا ست که از خفیف بودن آدمیت رنج می برند. تاریخ را که نگاه کنی, خسته از تکرار می شوی اما دریغ که هنوز هم ادامه دارد و ما هم برای آیندگانمان جز تکرار خسته و ناامید کننده چیزی نداریم.

۳. اما خودم ...

3937. perfect days

۱. گاهی فکر میکنم یک نظام خیلی دقیق و مافوق تصور, حتی روی تصمیم های شخصی و خصوصی ما آدم ها, نظارت و قدرت دارد. شاید خنده دار باشد که وقتی تصمیم به دیدن این فیلم گرفتم, دیگر از پاتریشیا های اسمیت, عبور کرده بودم. اما خانم کتابخانه در حال خواندن اثری از این نویسنده بود و یک جمله گفت. اینکه پاتریشیا برای تشخیص ترس و اضطراب به او کمک کرده است!

۲. همین که هیرایاما کتاب می خواند و در حین رانندگی راک گوش می دهد و ناجی جوانه گیاهان است, برایم یک دنیا حس خوب دارد. شستن توالت های توکیو دیگر به چشم نمی آید. اما تمیزی آن ها چرا.

3936. مردی که می خندد.

باید اعتراف کنم که بعد از گذشت دو سوم داستان, هیچ ایده ای برای اینکه جوئین پلین لرد انگلستان است, نداشتم. و شاید همین نقطه برای من اوج داستان و تحول ذهنیت قبلی بود. و بالاخره موفق شدم تا از آن چسبندگی و پاگیری کلافه کننده, خلاص شوم.

3935. از دیدن ما چشم ببندید صداییم.

۱. آنقدر بعد از شنیدن خبر, حالم گرفته شد که نزدیک یک ساعت متوجه هیچ جریانی در اطرافم نبودم. فقط هر چند دقیقه زمان را نگاه کردم که عبور می کرد. نه سریع و نه آهسته. معمولی معمولی. فقط برای بغض ها, دنبال تنهایی بودم.

۲. دیروز بطور عجیبی, نگاهم به جا سیگاری های وسط بساط مرد دستفروش بود. هیچ قصد و علاقه ای نبود. فقط چشم هایم به جنس و به سایزهایشان می افتاد.

۳. بیدل دهلوی

3934. ripley

۱. دوران خوشحال بودنهای متوالی و متمادی در شب ها و روزهایی معنا می شود که یک فصل کامل سریال را ضربتی ببینی اما آن همه هیجان باعث مرگت نشود. و اکنون در نقطه ای به سر می برم که این شادمانی بسیار برایم گواراست و درد عمر رفته بدون این لذت برایم قابل تحمل است.

۲. باوجود بعضی خطاها, این سریال بخاطر انتخاب زمانش برایم هوشمندانه بود و البته جایی که جای ظالم و مظلوم به راحتی عوض می شود, حتما نیاز به چینش هنرمندانه دارد.

3933. ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

۱. دوباره چند وقتیست هرکار میکنم, آخرش سر از اینجا درمیاورم. انگار تنها صفحه ای که مطمئنم میکند هنوز می توانم جمله بسازم, اینجاست. ذهنم و انگشتانم مرا میکشاند اینجا. فردای روزی که بمیرم چطور اینجا را باز کنم؟

۲. نگران هیچ چیز نبودم. مثل یک آدم معمولی از توی خیابان ها رد شدم و چقدر از مسیر را پیاده رفتم. تصمیمم این بود که با آدم ها روبرو شوم. حتی چشم در چشم. هیچ کدام سفید نیستیم و حتی سیاه. ولی من در میان غربت, هنوز زنده ام و هیچ ذهنیت غریب و ناموجه ندارم. حتی وقتی شنیدم خانم م م, چقدر از تصوراتی که ساخته بودم, دور است. انکار نکنیم ... شغل و تحصیلات هنوز هم خیلی خیلی مهمند, اما نفوذ به درون آدم ها خیلی خیلی خیلی سخت است.

۳. سعدی

3932. بیا گناه کنیم عشق را ... نترس خدا

۱. اینجا از یک دنیای دیگر, به راحتی باهم حرف می زنیم. حتی ذره ای شناخت از همدیگر نداریم. فقط این صفحه و کلماتی که درونش ثابت شده اند, می بینی. شاید قاره های متفاوتی داشته باشیم. شبیه آن روزها نیست که سر خیابان ایستاده باشی و با صوت بیجا, گوشت را بپیچانند. عجب دنیایی. به راحتی به درونت نفوذ میکنم و با دروغ های بزک شده, چشمانت حتی همین کلمات را هم نمی بیند, فقط چیزهایی که من برایت ساخته ام ... تصویرهایی که وادارت میکنم تا ببینی. کمی ترسناک است. شاید.

۲. نجمه زارع

3931. یار دیرین

من همونی بودم که با تو خودش رو کمی شناخت. به نظر تراپیست این جمله اشتباهه. اما من اصرار دارم که ما کنار هم همدیگه رو شناختیم. ما! ولی درست زمانی که, تو, زمانت رو با نفر سومی هم تقسیم میکردی و همزمان کنار اون هم مشغول به شناخت خودت بودی!

3930. Sharp Objects

همه آدم ها هم که فکر کنند تو دیوانه ای, کافیست یک نفر باشد تا از او مراقبت کنی و حالت خوب باشد.