3912. خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی.

۱. خدایا ... خیلی وقتا فهمیدم و به روم نیاوردم. همون که بقیه میگن عجب ابلهی! خیلی وقتا با روش خودم وارد شدم و به خیال خودمم که جواب گرفتم. اما همیشه تو بودی. فقط تو همیشه بودی. الانم توی دلم آروم نیست. نمی دونم قصد این آدما چیه ولی بازم خودم نمی تونم برای خودم کاری کنم. خدایا ... چند سال دیگه هم حواست باشه, بعدش دیگه می میرم.

۲. حافظ

3911. حال خوشِ ما مبارک!

۱. پرنده ای که در قفس است, آب تمیز و دان غنی حتی برای یک هفته دارد. گاهی تنها هم نیست. بفهم, نفهم!

۲. صفحه تماس گوشی که باز می شود, ترس برم می دارد که جوابم را چه میخواهند بدهند! کلا مغزم آچمز می شود. من آدم پیامک و نوشتنم لعنتی!

۳. خدایا ... ممنون که تو هستی. ایمان دارم اگر نبودی یا چندتا بودی, اوضاع خیلی بیریخت تر بود.

3910. نقطه اول

۱. از اینکه حس کنم لحظه ای اسیر شده ام, نفسم به شماره می افتد. دنیای درون در میان میلیاردها سلول اسیر است, اما همین که اراده کنی, پا را از همه مرزها فراتر می گذاری و پرواز می کنی. نمی شود من در گوشه ای بمانم که پای جسمم توان گذر از مرزها را نداشته باشد. سفر به مکان های جدید یا از مسیر های جدید, مثل تجربه آدمهای نو در موقعیت های نو, لحظه های جدید می سازد. پس می شود گفت در میان همین دقایق محدود و معین, سال ها زیسته ای.

۲. هیچ چیز تکراری نیست, حتی اگر شبیه احمق ها زندگی کنی.

۳. از دور که نگاه کنی همه چیز مرتب است. در نهایت دقت و صحت چیده شده و منتظر در جایشان منجمد شده اند. نزدیک تر شوی حتما سیالیت و جریان گرما را حس خواهی کرد. همه چیز در نابسامانی ساکن است.

۴. تو هنوز نوشته هایم را می دزدی. خسته نشدی؟

3909. زندگی ادامه دارد.

۱. می سوزونه! درست مثل اون دو ثانیه ای که به حریف پشت میکنی و بازی برده و می بازی.

۲. هر بار که با لهجه خودم حرف میزنم, تنها کسی که حالش خوب میشه, فقط خودمم!

۳. ناکامی های کوچک به اندازه لذت های کوچک زندگی, معنادار هستند. پس اینکه تلاش می کنی با کوچک ترین نکته مثبت حالت خوب شود, همیشه جوابگو نیست.

3908. وقتی تنها هستم.

مردم شهر و قبیله من مثل خیلی های دیگر, انتظارشان از نحوه پوشش و گفتار یک دختر جوان, بسیار بالا بود. اما فقط برای دختری که بیرون از خانه و در مهمانی ها و یا کوچه و بازار می دیدند. و من خیلی زود فهمیدم کافی شاپ ها و پارک ها اصلا مناسب نیستند, ضمن اینکه پسری که بشود با او, با خیال راحت در یک جمع خانوادگی یا دوستانه, برای نگاه و حرکات و کلمات بدون نگرانی و در نهایت اعتمادی دو طرفه همراه شد, عملا وجود ندارد و همین شد که تمام آن نگاه ها و حرکات و کلمات به اینجا آمدند! کسی که من را دقیق می خواند و با وجود فاصله های زیاد طولی و عرضی برایم کامنت های زیبا و کاملا مرتبط می نوشت, معصومه بود.

3907. مقیم زاویهٔ اتفاق تسلیمم.

۱. تسلیم!

۲. بیدل دهلوی

3906. میانه ای نیست.

نمی دانم صبح زود بقیه آدم ها از چه ساعتی شروع می شود. اما برای خودم که روزم ساعت دو و نیم نیمه شب تمام می شود و ساعت هفت صبح رسما شروع می شود, کمی نگرانم. یک وقتی از شبانه روز مثل یک پاکوتاه فانتزی, فقط خُرخُر میکنم و گاها پاچه می گیرم. درست همان موقع اوج بی تفاوتی به خستگی هایم است که هیچ کس اصلا باورشان ندارد. می گویم انتظاری نیست, اما در واقع هست و این را با دیدن چند کلیپ ساده اینستا, دیگر همه عالم می داند! ولی چاره ای نیست. هرچه که هست, خودم انتخابش کرده ام. همانطور که چشم هایم روی هم می افتد, پای سیستم, جملات را بالا پایین میکنم. سرعتم کم است و زمانی هم ندارم. انگار هرچه بیشتر می دوم, کمتر می رسم. همزمان عطسه ها شروع می شوند و مثل یک موش خیس, دنبال دستمال می گردم. اما خودم را از همه آنتی هیستامین های دنیا دور نگه میدارم تا قشنگ حالم جا بیاید! بعد از خودکشی با ساعت های پی در پی فیلم دیدن, حالا باید بنویسم, تمرین کنم و برای امتحان های پیش رو آماده شوم. اصلا تعادل را نمیشناسم. مدلم این مدلی است. بی تناسب و نافرم. یک هو یادم می آید که یک ماه پیش نزدیک بود بعد از خوردن یک عالمه کاپوچینو, فوت شوم. و حالا اصلا دلم نمی خواهد حتی این کلمه را تایپ کنم! چرا ...

3905. شکسته حالی من پیش یار باید دید.

۱. در این دنیا هر لحظه باید به دنبال دلیلی باشی که زندگی کردن را برایت معنا کند. کوچک و بزرگش دیگر هیچ تاثیری ندارد. فقط دلیل! و حتی زمانی بهانه. فقط بهانه!

۲. من مطمئنم که نه صیدم و نه صیاد. نه صید بودم و نه صیاد. کل مکالمه ما روی همین دو جمله ساده بود. که تو چشمانت گرد شود و مثلا مدعی شوی که چنین نیست و چنان است! و من مطمئن تر که هعی ... بچه جان! خودت هم می دانی و تلاش نمی کنی!

۳. صائب تبریزی

3904. برای اجرا هنوز وقت است.

۱. با احترام به تمام قوانینِ سستِ علمی, معتقدم حتما نباید ذره بین باشی و تمام توجهت را به یک کاغذ سفید بدهی تا بسوزانیش. در پوششی غریب از دروغ, هم میشود عاشق شد و هم سوخت.

۲. بیراه نیست اگر بگویم در طول ۴۸ ساعت گذشته, بیشتر از ۵۰ ساعت فیلم دیده ام. خودم را برای چندین و چند بار می بینم که چقدر از آدمیان دور افتاده ام. چاره ای ندارم جز همین یادآوری نقش هایِ پس و پیش که هیچ کدامشان را با علم اجرا نمی کنم. حالم خوش نیست. گاهی شبیه اریکا هستم و گاهی خودِ جین. باید باشند آدم هایی با نقش های واقعی که کنارشان معنا شوم. من بازی کردن بلد نیستم.

3903. چو دل‌گداخته از پی‌ات به رکاب اشک دویده من.

۱. درون و بیرون. رسوایی در رسوایی.

۲. بیدل دهلوی

3902. چه شود که بهتر شود؟

۱. اونقدر ضعیف شدم که نه روی اشکام و نه روی خنده هام هیچ کنترلی ندارم. و تماما نقطه ضعف حساب میشه. وقتی مثلا به اون آدمای خاص نگاه نمی کنم و سرم رو به طرف راست می چرخونم و یهو الکی می خندم. یا اون لحظه ای که مرد جوونی رو دیدم که تقریبا هیچ اختیاری از خودش نداشت و توی کما بود و اشکام بی امون ریختن. خودم رو که از مقابل می بینم میگم حتما خُل شده! اما من خُل نشدم. فقط خوب نیستم و جایِ درست و نادرست هیچ چیزی رو بر اساس آموزه های قبلیم, حتی به یاد هم نمیارم.

۲. نمی دانم وقتی با یکی دست میدهم, طرف مقابلم چه حسی دارد, یعنی تا امروز کسی از حسش نگفته است. اما وقتی در میان این ابراز آشنایی دستانم در دستانش قفل شود, بیشتر از قبل و بعد, اسیر می شوم در انتخاب بهترین کار ... دیگر هیچ کدام از کلماتش را هم نمی شنوم.

3901. من جهانم.

جهانی محاط در تکاثر خورشید و نور. و تو محیط به, سر به زیر بودن ...

3900. زندگی جان.

۱. همیشه واهمه بزرگتری دارم از زمانی که سرنوشت روی خوشش را نشان دهد. روبرویم بایستد و لبخند بزند. اصلا می ترسم از هرچه خرسندی اش. پس ترجیح می دهم رو در رویم باشد و با سلاحِ بی سلاحی بجنگم. متاسفم که جایی غیر از این مکان برای گفتن از زخم هایِ پی درپی این جدال ندارم.

۲. مدتیست مثل یک مادربزرگِ رنجورِ دردمند, دست هایم مدام به زانوهاست و می نالم. شاید که تاریخ دلش می خواهد تکرار شود.

۳. امروز به یاد ده سال پیش, تنها میان چنارها قدم زدم ... همان چنارها ... پیر تر و با برگ ها و زاغ ها و گنجشک های جدید. تنهایِ تنها قدم زدم. دریغ از عابری برایِ نگاهی و سلامی. شهر غم دارد. سنگین است. من هنوز آدم هایش را نمی شناسم ...