3880. خود می برم به خدمت جانان پیام خویش

۱. برای آنکه بماند, کافیست که بداند چقدر پایِ دوست داشتن در میان است. اما نه ... ما آدمِ تمام شدن ... همین که دوست داشتنی باشد, همه چیز تمام می شود.

۲. همین ترکیب موزون و صائب خواستنی ست که مدام وردِ ذهنم می شوند و حالم خوب می شود. هیچ نظارت و کنترلی ندارم وقتی می بینم یکی با جملاتش شهر آشوبِ دنیایِ ناشنیده ها و نادیده ها می شود. بی اختیار در دام نفوذ می افتم و به اندازه چند سانتِ محسوس, بالاتر می دوم. از دریچه نگاه فقط تو آگاهی.

۳. صائب تبریزی

3879. همواره کرده ام ز زمانه شکایتی

۱. عجیب است که هربار که بیشتر سعی میکنم مثل آدم ها باشم, مثل آدم ها رفتار کنم و مثل آدم ها زندگی کنم, کمتر به هدفم میرسم. البته وقتی خوب فکر میکنم می بینم در هر امری که بیشتر تلاش کرده ام, بیشتر دور شده ام و بیشتر بیهوده بوده است. این را نگفتم که باورم شود و دست از ادامه آدم نبودنم برندارم! من همچنان تلاش میکنم. و همچنان ادای آدمیزادها را در می آورم. مثلا همین روزها که دوباره اسفند است و انگار یک قدم مانده به آخر خط, و انگار قلبم محکم تر به این در و آن در می کوبد, و کنار تکان دادن خانه, کتاب می خوانم. کتاب نیمه سخت روانشناسی! هیچ کس تصورش هم نمی کرد چه رسد به خودم! من و روانشناسی! محال است محال! اما دیدم که شد. ساعت ها می گذرد و من در تلاش برای بخاطر سپردن اسم تئوریسین های کلاسیک و معاصرم. اصلا اسمشان را هم کنار بگذاریم, چه حرفها که نزدند! سخت است. شبیه رانندگی در بیابان می ماند. شبیه آفرود. و سرانجام یک روز یک لحظه, این کتاب هم تمام میشود. و من, حتی اگر هیچ چیز در یادم نماند, باز هم مدعی این حرکت دُرُشت هستم.

۲. مسعود سعد سلمان

3878. کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی

۱. مدتی ست که طعم ویرانی قبل از آبادانی را فراموش کرده ام. حضرت والا ... یعنی ویرانی هست, اما طعم بعدش, خالی ست.

۲. مولوی

3877. قلدرانه گنه می‌کنم ندارم باک

۱. سال پیش همین موقع ها بود, شاید, گلدان ها را خالی کردم و ریختم وسط! و دوباره از نو تمامشان را کاشتم و سر و سامان دادم. چقدر نگران ریشه های هوا خورده بودم. اما خوب تر شد. آنقدر که امسال مجبور شدم گلدان جدید بگیرم و تقسیمشان کنم در خانه های جدید. آنقدر که تصمیم گرفتم کادوی عید گلدان های تکثیری خودم را ببرم. آنقدر که جای آفتاب گیرمان کم شده و همه به هم نزدیک تر شده اند. خوب است. امیدوارم. به امروز. به فردا. روزهای خوب.

۲. آقای همساده چند باری تذکر داده. هر بار گفتم چشم, حق با همساده است! بار آخر, چند ماه پیش, دیگر حق با او نبود. صدای اخبار صبح و روز و نیم روز و وقت و بی وقتِ ۷ و ۸ و ۹ و ۱۰ و ۱۱ و الی ۲۴, حالم را بد می کند. اصلا من دلم خبر نمی خواهد.

۳. جدیدا در شبکه های اجتماعی روایت کتی جونز را دنبال میکنم. گویا خودم هستم در قالب دو نفر.

۴. مصمم بر انجام برنامه ۲ ماهه بودم. تلاشم برای برنامه ریزی ستودنی بود! اما برای اجرایش افتضاح است افتضاح. قرار بود خواندن و دیدن را کنار بگذارم. قرار بود اینجا کمتر بیایم ... و شانصد قرار دیگر. لطفا کتاب و فیلم بیاورید!

۵. قاآنی

3876. سرِ زلف تو نباشد, سرِ زلف دیگر!

۱. تمام چهارشنبه رو تو خیابون ها بودم. اونقدر راه رفتم که صدای ناله پاهام رو می شنیدم. از همون ناله های سراسری که وقتی لحظه ای برای خستگی می ایستادم, اوضاع بدتر میشد. اون همه شکل و قیافه و دست و پاهای جورواجور بودند, اما غریبه. دیگر بعد این همه سال, با تنهایی مشکلی ندارم. وقتی خودم انتخاب می کنم و با اشتیاق همراهش می شوم.

۲. گاهی تصاویری ناخواسته یادم میاد که از خودم می پرسم الان چرا؟ واقعا ارتباط اون صحنه رو با حال اون لحظه نمی دونم و درک نمی کنم. مثل اون شب که تو ماشین از کنار دریا رد میشدیم. ماشین جلویی, ماشین مخصوص حمل اسب بود. یه اسب خاکستری با گلهای خاکستری پررنگ.

۳. اینکه بگم اصلا دلتنگ نمیشم که نه, اینجوری نیست. ولی مطمئنم دلم خیلی خیلی کمتر تنگ میشه. یعنی دفعات دلتنگیم کمه. و اون زمانی که می فهمم دلتنگم, به اندازه یه خر خیلی بزرگ دلتنگ میشم. خرِ دلتنگ نه, خردلتنگ!

۴. صائب تبریزی

3875. خویشتن را کرده ام گم تا طلبکارم ترا

۱. مهم اینست که میدانستی در انبوه تنهایی اسیر بودن چه شرایطی دارد. و چقدر صبورانه و همراه ماندم. فقط طعم شادی های کوچک درونم را هرگز نخواهی دانست. این قیمت نداشتن هایم است. ازین بابت شادم.

۲. صائب تبریزی

3874. یواش تر کمی, یواشکی نه.

در میانه روزهای زندگی که می رود تا فقط ادامه داشته باشد, درگیر دردها و فکرهای دردآوری می شوی. اگر چنان باشد و یا اگر چنین باشد. دو ماه, شصت روز می گذرد و تو در این مدت قشنگ با خودت و خاطره ها و یادها می جنگی. تسلیم شدن حتما در کار نیست. اسمش را می گذاری پذیرفتن. می دانی مثل چیست؟ پذیرفتن اینکه هرکس سلوک و منش خاص خودش را دارد. یکی مثلا مثل جملات طنز اینستا زندگی می کند و یکی شبیه عکس هایِ غذاهایش! یکی عادت دارد تا ساعت ۲ بعدظهر بخوابد اما تا ۴ صبح کار فرهنگی انجام دهد. یا یکی که اصلا اهلش نیست, تولید محتوا کند. هیچ کدام برایت عجیب و غریب نیست. تو می پذیری. در این میان میم و الف پدرهایشان را بخاطر دلیلی مشترک از دست می دهند. در حالی که دانشمندان و محققان در آزمایشگاه ها و مراکز تحقیقاتیشان در حال کم و زیاد کردن عوامل کمی و کیفی هستند و مطالعه می کنند. خنده دار است. ولی تو می پذیری. غمگین هم می شوی. اصلا غم جزئی از ماست. مثل لبخند. من لبخند را دوست دارم. برایم بخند.

3873. من که از نزدیکی بسیار دورافتاده ام.

۱. اینکه بگویم تو را می شناسم, ادعای نسبتا گزافی است. باید گوشه هایِ تاریک و خالی از هرگونه عبور و مرور را زیر نظر بگیرم. نه یک روز و نه یک ماه ... سال ... ها. کمی محال است. می دانی ... آنقدر دور بوده ایم که گاهی فراموش میکنم که هستیم. اصلا یکجور دیگر بگویم ... چه اهمیت دارد وقتی نفرین شده ایم و هیچ کداممان در موقعیت خودمان نیستیم. هستیم, اما نیستیم. نه میشناسمت و نه دیگر می شود که بشناسمت.

۲. صائب تبریزی