3892. اشک گردد دانه و از چشم دام افتد به خاک
۱. نه می توانم آرام و قرار بگیرم و نه به جنگ با خودم مسلح شوم. نه می توانم تندتر حرکت کنم و نه دست از آرزوها بکشم و در گوشه عزلت بنشینم. نه خودم را سر به راه کنم و نه زمانه را رسوا. عجب زندانی شده است درونم.
۲. یادم هست یکبار کلید در خانه مانده بود و من بیرون خانه پشت در. شاید هم چندین بار! یکبار هم سوئیچ روی ماشین و من بیرونش. درِ ماشین خیلی راحت تر باز شده بود! قبل اینکه کلید ساز بیاید. حالا هم کلید افتاده وسط زندان. خدا را مددی.
۳.صائب تبریزی
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 16:8 توسط ئافرت
|