3955. گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانهای، بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است.
۱. امروز روی دیگه خانم الف رو دیدم. نترسیدم اما غافلگیر شدم چون بدون آمادگی برای جواب حرفای احتمالیش رفته بودم. بعد این همه سال جنبه هاپوی وجودش رو قشنگ دیدم و من مث همون بزغاله فقط میخواستم توضیح بدم!
۲. بعد از این همه سال هنوز بلد نیستم که نحوه برخورد با هر آدمی مخصوص خودش هست. جنبه مشترک ارتباط با همه آدم ها, من هستم و نه هیچ چیز دیگر!
۳. چقدر تو گوشیم جای چندتا آهنگ شاد خالیه. فقط راغب که میخونه با ترس و پنهانی ...
۴. رسیدن به روز رفتن و جابجایی انگار دوباره نزدیک و نزدیک تر می شود. با تقدیر نمی شود جنگید ... هر چقدر توضیح بدهی هم نمی شنود ... او فقط برایت برگ های داستان زندگی را ورق می زند. و تو احتمالا می مانی زیر صفحه ۱۴۰۳ و لِه می شوی. پس بجنب دخترک.
۵. شرایط حال زندگیم چنان است که شدیدا مرددم اگر به عقب برگردم همین راه را می آمدم؟!
۶. برایم شعر بخوان.
۷. فریدون مشیری