۱. توی خیالم با تو حرف می زنم، یعنی وقتی میخواهم بلند حرف بزنم، تنها توی ذهنم با تو حرف می زنم. تو مثل آدم های توی قصه ها و فیلم ها، همانطور که لباست را مرتب می کنی و دست هایت را خیلی هوشمندانه به بغل می گیری، بدون هیچ دود و لبخندی، خیلی جدی گوش می دهی. فقط آخرهای داستان که می رسد، خیلی محترمانه خمیازه ات را قورت می دهی. و من مثل همیشه باید منتظر حرف های قطار شده ات بمانم که خودم تا قبل از خمیازه جلوشان را گرفته ام. چطور زن ها انقدر محترمانه بلدند کلمات را هل بدهند توی جمله هاشان و عذاب وجدان هم نداشته باشند؟! اصلا این همه کلمه را فقط زن ها می توانند بزایند. چه می دانم ... شاید بعضی هاشان هم با هزار تا درمان کوفت و زهرمار، تا آخر عمر نازا بمانند. آن ها احتمالا بیشتر از بقیه دارند از تراکم کلمه ها خفه می شوند. اما چاره چیست ... باید سکوت کنند و خفگی را مدام توی حلقومشان جا دهند. به نام خدا ... روزی روزگاری بود ...

۲. صائب تبریزی