۱. خیلی صریح نظرم رو از همون اول داستان گفتم. اینکه به نویسنده حسادت میکنم و من میتونستم جای اون باشم و حتی بهتر رفتار کنم. نظرم رو تایید میکنه و میگه میدونستم! هرچند مرددم که واقعا میدونست یا الکی گفت. بعد تو ذهنم از خودم میپرسم, واقعا می تونستی بهتر از نویسنده باشی؟ اینجا دوباره مردد میشم. و به اون شخص خودم که تو ذهنمه میگم, بهم فرصت بده که هم به تو ثابت بشه و هم خودم!

۲. مرغا دیگه پخته شدن, باید برن برای مرحله بعد که سرخ شدنه و ما بقی برای سوپ!

۳. انگار ته دلم رو یه موش بی تربیت گاز گرفته باشه. تو همون گاز گرفتگیا, اون قسمتای فرو رفته, دلم ضعف میره! 

۴. بعدا اضافه شد .... کتاب خاطرات سفیر, تموم شد. و مطمئن شدم بسته به مطالب هر کتاب, میشه یک کتاب رو حتی کمتر از ۲۴ ساعت خوند. اوج داستان برام, اتاق پرو به وسعت فرانسه بود.