4088. آه ، من بسیار خوشبختم.
۱. یاد گرفته ام و بیشتر از هر زمان دیگری فهمیدهام که دنیا، میدان اثبات بینقص بودن نیست، میدان یاد گرفتن است! و دیگر از خودم هم فرار نمیکنم. اشتباه کردهام، گاهی دیر فهمیدهام، گاهی اصلا نفهمیده ام، گاهی بیهوا دل شکستهام و گاهی هم دل خودم را. گاهی تمسخرها و طعنه ها و تحقیرها را درک کرده ام ... و گاهی هیچ ندیده ام! میدان دیدن ... ندیدن ... شنیدن و حتی ناشنیده و نادیده گرفتن! شاید مثل خیلی سال های پیش آنقدر شجاع نباشم که خودم را میان تجربه های جدید رها کنم و بسپارم به ادامه ... اما خوب می دانم که مثل سال گذشته خیلی هم نمی ترسم از خودم ... شناخت خودم ... از آدم ها و شناختشان. و باز هم در وسط همین اتاق که کرکره هایش چیزی میان نور و تاریکی ست، اعتراف می کنم هیچ دیگری وجود ندارد که من را از خودم بیشتر بداند. حالا یکی بیاید روبرویت صاف بایستد و ظاهرا به چشم هایت نگاه کند و بدون سلام حتی! بپرسد: شناختت از خودت چیه؟ چطوره؟!
۲. چهار خط کتاب را ۱۱ بار خواندم و هربار یک چیز فهمیدم و در آخر هیچ نفهمیدم!
۳. حداقل خوبی فیلم و سریال ها این است که حتی اگر نفهمیشان، خودشان رد می شوند، می روند و تمام. مخصوصا آن ها که برای شروعشان تو هیچ دکمه قابل کنترلی نداری! مثل بعضی آدم ها.
۴. فروغ فرخزاد