سال ها پیش به مرحمت یکی از همکاران, به سندرومی خاص مظنون شدم. از همان زمان سرچ ها و مطالعات زیادی داشتم. در میان انبوهی از سندروم ها قرار گرفتم که اتفاقا با چندتایی وجوه اشتراک بالایی داشتم. اما تمایلی برای درمان نداشتم و ندارم. شاید دیگر فایده ای ندارد و شاید دیگر حوصله ای نیست. اما هرگز فکر نمی کردم ابتلای به یک سندروم خاص, تا چقدر می تواند تنهایی نصیبت کند, آزارت دهد, تحقیرت کند و در عین حال چقدر هیجان انگیز باشد. تصور کن تراشه ای بکر, با دنیایی اطلاعات و کاملا مدون, در مغزت کاشته شود.