4080. من و بالای مناره که تمنای تو دارم

۱. دوست ندارم تجربه های تکراری را از سر بگیرم. معتقدم آن ها تغییرات فیزیکی و شیمیایی خودشان را به اندازه لازم داشتند. از طرفی میماند بعضی موارد که مثلا ریشه در وفاداری و قدردان بودن ما آدم ها دارد. بحث سر این دوگانگی نیست. بحث آنجاست که باید علیرغم درماندگی ها، تنهایی ها و عدم اطمینان به آینده، سخت ها را انتخاب کرد. آنقدر سخت که مثلا در ۵۰ سالگی یک داروساز عاشق باشم.

۲. مینی سریال lessons in chemistry2023 رو دیدم.

۳. مولوی

4066. ELSKLING2024

بعد از مدت ها فیلم دیدم. فیلمی که گرچه روندش رو خیلی نپسندیدم، اما کلی باهاش گریه کردم و دوسش داشتم. چرا ما آدما اونقدر بد میشیم وقتی که خودمون رو دوست نداریم؟!

4061. Normal people

۱. دو چیز رو با دیدنش اصلا متوجه نشدم. اینکه اینا مردم عادی بودن یا باقیشون یعنی اونا؟

۲. واقعا حرف زدن برام سخته و سخت ترم شده. توضیح دادن که هیچ ... فقط خود خدا کمک کنه.

4059. Unbelievable

۱. پرونده این مینی سریال هم بسته شد. کارآگاه و بازپرسی که هم جنس قربانی بودند. چیزی که به ذهنم رسید قربانیانی بودند که هنوز زنده بودند و حق زندگی داشتند. اما نه مثل سابق.

۲. تصمیم دارم هاردم رو خالی کنم و هرچه کمتر و کمتر ذخیره کنم.

۳. مریت ویور و حال و هوای حضورش رو دوست داشتم. مثل ایمی در sharp objects

4058. در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدی

۱. مینی سریال DES را دیدم. بر اساس واقعیت بود. همین چند کلمه باعث شد زودتر تمامش کنم. شاید تمام قصه ها و فیلم ها بر اساس تجربه ها و واقعیت دنیای اطراف نویسنده ها باشند اما گفتنِ بر اساس واقعیت، قطعا روی انتخاب من اثر دارد. بر خلاف دوره گذار! که عمیقا در خیالات و آرزوها طی کردم.

۲. مولوی

4025. it happened one night

۱. به پیشنهاد دوستی، چند فیلم دیدم. میشود گفت زندگی روتین تعطیل بود و به تماشا گذشت. با خودم فکر میکنم بقیه آدمها که فیلم می بینند، توی ذهنشان و توی زندگیشان چه اتفاق یا اتفاق هایی میفتد؟ شاید بعضی بعد از یک فیلم جنایی، حداقل یک روز با یک وسیله خاص، بیرون از خانه تردد کنند یا بعد از یک فیلم درام حداقل یک روز را به آرامی زندگی کنند ... اما برای من بعضی صحنه ها تا مدت ها فراموش نشدنی هستند. حتی زمانی که در اوج خستگی و یا بیماری هستم، مرور میشوند بدون اینکه اسم فیلم در یادم باشد و یا حتی موضوع و یا داستانش.

۲. من حسش کردم ... عالی بودن را حس کردم. چیزی بود که باید می شنیدم و می دیدمش در فیلم black swan

4022. It' a wondeful life

۱. این یک اتفاقه که ممکنه هر لحظه به دست من رقم بخوره. تسویه حساب سبد و خرید ۲ کیلو شکلات قهوه ساخت کشور دوست و همسایه چین، آن هم بصورت آن لاین از بس گشتم و در نزدیکی نبود! و شونصد بار این دو تومن پول رو نجات دادم و مجدد مردد شدم. فقط نگید یک بار که چیزی نیست. چون هزارتا از این یکبار ها رو تجربه کردم.

۲. بعد مدت ها نشسته ام در خانه و به پرده ها زُل زده ام و چُرت میزنم و مدام فیلم it' a wonderful life را به عقب برمیگردانم تا از اصل ماجرا نیفتم!

۳. یک چیزی باید باشد تا بشود صداقت آدم ها را در همان لحظه اول گفتن سنجید تا بعدا با خودت درگیر نشوی که منظورش چه بود؟ منظورش که بود؟ من؟ کنایه گفت؟ خُل نبود احیانا؟ حتما هست.

4007. la belle epoque 2019

۱. این فیلم اونقدر اولش برام مسخره بود که خواستم نیمه رهاش کنم. ولی چرا خوب بود؟!

۲. باید هر روز حرف بزنم. از حرف نزدن ممکنه آدما بمیرن. ممکنه. از زیاد حرف زدن هم ممکنه. چطور میتونم صاف و روشن حرفی که میخوام رو بگم, قبل از اینکه از زیاد فکر کردن برای چی گفتن و چی نگفتن بمیرم؟

4000. The Invisible Guest 2016

اینکه باید چیزی رو که شروع کردی, تمومش کنی. آغازش با تو, پایانش هم.

3998. افسانه های سرگردانی ات ای قلبِ در به در, به پایان خویش نزدیک می شود.

۱. کتابی که از اول مهر شروع کرده بودم و بارها میخواستم از نیمه رهایش کنم را سرانجام تمام کردم و شبیه مُفتحان کوه های تو در توی آتشفشانی, همان نخستین ساکن زمین, می مانم! آخرین انار دنیا بود که فقط در فصل بیستم اندکی کشش ایجاد کرد.

۲. یک زمانی فیلمی دیدم با نام ترجمه شده همزاد. آنجا شاید همزاد محدود به هم جنس و هم نوع می شد. و شاید همین ایده هم در ذهن ما قوی تر باشد. با این وجود هیچ چیز نمی تواند مانع از همزاد پنداری تو با تمام آنچه در عالم است شود. گربه ها ... عروسک ها ... روباه ها ... جوجه غازها و ربات های وحشی. باید که تن نداد به ناملایمات. باید که همزمان همراه ناملایمات شد. و آنجایی که هیچ کس نمی داند, بعضی چیزها را مخفی کرد و معبر عبورش را فقط خودت بدانی و بس.

۳. برای ساعت ها بعد دیدن wild robot خوشحال بودم و دوست داشتم کَلّه نویسنده را محکم ببوسم.

۴. شاملو

3996. Phantom Thread 2017

۱. گاهی نه قرار است معمولی باشیم و نه قرار است فیلم بازی کنیم. کمی تلخ به نظر می رسد, اما مصمم و آرام سر تصمیمی که گرفتیم می مانیم. یک آدم کش مهربان هم می توانیم باشیم.

3947.The Invisible Man

۱. اصلا از قبل دیدن این فیلم, تصور دیگری داشتم. مثل باقی تصوراتم خیلی مهربان تر بود. صحنه ها خالی از آدم بود و چنان که, حتما کسی هست! هیجان و حس خوبی که در دقایق آخر بود, خریدنی بود. هر چند مرد ستیز نیستم.

۲. ای .... خانم رزم! یعنی من هروقت باهاش هم صحبت شدم, یه داستان جنایی داشت که قول داده بود به کسی نگه!

3945. the touch 2024

۱. امروز در جایی که پر از کتاب بود اما بوی کاغذ نبود, گذشت. بوی قهوه و تریاک از میان کتاب های دسته دوم قوی تر بود. دوباره هوس خریدن و داشتن بود نه خواندن. آن هایی که خریدم همان هایی نبودند که برای داشتنشان خیلی خیلی آرزو داشتم. انگار به این قانون علمی کم کم معتقد می شوم که هر کتابی به اندازه حجمش فضا را اشغال می کند. پس هرچه بزرگ تر, فضای بیشتر. و من آن فضای مورد نیاز را ندارم. پس از خریدشان هم منصرف می شوم.

۲. داستان عاشقانه ای را مدام مرور کردم که دخترک داستان, نگران موهای پسری بود که هر روز صندلی جلوی تاکسی می نشست. موهایی که احتمالا مرتب شسته نمی شد و همیشه روی یقه پیراهن پر از پوسته های سفید بود.

3942. brooklyn

۱. کم کم معتقد می شوم بدترین چیزی که یک دختر جوان یا یک زن می تواند ببیند, یک فیلم عاشقانه ست.

۲. رام شدنی ... کلمه ای بود که با شنیدنش بغض کردم و اشک ریختم. اگر حتی هیچ کس نفهمد, پس هیچ کس هم نمی داند که غربت و تنهایی رام نمی کند.

3940. the holdovers 2023

۱. فقط کافیه وقتی یک کلمه نوشتی, کلمه بعد رو هم بنویسی!

۲. زندگی آدم هایی که از سر ناچاری, در کنار هم روزگار می گذرانند, گاهی خیلی دردناک است.

3938. black book 2006

۱. گاهی اوقات از جایی شروع می شود که همانجا تمام کرده ایم. به گمان که!

۲. و دوباره جابجا شدن مظلوم و ظالم. این داستان همیشگی حیوانات دوپا ست که از خفیف بودن آدمیت رنج می برند. تاریخ را که نگاه کنی, خسته از تکرار می شوی اما دریغ که هنوز هم ادامه دارد و ما هم برای آیندگانمان جز تکرار خسته و ناامید کننده چیزی نداریم.

۳. اما خودم ...

3937. perfect days

۱. گاهی فکر میکنم یک نظام خیلی دقیق و مافوق تصور, حتی روی تصمیم های شخصی و خصوصی ما آدم ها, نظارت و قدرت دارد. شاید خنده دار باشد که وقتی تصمیم به دیدن این فیلم گرفتم, دیگر از پاتریشیا های اسمیت, عبور کرده بودم. اما خانم کتابخانه در حال خواندن اثری از این نویسنده بود و یک جمله گفت. اینکه پاتریشیا برای تشخیص ترس و اضطراب به او کمک کرده است!

۲. همین که هیرایاما کتاب می خواند و در حین رانندگی راک گوش می دهد و ناجی جوانه گیاهان است, برایم یک دنیا حس خوب دارد. شستن توالت های توکیو دیگر به چشم نمی آید. اما تمیزی آن ها چرا.

3934. ripley

۱. دوران خوشحال بودنهای متوالی و متمادی در شب ها و روزهایی معنا می شود که یک فصل کامل سریال را ضربتی ببینی اما آن همه هیجان باعث مرگت نشود. و اکنون در نقطه ای به سر می برم که این شادمانی بسیار برایم گواراست و درد عمر رفته بدون این لذت برایم قابل تحمل است.

۲. باوجود بعضی خطاها, این سریال بخاطر انتخاب زمانش برایم هوشمندانه بود و البته جایی که جای ظالم و مظلوم به راحتی عوض می شود, حتما نیاز به چینش هنرمندانه دارد.

3930. Sharp Objects

همه آدم ها هم که فکر کنند تو دیوانه ای, کافیست یک نفر باشد تا از او مراقبت کنی و حالت خوب باشد.

3910. نقطه اول

۱. از اینکه حس کنم لحظه ای اسیر شده ام, نفسم به شماره می افتد. دنیای درون در میان میلیاردها سلول اسیر است, اما همین که اراده کنی, پا را از همه مرزها فراتر می گذاری و پرواز می کنی. نمی شود من در گوشه ای بمانم که پای جسمم توان گذر از مرزها را نداشته باشد. سفر به مکان های جدید یا از مسیر های جدید, مثل تجربه آدمهای نو در موقعیت های نو, لحظه های جدید می سازد. پس می شود گفت در میان همین دقایق محدود و معین, سال ها زیسته ای.

۲. هیچ چیز تکراری نیست, حتی اگر شبیه احمق ها زندگی کنی.

۳. از دور که نگاه کنی همه چیز مرتب است. در نهایت دقت و صحت چیده شده و منتظر در جایشان منجمد شده اند. نزدیک تر شوی حتما سیالیت و جریان گرما را حس خواهی کرد. همه چیز در نابسامانی ساکن است.

۴. تو هنوز نوشته هایم را می دزدی. خسته نشدی؟

3904. برای اجرا هنوز وقت است.

۱. با احترام به تمام قوانینِ سستِ علمی, معتقدم حتما نباید ذره بین باشی و تمام توجهت را به یک کاغذ سفید بدهی تا بسوزانیش. در پوششی غریب از دروغ, هم میشود عاشق شد و هم سوخت.

۲. بیراه نیست اگر بگویم در طول ۴۸ ساعت گذشته, بیشتر از ۵۰ ساعت فیلم دیده ام. خودم را برای چندین و چند بار می بینم که چقدر از آدمیان دور افتاده ام. چاره ای ندارم جز همین یادآوری نقش هایِ پس و پیش که هیچ کدامشان را با علم اجرا نمی کنم. حالم خوش نیست. گاهی شبیه اریکا هستم و گاهی خودِ جین. باید باشند آدم هایی با نقش های واقعی که کنارشان معنا شوم. من بازی کردن بلد نیستم.

3868. Love at first sight

بهتره یک چیز خوب داشته باشی و از دستش بدی یا هرگز نداشته باشیش؟

3864. fallen leaves

۱. بخند عزیزم. تا لطفی کرده باشی و من رو از توهماتم نجات داده باشی. چینِ گوشه هایِ چشمات هم شبیه چنگولای گربه قشنگه.

۲. راست گفت ... مگه مُرده ها می تونن از عمق چند متری زمین بیرون بیان و دوباره برگردن به شهرشون و خونه هاشون؟! پس چرا دور قبرستونا حصار می زنند؟!

3856. A good person

شاید هیچ مقیاس ریز و درشتی برای آرزوهایم نداشته باشم. هیچ سرزمینی ... که تا کلید بیندازم و چراغ ها را روشن کنم, کنار آتشی باشم که باهم روشن کرده ایم ... ندارم. اما اینجا هست. هرچه فراموش شده که باید یا نباید ... اتاق به اتاق ... سلول به سلول ... می نشیند همینجا. کلید هم نمی خواهد, هر برق نگاهی می شود پلی تا خیالی ... خاطره ای ... خواسته ای. با نخستین حرکت قطارها, آنچه که پیش روست را به آغوش می کشم.

3851. Past lives

۱. حس کردم خیلی میتونستم نایونگ بوده باشم! اما چقدر متفاوت مهره هامون رو چیدیم. و نبودم.

۲. اونیکه آدم رفتنه, باز هم میره.

۳. اون غروب که داشتیم یک در میون انتخاب میکردیم, بجای تو میتونست یکی دیگه باشه. و قطعا من انتخابش میکردم. ملاک انتخابم خیلی چیپ بنظر میاد, اما منحصر به خودمه و همین ارزشمندش میکنه. انتخابم رو میگم!

3842. دل من نیست کن که مصلحت است.

۱. من خوب می دانم علاج این درد بی درمان کجاست. این را هم خوب تر می دانم که دلم علاج شدن می خواهد. و از همه واضح تر تو را می شناسم که اگر ذره ای, فقط ذره ای راه باز شود ... نور می آید از آن روزن ناچیز ... که جهانی روشن کند.

۲. مصلحت از آن دست فیلم هاییست که مدام فکر می کردم یکی باید بازی می کرد که نیست.

۳. درست است که منِ خفاش دوباره تا هوا تاریک می شود, چشم هایش گردالی می شود و عینِ ۳۶۰ درجه را می پیماید, اما دیگر روز و شب یکی شده اند.

۴. دلم هوایِ خانه پدری کرده و آدم هایش.

۵. خاقانی

3774. بطلوع الروح

شاید بارها خوانده ام و تصاویر را دیده ام و بارها و بارها شنیده ام. از نزدیک لمس کرده ام و به لحاظ روحی و ذهنی تا مدت ها درگیر بوده ام. حضور یک احمق در زندگی, زمانی که از وجودش آگاه شوی, تو را شجاع و مقاوم می کند. نشد که ننویسم.

2756. the words

۱. همه آدم ها در زندگی تصمیماتی می گیرند. اما مرحله سخت, زندگی کردن کنار این تصمیمات است. شاید برای همه سختی زندگی از یک مرحله قبل شروع شود, سر درگمی برای گرفتن یک تصمیم جدید.

۲. بنظرم کلمات تمامشان مقدس نیستند. تقدیسشان در مرحله خلقت است و نمایش خالقی که می اندیشد.

2750. نق زدن یا غر خوردن!

۱. چه اهمیتی دارد که از هیچ چیز راضی نباشی. هیچ چیز بنا به سلیقه ات در جای خودش نباشد و مدام سد راهت شود! دیروز از آن دست روزهایی بود که انگار چشم هایم به روی حقایق ظاهری باز شده بود و به زبان می آمدند. نمی دانم این سال های دراز چه فکری یا دلیلی داشتم که نباید معترض می بودم. جایی که همیشه باید ساکت و رام باشی, نگفتن چه افتخاری دارد؟ هرچند حالا هم که مثلا چند کلمه گفته ام, هیچ حس خوبی ندارم. جمله هایی که تا قبل گفتنشان همه فکر می کنند تو اصلا درکی درباره شان نداری. یا آنقدر شنگول و پرت و مُخ لِس هستی که در دایره دانشت نمی گنجند. خب... حالا ... که چه!

۲. بغیر و بعد از دوران طفولیت, در کل, علاقه ای به demolition نداشته و ندارم. اما شدیدا و ناگهانا, همه چیز را در کسری از ثانیه بیهوده و زباله می بینم و روانه آشگال گابی می نمایم و سپس احساس خرسندی عجیبی در تماما وجودم می کنم.

2748. مامان

۱. ایثار مادرانه درست اون زمانی اتفاق می افته که یک مادر برای نخستین قدم ها, دست کودکش رو رها میکنه.

۲. از خودم میپرسم چرا انقدر بیهوده بودم که دو فیلمِ the menu و

everything , everywhere , all at once

رو دیدم ؟!

۳. گفتم: تو که نمی دونی تو دلم چه خبره؟ خیلی متشخصانه گفت: خب چه خبره؟ و خیلی متحیرانه موندم که ابعاد و عمق این تاثرات درونی رو چجوری با کلمه ها براش توضیح بدم! پس گفتم: حالش خوب نیست ... یعنی خیلی حالش خوب نیست ... اصلا حالش خوب نیست. با توجه به تجارب قبلی, فکر کنم متوجه شد!

2745. زیاده حرفی نیست

۱. تو این سن و سال, رو آوردم به انجام کارهایی که ۲۰ سالگی با آسودگی خیلی بیشتر می تونستم انجامشون بدم. با این تفاوت که به اندازه اون روزا منطقی نیستم! و هرچیزی که مانع باشه خیلی زود و بشدت عصبیم میکنه.

۲. the worst

2733. بانشی های اینشرین

چقدر احساسات آدمیزاد پهنه وسیعی دارد و چه زود تضادها جای همدیگر را میگیرند.

2699. the unforgivable

چقدر دوست داشتم خواهرم را محکم بغل کنم ...

2692. تن ها

شبیه موش های آزمایشگاهی هستیم ... دیگه خیلی داشتم به اون آدم توی فیلم عادت میکردم که دم دمای آخر دیدم, اون هم تنها نیست.

2602. آستیگمات

یک زن, یک مطلقه, یک مادر, یک مادربزرگ, یک کارمند, یک راننده ماشین, یک معشوق, یک ناجی, یک ناجی, یک ناجی, یک ناجی, یک ناجی, یک ناجی, یک ناجی. حالا کنار تمام این ها عهده داری و انجام مسئولیت در حد ایده آل را هم اضافه کن.

2581. No country for old men

خیلی وقت بود که یه فیلم با ژانر جنایی ندیده بودم. شاید استرس و هیجان اون دسته از فیلم ها رو فراموش کرده بودم. شاید هم قیافه اتفاقا خونسرد آنتوان باعث اون همه هیجان و غافلگیری بود. و شاید بی احساس بودن باعث خونسردی میشه. کسی که هیچ چیز و هیچ کس براش اهمیت نداره جز پول.

2580. wonder

برای همه, مهربان بودن یه نبرد سخته, و اگه واقعا میخواین آدمارو بشناسین, تنها کاری که باید انجام بدین ...

!is look

2577. بوی خوش یا عطر

با شنیدن اسم این دوتا فیلم, تصویرها و تصورات دیگه ای تو ذهنم شکل گرفت که اتفاقا در هر دو با اون چیزی که دیدم خیلی متفاوت بود. اون قدر که میشد اسم اولی رو "سفر با چشمان بسته" و دومی رو همون "قاتل" گذاشت بدون اینکه عطر در عنوانش بکار برده بشه. اولی خیلی آرام و دومی پر از اضطراب کشته شدن! شاید این دو فیلم هیچ ربطی به هم نداشته باشن, اما بخاطر اون لفظ عطر و بوی خوش, ناخودآگاه ذهن من این دو رو در یک دسته قرار داد. آیا فیلمی صرفا با موضوع عطر و سراسر پر از آرامش و بوی خوش میشه ساخت؟!

2560. زوربای یونانی

کی بود به من پیشنهاد داد که کتاب زوربای یونانی رو بخونم؟! 

2544. one day

باید برای خودت اون روزی رو بسازی که به جرات بگی دیگه بعدش مهم نیست. واسه همون روزه که زندگی میشه یه شگفتی.

2504. خورشید

مجید مجیدی از آن دسته کارگردان هایی است که هربار بخاطر نمونه های مشابه, نگرانم که شاید او هم خط سیر صعودی اش را در ذهنم منقطع کند و در جهت خلاف و رو به پایین حرکت کند. منظورم همان غافلگیری روح و روان است که عه! چرا؟ تو چرا؟ ولی نبوده و نشده. اضطراب بود و اضطراب و درد. در دنیایی که کودکانه هایش را به زور ربوده اند.

2501. درخونگاه

بزنی,بخوری, بمیری و دوباره از نو پاشی. ثمره زندگی تباه شدت رو هم ببینی که به باد رفته ... بر میگردی سمت اون آدمی که بیشتر از همه شبیهته نه هم خون ِت.

2499. بنفشه آفریقایی

شاید ساختار شکنانه رفتار کرده باشد. و شاید با نگاه کاملا انسانی بتوان دید. اما صحنه ها و رنگ های جذاب در عین خاکستری را دوست داشتم. و لباس هایی که هیچ کدام در ادامه قبلی نباید پوشیده شوند ... ولی می شوند! تکه تکه و رنگ رنگ ...

2489. ۲

زنان, با درد زاده می شوند و بارها و بارها در زندگی ناخواسته تجربه اش می کنند. و مردان, جنگ افروزان تاریخند. آن ها درد را تجربه نمی کنند. و برای آفریدن درد, می جنگند.

2488. flea

اگر روزی احتیاج داشتی که با کسی حرف بزنی یا احساس تنهایی کردی که خواستی کسی کنارت باشه, من هستم. من همیشه هستم.

2426. سندروم ها

سال ها پیش به مرحمت یکی از همکاران, به سندرومی خاص مظنون شدم. از همان زمان سرچ ها و مطالعات زیادی داشتم. در میان انبوهی از سندروم ها قرار گرفتم که اتفاقا با چندتایی وجوه اشتراک بالایی داشتم. اما تمایلی برای درمان نداشتم و ندارم. شاید دیگر فایده ای ندارد و شاید دیگر حوصله ای نیست. اما هرگز فکر نمی کردم ابتلای به یک سندروم خاص, تا چقدر می تواند تنهایی نصیبت کند, آزارت دهد, تحقیرت کند و در عین حال چقدر هیجان انگیز باشد. تصور کن تراشه ای بکر, با دنیایی اطلاعات و کاملا مدون, در مغزت کاشته شود.

2381. جهان با من برقص و ...

۱. شاید بشه گفت خوش تصویر, خوش دوربین و خوش عکس. و مینی بوس قرمزی که مدام در حال رفت و آمده ... اما اشتباهه اگر فکر کنی چیزی که تموم شده, واقعا تموم شده.

۲. از روزی که سام برگشت, منتظر یه حرکت نوین ازش بودم. و فیلم ۳۶۰ درجه رو با انتخاب صحیح دیدم.

۳. پارادایس ... مستند بود با فیلم ... مستند بود فقط ... فیلم بود! 

2368. قانون مورفی

نمود قلمبگی سرمایه در یک نقطه!

2367. چشم و گوش بسته

شاید اول ازون فیلمای کشک و دوغی بنظر بیاد. اما وقتی کارگردان رو دیدم, نظرم تا حد زیادی عوض شد. تئوری حضور اون دوتا آدم, برام جالب بود و مدام باید از خودم می پرسیدم الان این کدوم بود؟ و اون یکی چجوری بود؟

2366. bird box

دقیق یادم نیست که کی این فیلم و arrival رو دانلود کرده بودم, اما شاید عید بود! دیدمش. و همون حالت تهوعی بهم دست داد که تو شرایط زندگی خودمون و بخاطر استرس, بارها و بارها تجربه ش کردم. اون تئوری آدمای عقب مونده برام جالب بود. و اینکه در طول فیلم بارها از خودم پرسیدم که ممکنه با دیدن همین فیلم, منم مثل اون آدمای تو فیلم دچار بشم؟!