2702. شما که غریبه نیستید
دایی جان همیشه دوست داشت خاطرات گذشته را مرور کند. همه را جمع می کرد و شروع به بازجویی و بازگویی! و با ریز ترین نکته ها می خندید و هم زمان اشک می ریخت. از همان مدل ترکیبی اش که دست خودت نیست. با خودم فکر می کردم, واقعا می خندد یا گریه می کند؟! آن روزها سر در نیاوردم, ولی این روزها خوب می فهمم. وقتی با هوشو میخندم و اشک میریزم, دخترک یکجور عاقل اندر سفیه نگاهم می کند. آخر از میان هر داستان و هر اتفاقی یک چیز خاص می شود وجه مشترک ... انگار شبیهش من هم داستانی دارم و نکته ای. داستانی تاریخی که برایش اشک میریزم و شیطنتی دوس داشتنی که با مرورش میخندم. شاید اگر تنها بودم, بلندتر. خیلی خیلی بلندتر.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 15:52 توسط ئافرت
|