3850. خاکستری که از عصاره ی خون است ...
۱. من برای خودم دنبال دوستی بودم که رفاقت بداند. انتظار خیلی بالا و عجیب غریبی هم نداشتم. به همان اندازه که با ز رفاقت میکردم برایم کافی بود. یعنی یکی با همان میزان رفاقتی که من با ز داشتم می آمد و می گفت دوست دوست تا قیامت. اما هر شب بعد از شنیدن قطار قطار حرف های نزده و فقط در ذهن مانده, این خودم بودم که خودم را آرام میکردم و می گفتم خب که چه؟ بس است! بخواب ... بخواب ...
۲. خسرو گلسرخی
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 9:53 توسط ئافرت
|