۱. هیچ وقت نتوانستم از چیزی که باعث آزار و بیزاریم می شود. حرف بزنم. یعنی واژه ها را کاملا اختیاری انتخاب کنم و با آوا از طریق زبان منتقل کنم. آن هم نه در حمام و توالت و اتاقِ خالی. میان معرکه ... میان آدم ها. هرچه بوده یا اینجا تایپ شده و یا در همان مکان ها گفته شده.

۲. مطمئنم که تا حد زیادی تغییر رفتار از سر دلخوریست. پس چرا انکار و یا در لفافه گفتن؟ چون یاد گرفته ایم. چون آنقدر تکرار و تمرین داشته ایم که به یک مهارت تبدیل شده. و چه چیزی زیباتر از تاختن با مهارت؟!

۳. یکی خود خواسته راوی دلتنگی هایم می شود. و من احساس خوبی ندارم. آنطور پیش می رود که با خودم می گویم اصلا غلط می کنی که دلتنگ باشی. اصلا تو را چه به دلتنگی! بمیر و دلتنگ باش. و بعد از آن باید وانمود کنم که نه ... اصلا دلتنگ نبوده ام. نه ... اصلا واژه را درست انتخاب نکرده بودم. نه ... اصلا فقط شما دلتنگ می شوید آقای محترم ... خانم محترم! دیدی چقدر دلتنگی هایت سو استفاده از موقعیتت بود؟!

۴. دارم میخوانم! در هر دقیقه احتمالا یک کلمه! سرعت را نگاه کن ... کلمه بر دقیقه. مردی که می خندد!

۵. مولوی