تا اینجای کار دی ماه طبق نقشه هام پیش نرفت. قرار بود کلی بنویسم و رنگای سیاه رو بپاشونم به سفیدا. قرار بود کتابم رو تموم کنم و هر شب نصف یه فیلم رو ببینم. قرار بود بساط دوخت و دوز راه بندازم و کنارش کشوها رو بریزم بیرون و سامان دهی اساسی انجام بدم. قرار بود آدمای اطرافم مهربون باشن و تولید جهنم نکنن. قرار بود برای عزیز دل چندتا وسیله بخرم که بگم نبودی, اما بودی. قرار بود این دوره آموزشی تا آخر دی تموم بشه که تا اینجای کار, نصف هم نشده. قرار بود بیشتر تنها بشم و تو تنهاییم بنویسم و بخونم ... قرار بود ... تازه ... قرار بود برای یه شروع قوی و جامع آماده بشم که هنوز کاری نکردم. البته برای مورد آخر تا آخر دی فرصت دارم. تازه تازه ... مطمئنم که هنوز زنده ام.