۱. آخ عزیز مهربانم ... مگر آن حیاط از خاطرم می رود؟ آن پیوستگی مگر فراموش می شود؟ سرمایِ سخت و نفس هایِ بی جان ... در تمام صحنه ها تویی. اصلا چطور می شود که نباشی؟

۲. به دلیل بیدار بودنم فکر می کنم. درد. دردِ پاها. پا درد. زانو درد.

۳. جارچی این بار بلندتر می گوید. فریاد می زند. تو کیستی؟ نمی داند پشت دیوار خانه ما کوچه ایست. کوچه ای که از آنجا به باغ های شهر راه دارد. جاده ای باریک. اما هموار. فریاد می زنم اهل این خانه ام. و می دانم که صدایم رانشنیده است. او هرچه بلندتر فریاد بزند, کمتر می شنود. مصلحت در اینست.

۴. فروغی بسطامی