۱. از خودکشی حرف میزنم. مثلا بدون هماهنگی و بی هیچ منظوری. ناخواسته دستهایم یخ می شود. و نگاهم داغ. سعی میکنم همه چیز عادی باشد. اما خودش بلافاصله می گوید خوب است, خوب است! برای من اما نفرت انگیز. دقایق اول لبخند می زند و زیر لب غر غر. کم کم آرام می شود و سکوت می کند. دیگر نه خودش حرف می زند و نه جواب می دهد. سعی میکنم در نگاهم عادل باشم. اما اینجا نمی شود به او نگاه کنم. نگاهِ داغ. بار آخری که به عدالتم توجه کردم, در فکر بود و خیره به دیوار. هرچه فکر کردم یادم نیفتاد چه کسی گفته بود او خودکشی کرده ...

۲. صائب تبریزی