۱. تمام چهارشنبه رو تو خیابون ها بودم. اونقدر راه رفتم که صدای ناله پاهام رو می شنیدم. از همون ناله های سراسری که وقتی لحظه ای برای خستگی می ایستادم, اوضاع بدتر میشد. اون همه شکل و قیافه و دست و پاهای جورواجور بودند, اما غریبه. دیگر بعد این همه سال, با تنهایی مشکلی ندارم. وقتی خودم انتخاب می کنم و با اشتیاق همراهش می شوم.

۲. گاهی تصاویری ناخواسته یادم میاد که از خودم می پرسم الان چرا؟ واقعا ارتباط اون صحنه رو با حال اون لحظه نمی دونم و درک نمی کنم. مثل اون شب که تو ماشین از کنار دریا رد میشدیم. ماشین جلویی, ماشین مخصوص حمل اسب بود. یه اسب خاکستری با گلهای خاکستری پررنگ.

۳. اینکه بگم اصلا دلتنگ نمیشم که نه, اینجوری نیست. ولی مطمئنم دلم خیلی خیلی کمتر تنگ میشه. یعنی دفعات دلتنگیم کمه. و اون زمانی که می فهمم دلتنگم, به اندازه یه خر خیلی بزرگ دلتنگ میشم. خرِ دلتنگ نه, خردلتنگ!

۴. صائب تبریزی