3879. همواره کرده ام ز زمانه شکایتی
۱. عجیب است که هربار که بیشتر سعی میکنم مثل آدم ها باشم, مثل آدم ها رفتار کنم و مثل آدم ها زندگی کنم, کمتر به هدفم میرسم. البته وقتی خوب فکر میکنم می بینم در هر امری که بیشتر تلاش کرده ام, بیشتر دور شده ام و بیشتر بیهوده بوده است. این را نگفتم که باورم شود و دست از ادامه آدم نبودنم برندارم! من همچنان تلاش میکنم. و همچنان ادای آدمیزادها را در می آورم. مثلا همین روزها که دوباره اسفند است و انگار یک قدم مانده به آخر خط, و انگار قلبم محکم تر به این در و آن در می کوبد, و کنار تکان دادن خانه, کتاب می خوانم. کتاب نیمه سخت روانشناسی! هیچ کس تصورش هم نمی کرد چه رسد به خودم! من و روانشناسی! محال است محال! اما دیدم که شد. ساعت ها می گذرد و من در تلاش برای بخاطر سپردن اسم تئوریسین های کلاسیک و معاصرم. اصلا اسمشان را هم کنار بگذاریم, چه حرفها که نزدند! سخت است. شبیه رانندگی در بیابان می ماند. شبیه آفرود. و سرانجام یک روز یک لحظه, این کتاب هم تمام میشود. و من, حتی اگر هیچ چیز در یادم نماند, باز هم مدعی این حرکت دُرُشت هستم.
۲. مسعود سعد سلمان