3900. زندگی جان.
۱. همیشه واهمه بزرگتری دارم از زمانی که سرنوشت روی خوشش را نشان دهد. روبرویم بایستد و لبخند بزند. اصلا می ترسم از هرچه خرسندی اش. پس ترجیح می دهم رو در رویم باشد و با سلاحِ بی سلاحی بجنگم. متاسفم که جایی غیر از این مکان برای گفتن از زخم هایِ پی درپی این جدال ندارم.
۲. مدتیست مثل یک مادربزرگِ رنجورِ دردمند, دست هایم مدام به زانوهاست و می نالم. شاید که تاریخ دلش می خواهد تکرار شود.
۳. امروز به یاد ده سال پیش, تنها میان چنارها قدم زدم ... همان چنارها ... پیر تر و با برگ ها و زاغ ها و گنجشک های جدید. تنهایِ تنها قدم زدم. دریغ از عابری برایِ نگاهی و سلامی. شهر غم دارد. سنگین است. من هنوز آدم هایش را نمی شناسم ...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 22:11 توسط ئافرت
|