۱. اونقدر ضعیف شدم که نه روی اشکام و نه روی خنده هام هیچ کنترلی ندارم. و تماما نقطه ضعف حساب میشه. وقتی مثلا به اون آدمای خاص نگاه نمی کنم و سرم رو به طرف راست می چرخونم و یهو الکی می خندم. یا اون لحظه ای که مرد جوونی رو دیدم که تقریبا هیچ اختیاری از خودش نداشت و توی کما بود و اشکام بی امون ریختن. خودم رو که از مقابل می بینم میگم حتما خُل شده! اما من خُل نشدم. فقط خوب نیستم و جایِ درست و نادرست هیچ چیزی رو بر اساس آموزه های قبلیم, حتی به یاد هم نمیارم.

۲. نمی دانم وقتی با یکی دست میدهم, طرف مقابلم چه حسی دارد, یعنی تا امروز کسی از حسش نگفته است. اما وقتی در میان این ابراز آشنایی دستانم در دستانش قفل شود, بیشتر از قبل و بعد, اسیر می شوم در انتخاب بهترین کار ... دیگر هیچ کدام از کلماتش را هم نمی شنوم.