نمی دانم صبح زود بقیه آدم ها از چه ساعتی شروع می شود. اما برای خودم که روزم ساعت دو و نیم نیمه شب تمام می شود و ساعت هفت صبح رسما شروع می شود, کمی نگرانم. یک وقتی از شبانه روز مثل یک پاکوتاه فانتزی, فقط خُرخُر میکنم و گاها پاچه می گیرم. درست همان موقع اوج بی تفاوتی به خستگی هایم است که هیچ کس اصلا باورشان ندارد. می گویم انتظاری نیست, اما در واقع هست و این را با دیدن چند کلیپ ساده اینستا, دیگر همه عالم می داند! ولی چاره ای نیست. هرچه که هست, خودم انتخابش کرده ام. همانطور که چشم هایم روی هم می افتد, پای سیستم, جملات را بالا پایین میکنم. سرعتم کم است و زمانی هم ندارم. انگار هرچه بیشتر می دوم, کمتر می رسم. همزمان عطسه ها شروع می شوند و مثل یک موش خیس, دنبال دستمال می گردم. اما خودم را از همه آنتی هیستامین های دنیا دور نگه میدارم تا قشنگ حالم جا بیاید! بعد از خودکشی با ساعت های پی در پی فیلم دیدن, حالا باید بنویسم, تمرین کنم و برای امتحان های پیش رو آماده شوم. اصلا تعادل را نمیشناسم. مدلم این مدلی است. بی تناسب و نافرم. یک هو یادم می آید که یک ماه پیش نزدیک بود بعد از خوردن یک عالمه کاپوچینو, فوت شوم. و حالا اصلا دلم نمی خواهد حتی این کلمه را تایپ کنم! چرا ...