۱. از اینکه حس کنم لحظه ای اسیر شده ام, نفسم به شماره می افتد. دنیای درون در میان میلیاردها سلول اسیر است, اما همین که اراده کنی, پا را از همه مرزها فراتر می گذاری و پرواز می کنی. نمی شود من در گوشه ای بمانم که پای جسمم توان گذر از مرزها را نداشته باشد. سفر به مکان های جدید یا از مسیر های جدید, مثل تجربه آدمهای نو در موقعیت های نو, لحظه های جدید می سازد. پس می شود گفت در میان همین دقایق محدود و معین, سال ها زیسته ای.

۲. هیچ چیز تکراری نیست, حتی اگر شبیه احمق ها زندگی کنی.

۳. از دور که نگاه کنی همه چیز مرتب است. در نهایت دقت و صحت چیده شده و منتظر در جایشان منجمد شده اند. نزدیک تر شوی حتما سیالیت و جریان گرما را حس خواهی کرد. همه چیز در نابسامانی ساکن است.

۴. تو هنوز نوشته هایم را می دزدی. خسته نشدی؟