۱. این چیه؟ این چه احساسیه این! که فقط کافیه یک کلمه بشنوی و بلافاصله این ذهن لعنتی دست به کار میشه و برات طراحی میکنه! هیچی این وسط مهم نیست. هیچی نمیتونه جلوی تو و تصمیمت رو بگیره. دقیقا وقتی تصمیم به نابودی همه چیز گرفتی, زمان هم خیلی سیال و روان عبور میکنه و تو کنار تلی از خراب آباد میمونی.

۲. بعد از یک سال صدای خانم ن را از پشت گوشی شنیدم. اول فکر کردم خواب بوده و بعد خیلی واضح صدای سنگین و غمگینش را شنیدم که پر بود از رنجی که می برد. گفت حلالم کن.

۳. مرد جوان! باور کن من خیالات نیستم.

۴. اوضاع دوباره در هاله ای از ابهام است. روزهای پر استرسی را می گذرانم. به خودم کاملا مشکوکم. به توانایی هایم هم. در حال جنگیدن مدامم و خستگی, این حس خوب زندگی را درک میکنم.