۱. وسط اون همه دنیا مشغولی و ذهن مشغولی, دلت میخواد بری یه گوشه ای و برای خودت غمگین بشی. در حالی که اصلا غمگین نیستی و فقط خسته ای. دلت میخواد وسط فکر کردنات حرف بزنی مث بقیه آدما که مث آدم حرف زدن بلدند. اما بلد نیستی و فقط با خودت حرف میزنی.

۲. من آموخته ام که غم و اندوه را باید زندگی کرد. دیگر شروع و درمان بی معنی اند. مثل کتابی که از میانه باز کرده ای.