۱. دقیقا در روزهایی به سر می برم که جهش های علمی و فناورانه عالم هیچ ربطی به من ندارند. اصلا دلم می خواهد که در جهل مرکب خویش بمیرم. هیچ اهمیت ندارد که حتی در میان پانصد نفر تپق بزنم و فعلهای وحده را جمع ناگهانی بزنم.

۲. هفته پیش نزدیک بود از فشار بالای عصبی سکته کنم و شاید الان نبودم! حاضر بودم هفتصد تکه نامساوی شوم اما پیروز میدان!

۳. این تضاد درونی بخاطر انگیزاننده های بیرونی, من را آخر به یک دله تبدیل می کند. ببین این جمله را کی و کجا گفتم. شاید هم در نهایت به دریا زدم و میان امواج خروشان تا بینهایت رفتم. من شنا بلد نیستم.

۴. صائب تبریزی