3925. تو خود بگوی که: بی تو چگونه زنده بمانم؟
۱. اصلا حس خوبی ندارد که وقتی نمی توانم با زبان از خودم دفاع کنم, از روی ترحم فرصت می دهند و منتظرند جواب دهم. و این جمله را عینا تکرار می کنند که: خب ... بگو ... منتظر چی هستی؟ چرا حرف نمی زنی! اصولا اطلاع ندارند که جملاتم پشت چشم هایی که مثل نبض می زنند, قطار شده اند اما بخاطر عواقبش فقط به سمت حلقوم هدایتشان می کنم و تند تند قورتشان می دهم. خیلی هاشان همانجا می مانند و راه نفسم تنگ تر و تنگ تر می شود. من آدم جواب و توضیح نیستم. آدم سوال و شنیدنم. اما دست هایم ... وقتی خوب نگاهشان میکنم خیلی صبورانه در کنارم ایستاده اند و منتظرند.
۲. این انتظار و صبر ویژگی خاص آدم های ترسوست. بعد از آن مرحله ای ویژه تر هم هست. حماقتی که آدم ها فقط درک می کنند.
۳. اینجا کجاست که نه زندگی گذشته ام را بیاد می آورم و نه از زندگی حالم رضایت دارم و نه از زندگی بعد خبری؟!
۴. به هیچ کس نگفتم که هنوز صحنه جابجا شدن روی آخرین تخت, مدام جلوی چشمانم تکرار می شود و دلم پر از غم! به هیچ کس نخواهم گفت که چقدر خودم را آنجا گذاشتم و چقدر مرور کردم ... کدام دست ها ... در کدام نقطه جغرافیا ... و شاید شبیه نیاکانم باد مرا ببرد, در حالیکه گوشت و استخوان های نازکم را درندگان خورده اند.
۵. عراقی