۱. دوباره چند وقتیست هرکار میکنم, آخرش سر از اینجا درمیاورم. انگار تنها صفحه ای که مطمئنم میکند هنوز می توانم جمله بسازم, اینجاست. ذهنم و انگشتانم مرا میکشاند اینجا. فردای روزی که بمیرم چطور اینجا را باز کنم؟

۲. نگران هیچ چیز نبودم. مثل یک آدم معمولی از توی خیابان ها رد شدم و چقدر از مسیر را پیاده رفتم. تصمیمم این بود که با آدم ها روبرو شوم. حتی چشم در چشم. هیچ کدام سفید نیستیم و حتی سیاه. ولی من در میان غربت, هنوز زنده ام و هیچ ذهنیت غریب و ناموجه ندارم. حتی وقتی شنیدم خانم م م, چقدر از تصوراتی که ساخته بودم, دور است. انکار نکنیم ... شغل و تحصیلات هنوز هم خیلی خیلی مهمند, اما نفوذ به درون آدم ها خیلی خیلی خیلی سخت است.

۳. سعدی