۱. آنقدر بعد از شنیدن خبر, حالم گرفته شد که نزدیک یک ساعت متوجه هیچ جریانی در اطرافم نبودم. فقط هر چند دقیقه زمان را نگاه کردم که عبور می کرد. نه سریع و نه آهسته. معمولی معمولی. فقط برای بغض ها, دنبال تنهایی بودم.

۲. دیروز بطور عجیبی, نگاهم به جا سیگاری های وسط بساط مرد دستفروش بود. هیچ قصد و علاقه ای نبود. فقط چشم هایم به جنس و به سایزهایشان می افتاد.

۳. بیدل دهلوی