۱. اما خودم ... مطمئنم که به تنهایی هیچ چیز نیستم و مدام بین امید و یاس در حال حرکتم. نمی توانم به ملاک هایی که ذهنم برایم می چیند مطمئن و نمی توانم به دیده هایم کاملا بی اعتماد شوم. گاهی اوقات خسته از این گردش بی سرانجام, تصمیم میگیرم که از این به ظاهر زندگی, دست بکشم و گوشه ای از این به ظاهر محل زندگی, رها شوم. مثل یک بادکنک هلیومی بدون هیچ وزنه ای. بروم ... بروم ... شاید در برخورد با سیم های برق وزارت نیرو, آتش بگیرم و فقط برای لحظاتی با خاموشی موقت, نقطه ای را روشن کنم. کورسویی در ناامیدی.

۲. صائب تبریزی